تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

از یاد رفته... بر باد رفته...

 

 

از صبح تا حالا صدای آهنگ خواندنش دارد توی گوشم و مغزم می پیچد. تک تک انگشتهایش را روی پیانو حس می کردم. تمام احساسش را می گذاشت روی فشارهایی که به آن دکمه های سیاه و سفید بود گاهی چشمهایش را می بست. گاهی باز می کرد و با نگاهی به من لبخند می زد. اصلا توی حال خودم نبودم. به زور بغضم را نگهداشته بودم. گاه گاهی چشمهانم می شد پر از اشک ولی به زور قورتش می دادم که نفهمد دلم برایش می سوزد. باورم نمی شد که یک روزی ببینم سحر اینطور پیانو می زند. اما مدام یک چیزی روی اعصابم می رفت. یک چیزی توی گوشم وز وز می کرد. مغزم را به کار گرفته بود که از خودم بپرسم چرا؟

و بعد هم پشت سرش این جواب بیاید توی ذهنم که خودش! تقصیر خودش بوده!

دستهای سحر  ۳۷ ساله با ناخن هایی که رنگ لاکش پریده بود. با چشمهایش که هر از گاهی یا از تعجب یا از حسرت یا از خوشحالی گرد می شد. لباسهای نخی و نسبتا نازکش که چند تا چندتا روی هم پوشیده بود با یک شلوار گل گلی کمرنگ گشاد که بالایش کش داشت. دستهایی که خدا داده برای اینکه بتواند تمام احساسش را با حرکات انگشتانش منتقل کند تبدیل شده بود که دستهایی که خیلی وقت است به خاک و گرد و دوده می خورد برای اینکه خرج تریاک و ولگردی های شوهرش را در بیاورد.

نمی دانم... الان که فکر می کنم شاید به ذهنم آمد که اینهم یک نوع عشق ورزیدن است. نمی دانم...

تمام حرکات انگشتانش را روی دکمه های پیانو یادم هست. وقتی که با دست راستش روی کلید ها فشار می داد و دست جپ اش را آماده باش نگهداشته بود آن بالا که هر وقت لازم شد روی دکمه ها فرود بیاورد.

فکر اینکه یک روزی سحر کی بوده و الان کی شده خیلی ناراحت کننده است. قبلا گفته بود که در یک خانواده ی طهرانی به دنیا آمده...توی محله ی ونک زندگی کرده و یکهو توی 16 سالگی یک کسی آمده و تمام هست و نیستش را به باد داده. تعریف می کند از عشقش. از معلم های موسیقی اش... آقا سیاوش و آقا فکی... شاید یک روی فکر می کرده به اینکه یک روزی خوابهای طلایی اش به تحقق بپیوندند و شهزاده ی رویاهایش توی شانزده سالگی بیاید و ببردش توی یک قصر رویایی. با اینکه اصلا اینطور نشده... شاهزاده اش که آمده در حال تاخت و تاز از کمرش گرفته و به جای اینکه بر روی اسب بنشاندش از آن بالا تالاپی کوبیدش زمین و بعد که پیاده شده، سحر دیده که اسبی نیست و بعد هم ثابت شده که اسب عاریه بوده و مرد هیچ نداشته!

داستان عشق بعضی آدمها را که می شنوم گاهی از هرچه عشق و ازدواج می شود حالم بهم می خورد. از اینکه این تصمیم مهم چی هست که بعدش تمام زندگی آدمها را تحت شعاع قرار می دهد.

اینکه عاشق مردی بشوی که به خاطرش تو را از خانواده طرد کنند. وقتی از اصلت حدا شدی جلوی چشمت همانی که عاشقش بودی و عاشقت بوده زن بیاورد خانه و تو و پسرت منتظر رخصت آقا باشید که اجازه ی آب خوردن بدهد! به آدم خیلی زور دارد! اینکه زنی کار کند و بعد بیاید بریزد توی گلوی کسی که پول خیانت به او را دارد جمع می کند... خیلی زور دارد! خیلی! به عمق قضیه که فکر کنی آنقدر دردناک می شود که اصلا نمی توانی تصورش را بکنی!

داشت پله ها را تمیز می کرد. خیلی وقت بود که می شناختمش ولی همکلام نشده بودیم. فکر می کردم همصحبتی باهاش همه اش شوخی و خنده است. از دیگران شنیده بودم که باید به حرفهای بچگانه اش بخندم. ولی اینبار با خودم گفتم دوست دارم یکمی هم که شده جدی باشم. دوست داشتم از زندگی اش بدانم. از اینکه یک زن بد سرپرست چه مشکلاتی دارد.. خیلی سوال های دیگر توی ذهنم بود. دوست داشتم ببینم چطور ارگ می زند. چطور می رقصد چطور حرف می زند.

حس خبرنگاری ام گل کرده بود. mp3 ام را روشن کردم و موضوع ضبط کردن صدایش را واضح گفتم. فکر می کردم امتناع کند ولی اینطور نبود. یکطوری خودش را جمع و جور کرد که انگار همین الان قرار است اینها برود توی رادبو.

فکر می کردم آدم ساده است. همه دلشان می سوزد که سحر یک تخته اش کم است...! اما یک چیزهایی را که شنیده ام فهمیدم که از خیلی از باهوش ها هم زیرک تر است! زمانی که تعریف کرده بود از خانه ای که برای کار رفته بود و پسر آن خانه بی شرمانه می خواسته از سادگی اش سوء استفاده کند اما او با تمام نیرویش از خودش دفاع کرده و نگذاشته ... تازه این یک موردش بود که گفته. شاید بقیه ی چیزها را برای خودش بی آبرویی بداند. پرسیدم از مشکلاتی که با آنها مواجه شده. نمی دانم خودش را می زد به آن راه یا واقعا نمی فهمید چه می گویم. حس می کردم دارد مرا می پیچاند. می گفت سخت ترین کار برایش پیش آن دکتری بوده که توی سرما برایش مبل می شسته...

از زندگی اش که می گفت پر بود از رنج ها و بدبختی ها. با خودم می گفتم اگر به جای طرد شدن چاره ی دیگری برایش می اندیشیدند چقدر خوب می شد. چی می شد که سحر هم مثل خیلی های دیگر که هوششان کم است بروند مدارس آنطوری و لا اقل سادگی برایش دردسر نشود.

دعوتش کردم توی خانه. با دیدن پیانو ذوق زده شده بود. بدون اجازه و خیلی با شتاب رفت به سمتش. پرسید " با چی روشن می شه". اینطرف و آنطرفش را نگاه کرد و بعد شروع کرد به زدن... خوابهای طلایی... اوه چقدر یا این آهنگ دلم گرفت... دوست داشتم بدانم این آهنگ ها را به یاد چه کسی می خواند. سلطان قلبش چه کسی است... می گفت آقا سیاوش و آقا فکی... به یاد آنها می یوفتد وقتی این آهنگ را می زند. توی رابطه ی همسر داری اش فقط ترحم وجود داشت. دلش برای شوهرش می سوخت که قدرش را نمی داند. دلش برای پسر هجده ساله اش می سوخت که سی دی می شکند و در و دیوار خانه را داغان می کند. دلش برای آنها می سوخت که نفهم هستند و قدر زحمتهایش را نمی دانند. دلش می سوخت برای شوهرش که بیکار است. برایش که به قول خودش دیوانه است!

برایم کمی هم رقصید. همانطور که می گفت،مثل گوگوش می رقصید. از آقا سعید می گفتُ فامیل همسایه شان که توی یک مجلس تولد همسایه شان از سحر دعوت کرده که بخواند و سعید هم آهنگ بزند. از اینکه گاهی هم با اداهای گوگوش می رقصیده و مهمانها را خوشحال می کرده. چقدر از شاد کردن دیگران لذت می برده. یک طوری از آقا سعید حرف می شد انگار که من سالهاست او را می شناسم. خیلی ساده حرف می زد. کارهایش را با تمام جزئیات می گفت. خیلی بی غل و غش بود.خیلی! زیرو رویش یکی بود. هرچه توی دلش داشت می ریخت بیرون. زیاد حرف زد. می توان بگویم خیلی از حرفهایش را فقط تائید می کردم. بد جوری می رفتم توی حرفهایش. توی زندگی اش. اینقدر که بعضی از حرفهایش را نمی رسیدم گوش بدهم. از زندگی ایده ال پرسیدمش ازش. زیاد مفهوم ایده آل را نمی داست. سوال را برایش ساده کردم. و در نهایت از جوابهایش فهمیدم که تنها چیزی که از زندگی می خواهد این بود که خانواده و اعضایش با هم همکاری داشته باشند. از اینکه شوهرش بی خیال است رنج می کشید. آرزویش را بهم گفت . در مورد اینکه برود یک روی توی آمریکا و معروف بشود و بزند و برقصد. پرسیدم اگر بخواهی از اول زندگی ات را شروع کنی دوست داری چی بشوی.

از سوالم ایراد می گرفت. اصلا در تصورش نبود که یک روزی دوباره متولد بشود و ادامه بدهد. می گفت همینی هست که هست. دیگر باید بسازی. حتی می گفت مطمئن باش که نمی توانی فکر کنی که دوباره برگردی جای قبلت.

چندتا از آهنگهای گوگوش را برایم خواند. حال و هوایم حسابی عوض شده بود. هنوز هم توی همان حال و هوا هستم.

کاش می شد یک چیزهایی دوباره تکرار بشود...

 

*سحر نظافتچی پله های آپارتمان

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:36 قبل از ظهر | Mon 13 Apr 2009