پرواز بیاموز
12 ژانویه تولد ایراندخت 9 بود...
یک روزی این دختر
برای خودش خانمی بود
اما حیف که ف.یل.ترینگ کاری به این چیزها ندارد
چشمهایش را می بندد و عشقی خیلی لینک ها را نیز !
طهران بودم نتوانستم تبریک بگم سر موقع اش
پس از همین جا می گویم
"تولدت مبارک مخلوق من"
ایراندخت 9 من هنوز زنده است اما با اسمی دیگر
نمی دانم این یکی کی متولد شده
ولی می دانم روز بروز دارد بهتر و بهتر می شود
و به خوبی هم می دانم که
یک روزی دلم برای این روز ها تنگ می شود!
این روز هایی که شوهر نکردی بچه هم نداری
اما یک مخلوق ات هست که هر سال برایش تولد می گیری
این مخلوق نه درد زایمان برایش کشیدی
نه گیر کردی در تربیت اش تا حال ا
نه مثل مخلوق های دیگر "چرا" "چرا" می کند....
نه گستاخی می کند
نه جواب آدم را می دهد
نه نا شکری می کند
ولی هرچه که درونش دارد یازتاب آن چیزی است که تو به آن دادی
این جایش را می توان گقت : حالا شد مثل بچه ی آدم!
* در بن بست زندگی راه آسمان باز است. پرواز بیاموز...
یکسال بعد...
ساعت ها و دقیقه ها از هم سبقت می گیرند و لحظه به لحظه این عقربه ی بلند ساعت تیک تاک تیک تاک برای خودش مثل اسب می تازد و یکهو تو به خودت می آیی می بینی این اسب آنقدر دور شده که دورترین نقطه همان جایی است که از آنجا راه افتاده بود. بعد بازهم دور قمری زدن را شروع می کند. می رود می رود می رود. آنقدر می رود که برسد سر جای اولش وبعد بازهم برنامه همانی است که قبلا بود.
این عقربه بلند قامت هم اینقدر دویده و دویده و دویده حالا نمی دانم چند دور زده ولی هرچه که هست می دانم از آخرین استراحتش 365 روز گذشته. حالا هم خسته و کوفته دارد لحظات را به آرامی طی می کند. موبایلش را هم گرفته در دست راستش، انگشتانش را هم آماده کرده که جواب پیامکهای تبریک تولدش را زود بدهد! امروز را آرام آرام می رود که کادوهایش را جمع کند، بگذارد روی کولش و روز از نو و روزی از نو را شروع کند. این عقربه ثانیه ها با احتساب امشب، 20 سال است که کارش همین است. امشب بیستمین سالش هم تمام شد. حالا از فردا دور زدن هایش شروع می شود.الان هم دارد دور می زند ها! ولی خوب من می گذارم به حساب شیطنت های زنگ تفریحش. یکم هم کیک می گذارم توی بشقاب می دهم دستش یک چنگال هم فرو می کنم توی کیک یک چایی کمرنگ هم می ریزم که طپش قلب نگیرد.یک بادکنک هم می دهم آن یکی دستش این یک شب را مشغول باشد که متوجه گذر زمان نباشد. چند تا کادو هم می گذارم به حساب زحمت هایی که کشیده ، از آخرین باری که استراحت کرد - همان 365 روز پیش - تا الان.
این کادو هایی که آدم هر سال می گیرد هم فرق می کند ها! هرسال که بزرگ می شوی کادو هایت پیشرفته تر می شوند. دقیقا اینکه هر سال احساس می کنی داری می شوی یک آدم حسابی. یک وقتی بود که جامدادی کادو می گرفتی که صد رنگ خودکار و مداد تویش جا می شد ولی الان یک مداد داری و یک خودکار آبی که آنهم یک روز آن نیست یک روز این! و وقت اضافه ای هم برای خاله بازی و این حرفها نداری که برایت وسایل پلاستیکی آشپزی بیاورند... دیگر باید بایستی کنار مادرت تا یاد بگیری چطور برنج دم می کنند و چطور خورشت می پزند! و به جای جامدادی پر از مداد های رنگارنگ، یک کیف دانشجویی بزرگ داری که روی شانه ات می اندازی و می روی کلاس از همانجا هم با عجله بر می گردی خانه و می نشینی پای کتاب و رایانه ات. دیگر آنقدر بزرگ شده ای که به جای کتاب هانسل و گرتل برایت یک بسته از مجموعه ی آثار جلال آل احمد را می آورند و تو ذوق می کنی که اولین هدیه ی تولد 21 سالگی ات نوشته های محبوبترین داستان نویست است...
و سرگرم می شوی با این چیزهایی که مال آدم بزرگ هاست. هیچ سرگرمی دیگری هم جز این نداری. البته وقتی هم نداری که با غیر اینها صرف کنی. با هیچکس دیگری هم حرف نمی زنی یا بهتر است بگویم خیلی به ندرت! انگار نه انگار که از صبح خانه نبودی و حالا باید بنشینی کنار خانواده ات کمی گپ بزنی.. همین کارها را می کنم که بعد از شش ماه تازه می فهمم فلانی بچه اش دنیا آمده و الان هم شش ماهه شده ودیگری 10 ماه پیش رفته و خدا رحمتش کرده دیگر! در جریان نیستم... اصلا در جریان این چیزها نیستم! ولی اینطور هم خوب نیست. آدم هی گاف می دهد! مثلا احوال کسی را می پرسد که یکسال پیش فوت کرده!
اوه این اسب ثانیه هی دارد خودش را آماده می کند که از فردا باز راه بیفتد. من هم فعلا مشغولش کرده ام که بهانه ی رفتن به سرش نزند. لا اقل این یک روز!
الان داشتم فکر می کردم چه توی این 365 روزی که گذشت چه کارهایی کردم... می خواهم بنویسم که بعد چند سال بخوانمشان و یادم بیفتد که یک موقعی که جوان بودم چه کارهایی می کردم! یک سری تغییرات را خودم حس کردم و می کنم. یک سری را هم دیگران بیشتر متوجه می شوند و می گویند. بعضی هایش خوب بعضی هایش بد. درسهایم را که چه بخواهم یا نخواهم پیش می رود. ولی از به خاطر آوردن درسهایی که قبلا خوانده ام و الان یادم مانده خیلی خوشحالم. چون اینطوری آدم حس می کند که چیزهای جدید یاد گرفته و مهم تر از همه اینکه یادش مانده!
لذتی که از یاد گرفتن یک نکته ی جدید در درسهایم می برم با هیچ لذتی برابری نمی کند. توی این ورزش هم که بعضی اوقات رقابت و رقابت بازی و حرص زدن این و آن کلافه ات می کند، گرفتن مدرک های مختلف آتش همه ی حرص های زدن های دیگران را خاموش می کند. آنوقت –وقتی علم یک کاری را داشته باشی و مدرکش را هم- دیگر لازم نیست بروی جلو. دیگر می آیند دنبال آدم! دیگر لازم نیست که با آدم هایی که تلاش می کنند تورا زمین بزنند مبارزه کنی. آنوقت کسی که به تو مدرک را داده می رود جلو و حمایتت می کند. توهم وای می ایس تی کنار و برای خودت لبخند می زنی و سرت توی کار خودت است! وارد رقابت های کثیف این دوره زمانه هم نمی شوی! خودت هستی و آنچه در بر داری و آنچه باید به بقیه یاد بدهی از آنچه که داری.
توی این 365 روز، دو ترم درسی جلوتر رفتم. توی این 365 روز یک مدرک مربیگری اسکیت تخصصی سرعت و یک مدرک داوری تخصصی سرعت گرفتم... توی این 365 با کلی آدم های جدید سر و کار داشتم. با خیلی ها دوست شدم و بیشتر می بینمشان، با خیلی ها هم دیگر آنچنان دوست نیستم و کمتر می بینمشان. با بعضی های دیگر هم همچنان دوست هستم ولی فرصتی نیست برای بیشتر دیدنشان! این 365 روز توی چشم ترین خاطرات زندگی ام را با ایراندخت در میان گذاشته ام که بماند برای همیشه که هر وقت ایراندخت را باز کردم بخوانمشان و یاد پیشامد های زندگی ام را بکنم. خیلی ها را هم وقت نکرده ام بگذارم ولی نیت اش را کرده بودم. النیتٌ یک دوم العمل!
این دوره ی زیگزاگ هم که جدید آمده توی کارهای روزانه ام. امیدوارم اردیبهشت مدرکش را بگیرم توی دست راستم! فصل جدیدی هست توی زندگی ام که می گذارمش به حساب کارهایی که در 21 سالگی به اتمام رساندم.
صدای دسته می آید. آخر امروز مصادف شده با عاشورا تاسوعا. دیروز یک جایی یک سخن از امام حسین نوشته بود که " دیگران مرگ را پایان زندگی می دانند و من آنرا آغاز زندگی " ...
امام حسین را دوست دارم. برایم یک اسوه ی مظلومیت است که تمام وجودش را گذاشته در راه استقامت برای آنچه که رسالتش را داشته ... خوشحالم که تولدم مصادف شده با روزی که امام حسین زندگی جاوانه اش را آغاز کرده... دوست ندارم این روزها آدمها بزنند توی سر خودشان و ضجه ی از بین رفتن مرد بزرگی را بزنند که عمری مردانه و آزاد زندگی کرد و با عزت زندگی دیگرش را آغاز کرد. دوست دارم آدم ها از این اتفاق سرمشق بگیرند. سرمشق استقامت. مردانگی. سرمشق انسان بودن.سرمشق ایستادگی آنهم در جایی که همه به مبازره با آدم قدم پیش می گذارند اما هدف آنقدر خیره کننده است که چیزهای دیگر ارزش نگاه کردن ندارند. این روزها آدم باید دعا بخواند برای روح بزرگ امام حسین و با سرمشق گرفتن از آنچه که او بوده روح بزرگش را شاد کند.
تولد جسمانی من و تولد روحانی امام حسین مبارک!
پ.ن:
* زیارتنامه ی حضرت امام حسین که از قلم پیامبر دیانت به.ایی نازل شده است
ادامه مطلب


