جگر کاملیا
دانه های گوش ماهی مانند ماکرونی را کاملا یادم هست. قل می خوردند توی آب و من کیف می کردم و منتظر بودم که ده دقیقه بگذرد و من با اشتیاق با سس مایونز و نخود فرنگی های سبز کوچولو قاطی اش کنم و از دستپختم لذت ببرم! حس خوبی بود. صبح ها همیشه کارم همین بود. مخصوصا وقتی دسته بعداز ظهری بودم. از ساعت 10 شروع می کردم به درست کردن این طور چیزها و تا 12.5 می خوردمش بعدش هم که ناهار می خوردم تنهایی و می رفتم مدرسه. مثل همیشه با تاخیر!
روزهای خوبی بود! هر روز یک چیز! پختن تخم مرغ در ده مدل! با قارچ گوجه پنیر پیتزا... گاهی می چسبید ته قابلمه گاهی می سوخت! گاهی جزقاله می شد! فقط خدا می داند چند دفعه کتری را سوزاندم! آخر یکی نبود بگوید بچه مگه چای می خورد دختر؟!
****
هیچوقت نخواستم یاد بگیرم چی را چطور می پزند. غذاهای خودم را دوست داشتم چون سس مایونز داشت . چون می دانستم و می دانی که توی زهرمار هم مایونز بریزی مزه ی خوبی و بهتر است بگویم خیلی خیلی خوبی می گیرد حتی توی آبگوشت! همین کافی بود برای اینکه برای دستپختم صفا کنم و هیچوقت نگذارم به شکمم بد بگذرد.
****
آنروز ولی باید شروع می شد! آنروز که همه مسافرت بودند ولی توی راه داشتند بر می گشتند و من دست تنها باید برای دو تا خانواده (خودمان و دایی) غذا می پختم!
همه چیز هم همیشه توی زندگی ام از اعتماد به نفس شروع می شود! این هم دقیقا از لحظه ای شروع شد که با اعتماد به نفس گفتم: آره!
به آخرش هم فکر نکردم که این کارم یک ریسک است آنهم توی خانه ی مردم! باز خانه ی خودت باشی فوقش برنج شفته می خوری! کاش دوربین فیلمبرداری دم دستم بود که نشان می دادم چه گندی دارم بالا می آورم! فقط توکل کردم! آن از آن قابلمه ی خورشت بود که ته گرفت و با رب رنگ آب خورشتش را از قهوه ای کردم قرمز. آن هم از برنجی که زیر ته دیکش روغن نریختم! بعدا یادم افتاد. از آن لحظه که کیسه ی برنج آویزان شد تلپی توی قابلمه ی پر از آب و من نمی دانستم دانه های برنج آن تو را چطور خشک کنم! چه لحظات پر استرسی بود. آن لحظه حالم به هم می خورد از هرچه خانه داری! از هرچه برنج! از هرچه لحظه هایی که به خاطر آشپزخانه از عمر آدم هدر می رود! حالم داشت از هرچی خانه داری بهم می خورد وقتی کیسه ی برنج آویزان شد توی ظرف پر از آب جلوی دستم! اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم! با آن برنج خیس! دست تنها برای شش نفر برای اولین بار از اینها بپزی خیلی کفری می کند آدم را!
با یک نه گفتن همه چیز حل می شد ولی غرورم نگذاشت بگویم نه! آنهم به دایی جان! گفت بلدی برنج درست کنی؟ گفتم آره! و همه چیز از آن لحظه شروع شد! یک کلیتی را می دانستم ولی جزئیات را اصلا! اولین بار بود... اگرچه خیلی راحت بود. اولین برنجم هم خیلی خوشمزه شده بود. فرقی با برنجهایی که تا آن زمان خورده بودم نداشت! نتیجه اش خوب شد ولی سر رفتن حوصله ام بد جوری اعصابم را به هم می ریخت! همه اش به این فکر می کردم که توی آن دقابقی که صرف برنج درست شدن می شود چه کارهای مفیدتر دیگری می توانم انجام بدهم! حتی خواندن دو جمله توی کتاب را هم ترجیح می دادم!
نمی دانم تو که داری این را می خوانی چقدر وقت صرف این کارها می کنی. چطور صبح ات را به ظهر می رسانی . چقدر کار مفید می کنی در طول روز! فقط می خواهم بگویم زندگی با ارزش تر از اینهاست که همه اش توی آشپزخانه بگذرد! فکر می کنم واژه ی ضعیفه از طرف مرد های شکم پرست گفته شده!
البته طفلک دایی اگر می دانست من اینکاره نیستم عمرا می گذاشت دست ببرم به قابلمه! فکر کنم دلشوره ی او از من بیشتر بود!
این را اضافه کنید در کنار جمله ی : کار امروز را به فردا نینداز:
کاری که با ۵ دقیقه می شود انجام داد. نگذار یک روز صبح با نشاط را از زندگی ات بگیرد!
آن لحظه اینقدر زور بهم داشت که به انجام همه کاری تن می دادم به جز برنج پختن!
دیگر وقتی ندارم برای تلف کردن! نمی دانم این یعنی خوب یا یعنی بد!
*
پ.ن :
جیگر کاملیا اسم جگر فروشی سر کوچه ی دائی ام است! وقتی این متن را می نوشتم همه اش تابلوی جگر کاملیا به یادم می افتاد! عنوان کاملا بی ربط است!:))


