تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

خواب اغفال!

 

بعد از سحری معمولا یک ساعتی می خوابم...

امروز هم یک جایی بودم که یکهو یک خانومی آمد... کمی هم تپل بود. آمد جلو گوشه ی آستینم را گرفت . گیر داد  که بیا یک کار کوچکی باهات دارم. باهم رفتیم تا کمی جلوتر...  سر پله ها ایستادیم... هی مقدمه چینی کرد. بد جوری خوره داشت می خوردم می خواستم ببینم چه می خواهد بگوید. هی اصرار کرد... هندوانه می داد زیر بغلم. هی می گفت که تو مختاری هرچه می خواهی انتخاب کنی. من هم هی به خودم می پیچیدم و هی در دلم می گفتم جان ب ِ ک َ ن خوب!!! بگو...

بازهم هی قربان صدقه ام می رفت و می گفت تصمیم مهمی است که البته تاکید داشت روی اینکه من مختارم که جوابم را چه بدهم. کلافه ام کرده بود. هی لبخند می زدم می گفتم چشم! ولی باز ادامه می داد به تعارف های حال به هم زنش!

دقیقا مثل بکدفعه ی دیگر حالم سر اینطور چیزی بد شد! همان دفعه ای که یکی از خانم های آَشنا مان مثل همین خانم بدجور چسبیده بود و بعد از کلی قسم و قرآن به جان خودش و مادرم و مادرش و بعد از کلی "خواهش می کنم" گفتن های من به حرف آمد و اشاره داد که بلیط استخر مجانی می خواهد!

این خانم اینطور که اصرار می کرد و حق اختیار و انتخاب برایم گذاشته بود توی یک نایلون دسته دار و داده بود دستم، به نظر می آمد تنها موردی که می خواهد مطرح کند خواستگاری است. البته آمادگی مطر شدن موضوعات تهوع آور دیگری هم مثل بلیط مجانی داشتم!

در حین تحمل کردن لحظات جان فرسای اصرار های آن خانم بودم یک هو دیدم صدای یکی می آید که هی می گوید شکوفه... شکوفه!

بعد هم که سرم را برگرداندم طرفش گفت: دیگر کی می خواهی بیای؟ خورشید درآمده!

ها ! مادرم بود دیگر! آمده بود بیدارم کند برای سحری. گفتم می آیم می آِیم!

سریع چشمانم را بستم هنوز آن خانومه آنجا داشت اصرار می کرد. توی دلم گفتم الحمد لله تا بروم صبحانه بخورم یکم هم این مغز داغ کرده ی من آرام می گیرد!

با عجله زدم روی شانه اش و گفتم خانم! گوش نمی داد! فقط حرف می زد! با صدای بلند گفتم : خانم!!!حرفش را قطع کرد... یک لحظه سکوت شد. آرم گفتم می روم تا ده دقیقه دیگر، بمانید ها!  بر می گردم. خیلی دلم می خواست بدانم برای چه اصرار می کند!

با عجله یک ضرب مثل فنر از رختخوابم پریدم بیرون ... هنوز توی خواب و بیداری بودم. اصلا نفهمیدم چه خوردم! هنوز خواب بودم! به حرفهای آن خانوم فکر می کردم! یعنی چه می خواست بگوید؟

با خوشحالی برگشتم! توی ۵ دقیقه سحری را خوردم. مشتاق شنیدن حرفهای آن خانم بودم! پریدم توی رختخواب، پتو را هم کشیدم روی سرم و چشمانم را بستم. گفتم جانم، می فرمودید!  هرچه می کردم خانم را نمی دیدم! دنبال آن خانوم می گشتم. کاش لا اقل اسمش را پرسیده بودم!

خانوم! خانوم! ای بابا! ده دقیقه ای معطل شدم! چشمانم را بسته بودم، اگرچه توی خواب چشم می چرخاندم! ولی نبود! نمی آمد! کلافه شده بودم! اُه!  اینقدر تعارف کرد که وقت گذشت آخرش هم نفهمیدم چه می خواست بگوید! حوصله ام سر رفت! نمی آمد!

با اخم پتو را از روی سرم کشیدم کنار، نگاهی به تلفن همراهم کردم. دیر شده بود! باید کلی کار انجام می دادم. شانه هایم را دادم بالا و بلند شدم نشستم روی رختخوابم!  به کمد روبه روی ام خیره شدم و  گفتم! اصلا به درک! من که نه بلیط مجانی دارم نه قصد ازدواج!

 نتیجه ی اخلاقی:

توی بعضی کارها فس فس کردن همه چیز را خراب می کند!مردم که روی طاقچه ننشسته اند منتظر اراده ی آدمهای دیگر!!

پ.ن:

امشب زود می خوابم که اگر آمد وقت برای تعارف کردنش زیاد باشد، کاش بیاید ببینم حرف حسابش چیست!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:26 بعد از ظهر | Sun 15 Mar 2009

به مادرم

 

تا جائیکه به یاد دارم

For as long as I can remember

همیشه در کنارم بودی

You were always by my side

تا حمایتم کنی

To give me support

اعتماد به نفسم بدهی

To give me confidence

و یاورم باشی

To give me help

تا جایی که به یاد دارم

For as long as I can remember

تو همانی هستی که تحسینش می کردم.

You were the person, I look up to

آن که قوی

So strong

با احساس و زیبا بود.

So sensitive

تا جایی که به یاد دارم

For as long as I remember

هنوز هم

And still today

 تو همانی

You are every thing

 که یک مادر باید باشد.

A mother should be

تا جائیکه به یاد دارم تو به ما آرامش بخشیدی

For as long as I remember

آرامش سرشار از لبخند

You always provided stability

سرشار از اشک

Full of laughter

سرشار از عشق

Full of tears

به هرجا برسم

Full of love

مدیون تو هستم

What eve I become

از تو تا ابد ممنونم

It because of you And I thank you

که چنین مادری برایم بودی

Forever for our relationship

 

****

 

زندگی ات سر مشقی است

You have set an example throughout your life

برای آنچه یک مادر و یک زن باید بداند

Of what a mother and woman should be like

به تو افتخار می کنم

I am so proud of you

و تا ابد دوستت دارم

And I love you forever

 

 

سوزان پولیس شوتز

 

 پ.ن:

با تبریک ۸ مارس به تمام زنانی که زن بودن خود را باور دارند  و آنانی که معتقدند  "زن بودن" خودش  قدرت و توانایی است نه  "مثل مرد بودن" ! 

پ.ن:

این نوشته ها مال چند سال پیش است. یک کتاب گرفته بودم برای مادر. بعد از چند روز هم تاخیر نوشتمش! مناسبتش برای ۳ روز پیش بود. روز جهانی ز.ن با تاخیر مبارک!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:49 بعد از ظهر | Tue 10 Mar 2009

هر چیزی در جای خودش!

 

کاش درس باشد ولی امتحان نباشد

کاش امتحان باشد تصحیح نباشد

کاش تصحیح باشد ولی کار استاد نباشد

کاش کار استاد باشد ولی دست استاد یار نباشد

کاش دست استادیار باشد ولی استادیارش ...  نباشد

استادیارش هم ... بود، بود! ولی نمره ای در کار نیاشد

کاش نمره باشد ولی کارنامه نباشد

کاش کارنامه باشد ولی...

 اصلا همه ی اینها باشد

ولی کسی که قبلا برایش نمره ملاک نبوده هم

سر حرفش باشد!

 

 

پ.ن:

کارنامه ام را گرفتم. نه توضیح خاصی دارم که بدهم نه اعصاب کافی!

پ.ن:

طهران بودم. سفر خوبی بود. چیزهای نو یاد گرفتم. خودم را بیشتر شناختم. سفر خوبی بود از همه نظر

پ.ن:

ماه صیام هم که شروع شده. با خوردن میوه و غذا و اینطور چیزها برای افطار، عجیب یاد فقرا می افتم!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:56 قبل از ظهر | Wed 4 Mar 2009

داستان کاج و سازمان ملل !

 

 

کاج همسایه گفت با تندی 
 
مردم آزار از تو بیزارم 
 
دور شو دست از سرم بردار 
 
من کجا طاقت تو را دارم 
 
بینوا را سپس تکانی داد 
 
یار بی رحم و بی محبت او 
 
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد 
 
برزمین نقش بست قامت او 
 
مرکز ارتباط دید آنروز 
 
انتقال پیام ممکن نیست 
 
گشت عازم گروه پی جویی 
 
تا ببیند که عیب کار از چیست 
 
سیمبانان پس از مرمت سیم 
 
راه تکرار بر خطر بستند 
 
یعنی آن کاج سنگدل را نیز 
 
با تبر تکه تکه بشکستند

 

 

پ.ن: آخرین باری که این شعر را خواندم در دبستان بود. آنروز دوباره خواندمش. فقط خدا می داند چه ذوقی کردم! مفاهیم عرفانی عمیقی دارد! مرکز پیام را دوست دارم چون حواسش به سیم های قطع شده هست! همچنین به سیم های قطع کننده.

 

پ.ن: دوست دارم یک ایمیل بدم به نویسنده ی این وبلاگ و التماس کنم که برای یکبار هم شده جای کامت اش را باز کند! می خواهم نظر بدم! می خواهم بگویم نوشته هایش را خی لی دوست دارم! اعصابم به هم می ریزد وقتی می بینم نوشته " از لطف شما ممنونُ درج نظر اختصاصی است" ! خدا خیرت دهاد که اعصاب برای ما نمی گذاری!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 8:57 قبل از ظهر | Sat 21 Feb 2009