تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

عشق و عادت

 

فقط یکی مانده به آخر! یکی مانده به آخر را داده ام البته! اولین آخر مال آخر ترم هست. آخر دوم مال امتحان آخر!

***

یک روزی بود که همه می پرسیدند ترم چندی؟

وقتی جواب می دادم

می گفتند: خووووب! تازه اولشی

ولی الان می پرسند

جواب می دهم ولی می گویند:

خوووووب! دیگه آخرشی!

 

***

 

امروز آخرش را هم دیدم. آزمون ارشد بود. آخر اینکه دوره ی اول دانشگاهت را به پایان برسانی. اینکه کلی باید باز زحمت بکشی برای اینکه دیگر توی این دوره و زمانه لیسانس را باید گذاشت لب کوزه و آبش را خورد.البته توی لیوان! (قابل توجه پسر ها که با تنگ و بطری آب را سر می کشند!) امروز روز جالبی بود برای من. دقیقا حس می کردم روزی است که خودم کنکور دادم. همه جا شلوغ بود! حس و حال عجیبی بود. امروز خودم را در آن جو خاص می دیدم. اگرچه من جزو آن آدمهای واجد آزمون نبودم ولی داشتم کسانی را که داشتند تند تند آن چهار ساعت که با لحظه شماری های من مثل 4 سال گذشت می گدراندند. باران و برف هم با شدت می بارید. امروز را دوست داشتم تنها باشم. به آینده ام فکر کنم. به روزی که خودم هم شور و هیجان و آن بلاتکلیفی ها به سراغم بیایند. فکرکردن به اینکه آخرش چی می شود!

تنهایی امروزم را دوست داشتم. وقتی زیر برف یک سربالایی را بالا می رفتم. تنهایی امروزم را دوست داشتم، وقتی تنهایی دعا می خواندم. توی دامنه ی کوه. جایی که حس می کردم ابر ها دارند می یوفند روی کله ی آدم!  دقیقا احساس می کردم خدا هم آمده پائین و با من قدم می زند.بیشتر از هر روز دیگری کنار خودم احساسش می کردم! نمی دانستم قطره های روی گونه ام آب است یا اشک! حس می کردم خدا این یک روز شده مال مال خودم! نفس های عمیق می کشیدم. بعد از "خیلی وقت" دیروز نماز خواندم! کارم گیر بود! باید می خواندم! خجالت می کشیدم! اما خدا را می شناختم! با مرام ترین کسی است که می شناسم!

اصلا بعضی وقتها می زند به کله ام با خودم می گویم اصلا به کسی چه! بخوانم یا نخوانم! اصلا چرا باید نماز آنقدر برایم عادی بشود که صرف خواندن  نخواندن معذب بشوم؟ دوست دارم وقتی بخوانمش که بغض کنم با هر جمله اش. که وقت قنوت قدرت را در دستهایم احساس کنم! که وقت سجده احساس کنم خاک آستانش هم نیستم! دوست دارم از روی عشق بخوانم نه از روی عادت!

ولی باز هم معرفت خدا! امروز هم حسابی عظمتش را به من گوشزد کرد... تا ته اش به حرفهایم گوش می کرد! فقط صدای خودم بود و باران! و هی با خودم زمزمه می کردم:

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:8 قبل از ظهر | Thu 12 Feb 2009

گاهی وقت ها ...

 

گاهی وقت ها در زندگی هر وبلاگ نویسی

می شود یک آرزو را دید:

 اینکه برای نوشتن یک مطلب خاص

آنهم توی تنهاترین جایی که حس می کند مالٍ مالٍ خودش است

آرزو می کند که کاش

هیچکس نویسنده ی وبلاگ را نمی شناخت!

.

.

.

.

.

.

کات!

 

 

* اگر برایت پیش نیامده یک روزی پیش می آید! وایسا حالا!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:2 قبل از ظهر | Wed 4 Feb 2009