چند دقیقه پیش اتفاقهای معمولی ای اتفاق افتاد، مثل همیشه. ولی چون من بهشان دقت کردم، تمام جزئیات را توی ذهنم جا دادم و بعد تصمیم گرفتم بیایم بنشینم بنویسمشان!
م م... این صدای بو کشیدنم بود. بوی عطر خواهرم می آمد. دیروز تولدش بود. کادوی تولد برایش عطر آورده بودند. به خواهرم قول داده بودم که دست بهش نزنم. مثل همیشه! وقتی گفت که مال خودش است و من نباید دست زنم، خندیدم و گفتم خودم پول دارم می روم می خرم! )این هم مثل همیشه!)ولی خوب آخر مگر میشود یک چیز جدید بیاید توی خانه و آدم هوس یک پیس ناقابل را نکند! بویش الان هم دارد می آید! زده ام روی شاهرگم، با هر تاپ و توپی که می کند بویش پخش می شود توی هوا. من هم هر از گاهی بو می کنم: م م !
تلوزیون داشت یک آهنگی پخش می کرد. یک پسر خواننده ای بود که عکس دوست دخترش را پاره می کرد، بعد جمع می کرد می چسباند به هم بعد گریه می کرد، از سرش می گرفت؛ موهایش را باد می برد، به دختر فکر می کرد و ... کم کم رفتم توی فکر امتحانی که امروز دادم. به خودم گفتم: خوب شده مثل این پسر خواننده شکست عشقی نخوردی! امتحان بد دادی؟ فدای سرت!
نمی دانم چرا جدیدا اینقدر بی خیال شدم. دیشب می خواستم از ۹ شروع کنم و تا صبح بنشینم سر درس و مشقم.به آن کسی که همیشه قول می دهم ۲۰ می گیرم، قول ۲۰ گرفتن توی درس تجارتم هم داده بودم. تا الان هرچه امتحان دادم، عالی بوده. قرار بود این هم عالی باشد اما دو رو ز از قولم نگذشته بود و هنوز کفن حرفم خشک نشده بود که همه ی قول و قرار هایم را دادم دست باد! پا شدیم برای شام رفتیم بیرون! خوب بهر حال آدم که یک دانه خواهر بیشتر ندارد! می خواستم از ۹ شب شروع کنم ولی شد از ۱۱. جدای همه ی اینها فکرم همه اش می رفت پیش خاله ی دوستم که تو بیمارستان بود. طفلک شب خوابیده صبح بلند شده سکته ی مغزی کرده! بعد هی به خودم می گفتم امتحان که چیزی نیست. اصلا صفر بگیر! تنت سالم باشه! بعد هی تو ذهنم می آوردم که توی بیمارستانم و دکترها می آیند و می روند. بعد من هم به خودم مدام می گویم کاش امتحان داشتم کاش امتحان داشتم!
دوباره سرم را می آورم توی کتاب و شروع می کنم به خواندن. نگاهی به بالشم می اندازم و خودم را خم می کنم. بعد هم می گیرمش توی بغلم و به امتحان فردا فکر می کنم. بعد یهو به بیمارستان، بعد به کارنامه، بعد به استادم که همین دیروز با شوق تلفنی حرف زدیم و من گفتم که خوانده ام و خوب می خوانم که میانترمم را جبران کنم. بعد قانون تجارت را ورق می زنم. بعد یاد حرف مامان می افتم که توی پیتزا فروشی گفت: یک صفحه هم خواندی عیب ندارد.
چشمهایم را می بندم و با حرف مامان که خیالم را راحت کرده بود، اگر صفر هم بگیرم مهم نیست! ، تصمیم می گیرم یک چرت کوچولو بزنم. از خواب می پرم. ده دقیقه گدشته. یاد حرفی که به استادم زدم، می افتم! بعد فکر می کنم که فردا سر جلسه چه شکلی خواهم بود. بعد با خودم تکرار می کنم، خدا رو شکر سالمم! خدا رو شکر سالمم!
بعد می خندم می گوم حالا چون خدا رو شکر سالم هستی بهت جایزه می دهم. بگیر بخواب تا چند دقیقه. همین که چشمهایم را روی هم می گذارم یاد بیمارستان می افتم. بعد یاد حرف مامان، بعد به این فکر می کنم که پای برگه ی امتحانم چه بنویسم:
استاد عزیزم شرمنده ام که به این امتحانم گند زدم!
نه نه!
استاد عزیزم، از زحمات شما سپاسگزارم اما نمی دانم چه مرگم بود امشب، هرچه کردم حسش نبود!
نه!
استاد عزیزم، نمی دانم تا حالا شده که خودتان هم برای درس خواندن حس نداشته باشید؟...
نه!
استاد عزیزم، تا حالا شده که امتحان داشته باشید و خواهرتان تولدش باشد بعد خانواده به شما بگویند بیا بریم پیتزا بیرون...؟
نه!
استاد عزیزم، با توجه به اینکه امتحان میانترمم را گند زده بودم، تصمیم گرفتم این را هم خراب کنم که اصلا بگذارم برای سال بعد!...
نه!
استاد عزیزم، از زحمات بی دریغ شما متشکرم اما چون می دانستم چه بخوانم چه نخوانم در هر صوورت شما اینقدر ریزبین هستید توی تصحیح، که قرار است صفر بگیرم به خاطر همین تزجیح دادم بروم پیتزا بخورم...
نه!
استاد عزیز، ببخشید که بد خط نوشتم، استرس داشتم متاسفانه!...
نه!
استاد عزیزم... تا حالا برای خاله ی دوستتان مشکلی پیش آمده؟ انشالا که هیچموقع پیش نیاید ولی می دانید خوب آدم نمی تواند تمرکز کند...
نه!
استاد عزیزم می دانید که من فقط توی تجارت گند می زنم و الا از سوابق و برنامه های من که خبر دارید و می دانید که چقدر کوشا هستم...!!!!
نه!
استاد عزیزم، دیروز قصد کردم که درس بخوانم، ظهر، خسته بودم روی کتاب خوابم برد. بعدش رفتم باشگاه، از آنجا هم رفتم برای خواهرم کادوی تولد گرفتم، از آنجا هم داداشم زنگ زد گفت شام بریم بیرون. بعد که آمد خانه یک پاکت داد به خواهرم که تویش ۵۰ هزار تومن بود، اصلا تا حالا واسه شما این موقعیت پیش آمده؟ خوب آدم فکرش منحرف می شود برای حسودی کردن دیگر! تمرکز نمی ماند که آدم بخواهد بگذارد روی درس و مشق، بعد هم که خوب، من هم مثل همه آدم هستم، من هم مثل شما و همه ی آدم ها شکم دارم، دوست دارم شکمم هم توی امتحانها یک حالی بکند! من که عقلم هرچه کار می کند به خاطر این است که خوب به شکمم می رسم، هی فرمان می دهد به مغر که: ماشالا ماشالا کار کن، من هواتو دارم! و اینطور است که شاید عرق شرم بر چهره ام بیاید و از این که موجودی بی خاصیت هستم، توی درس تجارت، افسوس بخورم. اصلا شاید دیگر رویی نداشته باشم که توی چشمهای شما نگاه کنم! اصلا شاید امتحان آخرم را هم که دادم رفتم خودم را یک جایی گم کردم که دیگر دست هیچ بنی بشری به من نرسد، بعد یک روی با پیک پیراهن خونی ام را بفرستم در خانه تان و یک نامه توی جیبش باشد که با خونم نوشته ام که توسط گرگها خورده شدم. شاید هم معتاد شدم. بعد هم هی بگویم، پدر درس تجارت بسوزه، من قبلا یک پا وکیل بودم!
ولی نه....
هیچکدام از اینها نه! استادم را دوست دارم. نمی دانم از روی احساس صمیمیتی که با او داشتم بود که اینطور شب امتحان به خودم، جایزه "ده دقیقه چرت" های متوالی را می دادم یا حرف مامان که گفته بود، عیب نداره!
اما در هر صورت، امروز برای اولین بار اینقدر توی عمر تحصیلی ام بی خیال بودم، اینهمه حرص زدیم چه شد؟ ایندفعه دیگر نمی خواستم همان آدم قبلی باشم که به خاطر امتحان می افتاد گریه! می خواستم امروز صبح به خودم نشان بدهم که توی لحظه ای که می توانم غرق استرس باشم، توی لحظه هایی که باید به یاد روز کارنامه گرفتن بیفتم، می توانم لبخند بزنم، دعا بخوانم برای خاله ی دوستم، هر وقت خواستم بخوابم، و بعد خدا را شکر کنم به خاطر تن سالمی که دارم، امتحان را هم صفر گرفتم، گرفتم، مگر آدم چند بار زندگی می کند که بخواهد هی حرص بخورد و پیرهن پاره کند از دست این امتحانها.
افتادن توی درس تجارت، سنگین ترین گندی است که تا به حال توی زندگی تحصیلی ام داشته ام. امیدوارم که لا اقل با دی این درس را بگذرانم و کار به اف نکشد!
کبری در دستشویی تصمیم می گیرد!
بچه که بودم، دبستان که می رفتم، آدم خاصی بودم برای خودم. یک کارهایی می کردم! یکی از جذاب ترین کارهایی که در پی اش بودم که بکنم این بود که وقتی می رفتیم مهمانی، دوست داشتم وقتی می روم توی دستشویی، دنبال چیزهای خاص باشم! نه از آن چیزهای خاص! مثلا دوست داشتم بدانم خمیردندانشان چه رنگی است یا صابون مایعشان (که آن موقع تازه آمده بود) بوی چی می دهد! اولین باری که کف ریش فوم دیدم خانه ی یکی از آشناها بود. نمی دانم چرا دوست داشتم بدانم آنچیزی که جلوی آینه هست چه می تواند باشد! از کف ریش توی دستشوییشان خوشم می آمد. دوست داشتم هر بار که می رویم خانه ی این آشنایمان من بروم توی دستشویی و کمی از این فوم بزنم دف دستم بعد نوک دماغم را هم بزنم و توی آینه به خودم بخندم! بعد هم زودی بشورمش و بیایم بیرون.
یکبار رفته بودیم خانه ی یکی دیگر از آشنا ها. یادم هست که یک عکس داشتند توی دستشویی که یک سری بچه ی لخت وایساده بودند لب پشت بام و به فضای آزاد نگاه می کردند. این عکس هم از پشت سرشان گرفته شده بود! این عکس را دوست داشتم. هر دفعه که می رفتم توی دستشوییشان می رفتم تو نخ این بچه خارجی ها. یکی درمیان سفید پوست و سیاه پوست بودند. همه هم کپل مپل!
کنار این عکس یک بسته بود پر از صابون هایی که شکل گل داشتند. به شکل گل قالب گرفته بودند. حدود ۱۵ تایی توی این بسته بود. با رنگهای صورتی، سفید، آبی... این هم چشم من را گرفته بود. آخرش یک روز دلم را به دریا زدم و یکی از آنها را برداشتم و گذاشتم توی جیبم. موقع برگشتن به خانه از ماشین که خواستم پیاده بشوم، مامان صدایم زد. توی فکر گلی بودم که بلند کردم! مامانم گفت: این چیه زیر صندلی افتاده!؟ نگاه کردم و دیدم ای داد بی داد! صابون از جیبم در آمده بود! من و من کردم و گفتم راحله ** داده... نمی دانم مامان فهمید یا نه، ولی خیلی با اخم گفت: مطمئنی؟ گفتم اوهوم! گفت آها چون گفتم که اگه از خانه ی کسی برداشتی یادم باشه دیگه هیچ جا نبرمت! فکر می کنم مامان هم قبلا این صابون های گلی را توی دستشویی آنها دیده بود! فکر کنم به رویش نیاورد که من احساس بی اعتباری نکنم! در هر صورت آن لحظه بهترین جواب را به من داد!
بد جوری توی فکر رفتم، صابون را توی جیبم گذاشتم! منتظر فرصتی بودم که باز برویم خانه ی همان خانم و آقا و من صابون را بگذارم سر جاش. همینطور هم شد. گذاشتم سر جایش و از آنروز توی دستشویی آنها به خودم قول دادم که بچه ی خوبی باشم و از این کار ها نکنم. همه اش از این هراس داشتم که اگر اینطور پیش بروم می شوم یک گانگستر حرفه ای! بعد هم فکر می کردم به آینده که شده ام یک انگل اجتماع که آبروی خودش و خانوه اش را برده! اما خوشبختانه سالهاست که متعهدم به تهدی که توی دستشویی به خودم دادم!:)
** پ.ن: راحله برمایه! دوست دبستانم. نمی دانم آن موقع چطور شد که اسم این طفل معصوم آمد نوک زبانم! از طریق همین ایراندخت هم بعد از ۱۲ سال پیدایش کردم!
** پ.ن : آن موقع ها راحتی برایم خیلی مهم بود. آره، آن موقعی که زیر موهایم پر بود از گره چون همیشه ی روی موهایم را شانه هم نه! برس می کشیدم! مامان هم همیشه از این وضع ناراضی بود. بچه که بودم نصف موهای من توی حمام موقع شانه کشیدن کنده می شد!
آن موقع ها عادت داشتم آدامسم را بگذارم بالای تخت و بخوابم. صبح با صدای قیچی مامان بیدار می شدم که داشت آدمس تخت شده روی کله ام را قیچی می کرد! همیشه برنامه همین بود. یا آدمسم توی معده ام می رفت یا می چسپید به سرم! هیچوقت یادم نمی آید که آدمسم را دور انداخته باشم!

