هر آمدنی یک رفتنی هم دارد...
به پریسای عزیزم
همبازی دوران کودکی:
آخرين باري که ديدمش يادم نمي آيد.. ولي اين را کامل يادم هست که هر وقت مي ديدمش خندان بود. مادر پریسا را می گویم! هر وقت من را مي ديد از خاطرات کودکي ام تعريف مي کرد. آن موقع ها بيشتر مي ديدمش. اين آخر ها خيلي عوض شده بود. چهره اش کاملا تغيير کرده بود. بيماري اش داشت خودش را نشان مي داد. کاري نمي شد کرد! ولي يک چيزي برايم جالب بود و آن اين بود که با همه ي مشکلاتي که داشت هميشه يادش مي ماند که وقتي خانه ي ما مي آيند دسته گلي از باغچه شان بچيند. با اينکه خيلي چيزها را فراموش مي کرد ولي هميشه يادش بود که من در کودکي چه شعر هايي مي خواندم. با چه کساني همبازي بودم. حتي رنگ و طرح لباس هايي که مي پوشيدم هم گاهي برايم تداعي مي کرد. کوچک که بودم هميشه مي پرسيد اين همه که مي خوري چرا چاق نمي شوي! و من چند سالي مي شود که هر بار در آئينه نگاه به قد و قيافه ام مي کنم در دلم مي گويم به تلافي همه ي آن روزهايي که هرچه مي خوردم و چاق نمي شدم الان همه اش ذخيره شده و دارد شکوفا مي شود!
الان هرچقدر فکر مي کنم که بار آخر کجا ديدمش يادم نيست. هميشه از فرط خستگي روي صندلي نشسته خوابش مي برد. بچه که بودم با خودم مي گفتم مگر مي شود آدم اينقدر خوابش بيايد که همينطوري يکهويي خوابش ببرد؟! ولي اين تازگي ها صبح روزهاي امتحان که شبش بيدار مي ماندم و می فهمیدم خستگی یعنی چه، این هم مي فهميدم که نشسته خوابيدن يعني چه!
الان که اينها را مي نوسيم خيلي دلم برايش تنگ شده. يادم هست که هميشه مي گفت صدايم را برايش ضبط کنم. از دکلمه کردنم خوشش مي آمد. هر وقت که در جمع او بود، و من هم بودم، اصرار داشت که من يک شعر دکلمه کنم... عاشق سرود خواندن بود... اصلا دوست داشت. خنديدن را. شاد بودن را، دعا خواندن را...
دلم برايش تنگ شده! يکي از مهمان نواز ترين آدمهايي بود من مي شناختمش... هميشه هر چه داشتند براي مهمان مي آورد... به ياد آن آلبالو خشکه هايي که فقط برای من مي آورد. به ياد شبهايي که برای جلسه آش مي پخت... به ياد همه ي روزهايي که مي ديدمش. شبهاي ضيافت و شبهاي طرح روحي...
آها . الان يادم افتاد. آخرين باري که ديدمش قراري بود که باهم گذاشتيم. توي يک پارک. من بودم و خواهرم و آنها با خانواده ي پر مهرشان... چقدر اصرار کردند که برويم. اين آخر ها اصلا دلم نمي آمد ببينمش. خيلي ناتوان شده بود. از قبل بيشتر. اعصابم بهم مي ريخت وقتي مي ديدم او را که اينقدر يک روزي فعال بود و حالا چقدر عذاب مي کشد که نمي تواند آنطوري باشد که مي خواهد... ناراحت مي شدم وقتي مي ديدم که دخترش اينقدر سختي مي کشد. اينقدر زحمت مي کشد. اي آخر ها پريسا هم خيلي عوض شده بود... رنگش، چهره اش، روحيه اش! با اين حال خيلي صبور بود، خيلي! دختر خوبي بود براي مادرش و دختر خوبي بود براي خانواده اش! و مي دانم که ازين به بعد هم خواهد بود. امروز وقتي مي ديدمش حسابي دمق مي شدم... حتي يک لحظه هم نمي توانم خودم را به جايش تصور کنم! خيلي سخت تر از آني است که آدم تصورش را مي کند. خيلي لحظه ي بدي است وقتي که ببيني همه چيز تمام شد! اصلا کاش يا آدم ها نيايند يا وقتي مي آيند هميشه بمانند. فلسفه ي رفتن خيلي سخت است! مخصوصا براي آناني که مي مانند!
اينطور موقع ها هرچقدر هم از ايمان و اينطور چيزها بگويي باز هم نمي شود دوري بعضي چيزها را توجيه کرد. بعضي چيزها را نمي شود با قوی ترین استدلال ها هم توجيه کرد. دلتنگي را، عشق را، مهر مادرانه را، اصلا این عشق مادر به دختر یک چیز دیگری است! شاید عشق دختر به پدر هم یک چیزی در همین مایه ها باشد ولی من که تا آنجایی یادم می آید که هیچ چیز یادم نمی آید! فقط این را مطمئنم که اگر پدرم زنده بود، بهترین رفیقم می شد. دقیقا همین نقشی که مادرم در حال ایفای آن است... زحمات، حمایت ها، تشویق ها، همه و همه دوست داشتن، عشق ، فداکاری را به من می آموزد. امیدوارم که شاگرد خوبی برای مادرم باشم
بهر حال هر طوری که هست همیشه آمدن، یک رفتنی هم دارد. اشتباه است اگر بگوئیم کاش "آمدن" نبود که "رفتن" هم نباشد. در آمدن که اختیاری نیست، همه خوب می آیند. مهم خوب رفتن است که هرکسی آدم "خوب رفتن" نیست.
خانم حرزاده ی عزیز
از همین جا می گویم که همیشه یادت در ذهن ما هست،
همیشه لبخند هایت
حالت چشمهایت
اشک هایت
حرفهایت
زحماتت
در ذهن همه ی ما هست. روحت شاد...


