جایی تازه
این روز ها تازه فهمیدم که توی خانه ی ما هم یک جایی هست که کار حیاط را توی آپارتمان انجام می دهد. بلی! پشت باممان که توی این بیست و یک سال بی مصرف مانده بود! فقط می دانستیم که پشت بام یک جایی است که کار سرپناه برای همسایه ی بالا را انجام می دهد. پشت بام یک جایی است که نمی گذارد باران بچکد توی خانه ی همسایه بالایی. پشت بام یک جایی است که زمستان ها یک لایه برف سپید روی زمینش می نشیند و ما نباید برویم توی آن برف ها چون ممکن است از آن بالا لیز بخوریم و از دو طبقه پرت بشویم پائین.
بالکنمان هم همینطور. یک بالکن بی مصرف که استفاده ی آن فقط برای سر زدن به ماشین یا بادمجان جلوی آفتاب گذاشتن است.
این همسایه بالایی که آمده اینجا مستاجر شده خیلی چیزها نشان ما داده. مثلا اینکه می شود توی آن بالکن ایستاد و با یک آستین حلقه ای بیرون را تماشا کرد. یا مثلا موهای خیس از حمام برگشته را شانه کرد. حتی آنجا می شود یک کار دیگر هم کرد. مثل آقای همسایه بالایی. می شود آنجا سیگار هم می شود کشید. ولی خوب این کار از پس هیچکدام از اعضای خانواده ی ما ـ که می شویم همسایه پائینی آنهاـ بر نمی آید.
یادم می آید که مهمترین کاری که من تا به حال با آن بالکن کرده ام این بود که توی ۱۰ سالگی با س.الف ، دختری که فامیل دور می شدیم باهم، یک سطل آب با وجود ترکیباتی مثل آبلیمو و شکر و خرده های مدادهای تراشیده درست کردیم و با ملاقه روی سر عابر هایی که از آنجا رد می شدند ریختیم.
یک کار دیگر هم بود که مثلا خواهر همین س.الف توانست یک سطل بزرگ آب را روی پسری که روز قبل در خیابان متلکی پرانده بود بریزد و دل خودش را خنک بکند و ما را شرمزده. چون به هر حال آنجا خانه ی ما بود و عصری که خواهر سپیده رفت، ما ماندیم و بالکنی که مال ما بود و پسری که از آن بالکن خاطره ی بد داشت!
از موقعی که انتخابات شد فهمیدم می شود روی پشت بام یک کارهایی کرد. مثلا دست زد، سوت زد، جیغ کشید. حتی می شود صدا های همزمان مردم را شنید که آن بالا ایستاده اند. حتی مهمان هم دعوت می کردیم!
امروز هم با دختر های همسایه رفته بودیم روی پشت بام . راه می رفتم با یک شلوار کوتاه و یک مانتویی بسیارنازک مشکی که از کمر به پائین مثل دامن شده. و توی باد اینطرف و آنطرف می رفت و گاهی پف می کرد. وبا موهای باز صاف و لخت که تازگی ها تا کمرم بلند شده و باد اینطرف و آنطرف می بردش. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی با این حس و حال توی پشت بام راه می رفتم و حس می کردم همه چیز زیر پای من است. حس می کردم به کسی ربطی ندارد که چرا آنجا روسری سرم نیست.
برای اولین در عمرم بود که توی اینجایی که زندگی می کنم خودم بودم، آنچیزی که دلم می خواست و می خواهد، بودم. بدون اینکه کسی بگوید این چی است پوشیدی یا اینکه چرا شلوارت کوتاه است یا روسری ات کجاست؟ چرا آب توی تلمبه است یا چرا گوشکوب قلمبه است!
دختر همسایه
یک آدامس را توی دهانم می گذارم و شروع می کنم به جویدن. پاهایم را هم جمع می کنم روی صندلی و چهار زانو می نشینم. یک خمیازه ی بلند می کشم . آدامسم که توی دنداندهای بالا گیر کرده بود تلپی می افتد روی زبانم و توی خمیازه ی بعدی می رود قایم می شود زیر زبان صورتی و دون دونم. خندم می گیرد به کاری که امروز کردم. ام پی تری ام را توی گوشم گذاشته بودم و توی فکر بودم و به بیرون نگاه می کردم که یکهو متوجه شدم دارم به شدت با آدمسم بادکنک می ترکانم و چرق و چوروق می کنم. یک لحظه تمام وجودم را خجالت گرفت.
الان هم دارم همان کار را می کنم. تق و پوق کردن با آدامس. موقع خمیازه کشیدن اینقدر دهانم را باز می کنم که توی دلم می گویم: خوب دیگه پاره شد! بسه! ببندش!
این روزها روزهای متفاوتی بوده برای من. یک احساس های جدید... قیافه ی جدید... البته بهتر است بگویم قیافه ی قدیم! به هر بساطی بود متوسل شدم تا ابروهایم رشد بکنند و از آن قیافه ی زنانه ای که برای خودم درست کرده بودم در بیایم. ته ابروهایم را زده بودم و احساس می کردم دیگر آن شکوفه ی درونم نیستم. روزها که با مداد می کشیدمش ولی شب ها که صورتم را می شستم از خودم می ترسیدم. تصمیم گرفتم که بگذارم در بیایند و بشوم همان دختر خانم با ابروهای کشیده!
درس ها هم که فعلا تمام شده اما چیزی که زیاد است کار ناتمام. اصلا کار هم نباشد یک کاری برای خودم درست می کنم. صبح ها از بیکاری نمی دانم چکار کنم. قبلا فیلم انگلیسی می دیدم. قرار بود که دف تمرین کنم و نقاشی بکشم اما تا دختر همسایه هست، صحبت در مورد خواستگارهایش جذاب بیشتری نسبت به همه ی کارهایی که برنامه اش را ریخته بودم دارد. اگرچه می دانم این هم از سر سیری از درس است و الا من همان بودم که از نشست و برخاست با دختر ها بدم می آمد. به نظرم آدم باید با کسایی پرش کند که به درد هم بخورند! این دختر هم بچه ی خوبی است حرفای خوبی می زند. لیسانس علوم آزمایشگاهی است. ولی خوب این روزها بیشتر از درس خواستگار هایش روی بورس هستند.
پ.ن
قشنگترین روزهای عمرم را سپری می کنم با جدید ترین احساس ها. با فکر کردن به درسهایی که توی این مدت گرفته ام. عاشق زندگی ام هستم. عاشق زندگی...
اوا خاک عالم!
اولین بار بود که برای افتادن اینطور لکه ی ننگی توی کارنامه ی مدرسه و دانشگاهم می خندیدم. نمی دانم دقیقا چه حالی دارم ولی واقعا از صمیم قلب احساس خوبی دارم! از ته دلم خنده ام گرفت و به خودم گفتم: خااااک:))
بعد هم به پیتزای آنشب فکر کردم. به خودم مدام می خندیدم و می گفتم خوب شد هم خوابیدی هم پیتزا خوردی. چقدر خوب بود که انشب از استرس همیشگی برای امتحان ها، کتفم تیر نمی کشید! اصلا حس خوبی بود. احساس می کردم که رسما قصد قربهً الی الله کردم که توی این امتحان بیفتم! البته مهمترین دلیلش هم نمره ی ۸ از ۲۵ ای بود که برای میانترم گرفته بودم. خوب چه کار کنم! تو باشی وقتی از ۱۵ روز زندگی در آنور آب برگشته باشی و ۲۴ ساعت توی این فرودگاه و آن فرودگاه علاف یا (الاف) شده باشی، توی آن ۱۵ روز هم جمعا ۱۵ ساعت هم به خور خوابیده باشی، سر جلسه بشکن می زدی؟! خوب تو هم بودی ۸ می گرفتی دیگر!
بعد من هرچه شب امتحان زیر و رو کردم و نمره برای خودم گذاشتم دیدم نه خیر آقا آب از سرمان گذشته. این موقع بود که تصمیم گرفتم با لذت هرچه تمام تر پیتزا بخورم و شاد و خوشحال پای کتاب تا صبح چرت بزنم:)
حالا خدا را شکر که کل ترم را مشروط نمی شوم و الا این لکه ی ننگ مگر به همین راحتی ها پاک می شود؟ هنوز نمی دانم چطور به استادم نگاه کنم! نمی دانم اصلا این احساس خاص را توی زندگی اش تجربه کرده یا نه! که مثلا بخواهد یک بار عشقی اف بگیرد. کاش بداند چه حس و حال خاصی دارد!:) اینطوری می تواند به این فکر کند که من اصلا قصد بدی نداشتم. فقط خواستم یک شب هم که شده به خودم ثابت کنم این امتحان هم اینقدر ها که که می گویند سخت نیست.
ترم جدید اینطور که می گویند از ۱۵ آبان شروع می شود. ۱.۵ ماه بیکارم. البته بیکار از لحاظ درس و الا اینقدر برنامه دارم که اگر وقت کم نیاورم شانس بزرگی است!
دارم خمیازه می کشم و به خودم می گم باید یه برنامه ی خوب بچینم... همی امشب. بعد یک نگاه هم به بالشم می کنم! احتمالا امشب کلیات موضوع را باید روی کاغذ بیاورم!


