داستان کاج و سازمان ملل !
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آنروز
انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز
با تبر تکه تکه بشکستند
پ.ن: آخرین باری که این شعر را خواندم در دبستان بود. آنروز دوباره خواندمش. فقط خدا می داند چه ذوقی کردم! مفاهیم عرفانی عمیقی دارد! مرکز پیام را دوست دارم چون حواسش به سیم های قطع شده هست! همچنین به سیم های قطع کننده.
پ.ن: دوست دارم یک ایمیل بدم به نویسنده ی این وبلاگ و التماس کنم که برای یکبار هم شده جای کامت اش را باز کند! می خواهم نظر بدم! می خواهم بگویم نوشته هایش را خی لی دوست دارم! اعصابم به هم می ریزد وقتی می بینم نوشته " از لطف شما ممنونُ درج نظر اختصاصی است" ! خدا خیرت دهاد که اعصاب برای ما نمی گذاری!


