تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

مسیری دیگر

 

الان که دارم اين متن را مي نويسم اشکهاي شوقم دارد مي چکد بر روي اين کيبورد

آهنگ نقطه سر خط هم گذاشتم...

امروز ایمیلی به دستم رسید که برای یک لحظه همه ی خاطرات خوب و سخت این یکسال را برایم تداعی کرد. برای همین تصمیم گرفتم بنویسم که در این لحظه ها  یاد چه چیزهایی افتادم...

ياد روزهايي افتادم که از دور به ساختمان دانشگاهم زل زده بودم و بغض گلويم را گرفته بود. در دلم اضطراب خاصی بود. ترس از دست دادن محيطي که بعد از سالها محروميت، دانشجويان بهايي مي توانستند در آن دور هم جمع بشوند و با هم در ارتباط باشند. ترس از دست دادن جايي  که اگرچه مثل دانشگاه هاي رسمي، بزرگ نبود اما صميميت و بزرگي قلب جواناني که براي ماندن در ايران حاضر شده بودند خيلي از محروميت ها را تحمل کنند کافي بود براي اينکه حس کنم آن ساختمان، يک جاي معمولي نيست.

حدود يکسال گذشته، ولي انگار همين ديروز بود که از پنجره ي طبقه ي سوم به برف هاي نشسته در حياط نگاه مي کردم. انگار همين ديروز بود که خانم کريمي استاد عربيمان با آن اندام ضعيف و دل مهربانش توي برف و باران ساعت 5 صبح از خانه اش در کرج مي آمد که بتواند سر موقع در کلاس حاضر باشد... و من از او درس وقتشناسي را ياد گرفتم، وقت شناسی حتی در سخت ترین شرایط.  اوه چقدر زود گذشت! روزهاي که استاد اعظمي با صداي گيرا و با هيبتش از حق و وظيفه سخن مي گفت و از طعم خوشايند استقامت در ايران... و من از او قدرت مقابله با مشکلات و محدوديت ها را آموختم. چقدر زود گذشت روزهايي که آقاي زيبايي با لبخند هاي گرمش و بدون هيچ اخمي، ما را به رعايت انظباط و حکمت دعوت مي کرد...

هر دوره اي که تمام مي شد روز آخري که با بچه ها خداحافظي مي کردم، از دور نگاهي هم به ساختمان سه طبقه موسسه مي انداختم و مي گفتم: خداحافظ ...شايد دوره ی بعد ديگر تو را نداشته باشيم...

 

محيط فراموش نشدني و خوبي بود. بله، همانطور که فکر می کردم هم شد. اگرچه  از وقتي کلاسهايمان درخانه ها تشکيل شود صميميت و لذت درسخواندن دوچندان شده، چون آدم همکاري را حس مي کند و با تمام وجود حس مي کند که اين همکاري چقدر زيباست، که کساني پيدا مي شوند که خانه هايشان را براي تشکيل ساعتها کلاس در اختيار دانشگاه قرار می دهند، هيچ، بين کلاس پذيرايي هم مي کنند!

 و لذت دارد از اينکه مي بيني اگر جايي در طهران براي ماندن نداري، مي تواني يک هفته در خانه ي کسي بماني که بدون هيچ چشمداشتي با تو طوري رفتار مي کند که فرقي بين خانه ي واقعي خودت و آنجا نمي بيني. وقتي که مي بيني درخانه ي کسي وارد شدي  که اگرچه نه تو او را می شناسی و نه او تورا، ولي هنوز گرد سفر از تنت بيرون نرفته، نگران ناهار فردا ظهر تو است که بين کلاسها چه مي خوري و اينکه برايت چه شامي درست کند که وقتي خسته از ترافيک طهران و کلاسها برگشتي، دوست داشته باشي بخوري! دقيقا مثل مادر خودت و دقيقا مثل دختر خودش!

 

اوهوم... آدم اين چيز ها را که مي بيند مي فهمد که نه خير، انسانيت هنوز نمرده. هنوز هم کساني هستند دوست داشتن، و بدون چشمداشت خدمت کردن را مي فهمند... هنوز کساني هستند که در پاسخ به محدوديت ها، محبت مي کنند. و بعضی چیزها را می بینی و می فهمی هنوز هستند کساني که براي مدرک درس نمي خوانند و اساتيدي که براي پول درس نمي دهند...

ديروز روز دانشجو بود. روز قشنگي بود براي من،

 مي ديدم... اتحاد را، يکدلي را، مي ديدم کساني را که هنوز شجاعت دارند که براي ابراز آنچه که نياز دارند دور هم جمع مي شوند. خوشحال مي شدم وقتي که اين يکدلي و همزباني را مي ديدم و لذت مي بردم از اينکه هنوز خيلي آدم ها تک روي نمي کنند، خيلي ها هستند که حزب باد نيستند، و خيلي ها هستند که قدرت همبستگي را به خوبي مي دانند. اگرچه اعتصاب را کار درستي نمي دانم  و خودم به شخصه راه هاي ديگري را براي فرياد زدن انتخاب مي کنم  ولي به هر حال شنيدن فرياد آزادي و برايري  درجوي که هر صداي مخالفي در آن خفه مي شود، خيلي لذت دارد! خيلي! تبريک مي گويم اين روز را به همه ي کساني که لذت خوش همبستگي را چشیده اند.

 

امروز ايميلي به دستم رسيد که با خواندن جمله ي اولش اشک در چشمانم حلقه زد. خيلي وقت بود که منتظر ديدن اين ايميل بودم. از همان لحظه که اين خبر به دستم رسيد حس مي کردم دارم پرواز مي کنم! باور نمي کردم! شنيدن خبر پذيرفته شدن در دوره هاي کاراموزي خبرنگاري زيگ زاگ برايم خبر ساده اي نبود!  اگرچه هنوز اول کار هستم، اما حس مي کنم يک تحول بزرگ در زندگي ام اتفاق افتاده! احساس مي کنم يک مسير به مسير هاي خوب زندگي ام اضافه شده! نمي دانم مي توانم مثل دوست عزیزم بهاره   در اين مراحل موفق باشم يا نه، نمي دانم مي توانم مثل او براي دوره ي کلاسهاي حضوري خارج از کشور انتخاب شوم يا نه! نمي دانم شايستگي اش را دارم که مرحله هاي سخت اش را پشت سر بگذارم يا نه! فقط اين را مي دانم که اگر بخواهم، مي توانم! می خواهم به جبران همه ی محدودیت های دیگر، تمام راه هایی که در آن محدود نیستم را بروم!

و هميشه دوست داشتم طوري زندگي کنم که به خيلي ها ثابت کنم هر دختري در ايران، با هر محدوديتي که نصيبش باشد، بازهم مي تواند پيشرفت کند! هميشه دوست دارم در آينده زني باشم که به همه ي زنان ثابت کنم زن بودن افتخار است. مي خواهم طوري باشم که به همه ثابت کنم، زن تا خودش را دست کم نگيرد، هيچکس او را دست کم نمي گيرد. می خواهم پس می توانم!

 

 

 پ.ن :

 متن ايميل ارسالي از آکادمي زيگ زاگ:

با سلام

بدينوسيله به اطلاع شما مي رسانيم که براي شرکت در دوره آموزش روزنامه نگاري از راه دور زيگ زاگ پذيرفته شده ايد. انتخاب از بين صدها متقاضي شايسته کار آساني نبود و همين امر موجب تاخير در تصميم گيري و نهايي کردن کارآموزان جديد اين دوره شد

.......

در طي روزهاي آينده اطلاعات بيشتري در مورد نحوه دسترسي به سايت آموزشي از راه دور زيگ زاگ  و ثبت نام در آن براي شما فرستاده خواهد شد  

بي صبرانه منتظر آغاز فصلي جديد در زيگ زاگ با شما هستيم. منتظر خبرهاي بيشتر از طرف ما باشيد

سپاس


تيم آموزش از راه دور زيگ زاگ

 

 پ.ن فوق العاده مهم!

دوره ی زیگ زاگ و گزارش هایی که انجام می شه اصلا جنبه ی سیاسی نداره و هر فردی به عنوان یک روزنامه نگار سالم نباید در مطالبش از جهت گیری های شخصی و سیاسی استفاده کنه! اصلا نوشتن گزارشی که توش سو گیری داشته باشه ارزش علمی نداره!

قضیه فقط یاد گرفتن اصول تخصصی روزنامه نگاری و خبرنگاری هست. همراه با ۷ تا کرس درسی و کاملا به صورت آنلاین. من تصمیم گرفتم برای پژوهش هام موضوعات (کودکان، جوانان و زنان ) رو انتخاب کنم.

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:19 بعد از ظهر | Tue 9 Dec 2008

هر آمدنی یک رفتنی هم دارد...

 

به پریسای عزیزم

همبازی دوران کودکی:

 

آخرين باري که ديدمش يادم نمي آيد.. ولي اين را کامل يادم هست که هر وقت مي ديدمش خندان بود. مادر پریسا را می گویم! هر وقت من را مي ديد از خاطرات کودکي ام تعريف مي کرد. آن موقع ها بيشتر مي ديدمش. اين آخر ها خيلي عوض شده بود. چهره اش کاملا تغيير کرده بود. بيماري اش داشت خودش را نشان مي داد. کاري نمي شد کرد! ولي يک چيزي برايم جالب بود و آن اين بود که با همه ي مشکلاتي که داشت هميشه يادش مي ماند که وقتي خانه ي ما مي آيند دسته گلي از باغچه شان بچيند. با اينکه خيلي چيزها را فراموش مي کرد ولي هميشه يادش بود که من در کودکي چه شعر هايي مي خواندم. با چه کساني همبازي بودم. حتي رنگ و طرح لباس هايي که مي پوشيدم هم گاهي برايم تداعي مي کرد. کوچک که بودم هميشه مي پرسيد اين همه که مي خوري چرا چاق نمي شوي! و من چند سالي مي شود که هر بار در آئينه نگاه به قد و قيافه ام مي کنم در دلم مي گويم به تلافي همه ي آن روزهايي که هرچه مي خوردم و چاق نمي شدم الان همه اش ذخيره شده و دارد شکوفا مي شود!

 

الان هرچقدر فکر مي کنم که بار آخر کجا ديدمش يادم نيست. هميشه از فرط خستگي روي صندلي نشسته خوابش مي برد. بچه که بودم با خودم مي گفتم مگر مي شود آدم اينقدر خوابش بيايد که همينطوري يکهويي خوابش ببرد؟! ولي اين تازگي ها صبح روزهاي امتحان که شبش بيدار مي ماندم و می فهمیدم خستگی یعنی چه، این هم مي فهميدم که نشسته خوابيدن يعني چه!

الان که اينها را مي نوسيم خيلي دلم برايش تنگ شده. يادم هست که هميشه مي گفت صدايم را برايش ضبط کنم. از دکلمه کردنم خوشش مي آمد. هر وقت که در جمع او بود، و من هم بودم، اصرار داشت که من يک شعر دکلمه کنم...  عاشق سرود خواندن بود... اصلا دوست داشت. خنديدن را. شاد بودن را، دعا خواندن را...

دلم برايش تنگ شده! يکي از مهمان نواز ترين آدمهايي بود من مي شناختمش... هميشه هر چه داشتند براي مهمان مي آورد... به ياد آن آلبالو خشکه هايي که فقط برای من مي آورد. به ياد شبهايي که برای جلسه آش مي پخت... به ياد همه ي روزهايي که مي ديدمش. شبهاي ضيافت  و شبهاي طرح روحي...

 

آها . الان يادم افتاد. آخرين باري که ديدمش قراري بود که باهم گذاشتيم. توي يک پارک. من بودم و خواهرم و آنها با خانواده ي پر مهرشان... چقدر اصرار کردند که برويم. اين آخر ها اصلا دلم نمي آمد ببينمش. خيلي ناتوان شده بود. از قبل بيشتر. اعصابم بهم مي ريخت وقتي مي ديدم او را که اينقدر يک روزي فعال بود و حالا چقدر عذاب مي کشد که نمي تواند آنطوري باشد که مي خواهد... ناراحت مي شدم وقتي مي ديدم که دخترش اينقدر سختي مي کشد. اينقدر زحمت مي کشد. اي آخر ها پريسا هم خيلي عوض شده بود... رنگش، چهره اش، روحيه اش! با اين حال خيلي صبور بود، خيلي! دختر خوبي بود براي مادرش و دختر خوبي بود براي خانواده اش! و مي دانم که ازين به بعد هم خواهد بود. امروز وقتي مي ديدمش حسابي دمق مي شدم... حتي يک لحظه هم نمي توانم خودم را به جايش تصور کنم! خيلي سخت تر از آني است که آدم تصورش را مي کند. خيلي لحظه ي بدي است وقتي که ببيني همه چيز تمام شد! اصلا کاش يا آدم ها نيايند يا وقتي مي آيند هميشه بمانند. فلسفه ي رفتن خيلي سخت است! مخصوصا براي آناني که مي مانند!

اينطور موقع ها هرچقدر هم از ايمان و اينطور چيزها بگويي باز هم نمي شود دوري بعضي چيزها را توجيه کرد. بعضي چيزها را نمي شود با قوی ترین استدلال ها هم توجيه کرد. دلتنگي را، عشق را، مهر مادرانه را، اصلا این عشق مادر به دختر یک چیز دیگری است! شاید عشق دختر به پدر هم یک چیزی در همین مایه ها باشد ولی من که تا آنجایی یادم می آید که هیچ چیز یادم نمی آید! فقط این را مطمئنم که اگر پدرم زنده بود، بهترین رفیقم می شد. دقیقا همین نقشی که مادرم در حال ایفای آن است... زحمات، حمایت ها، تشویق ها، همه و همه دوست داشتن، عشق ، فداکاری را به من می آموزد. امیدوارم که شاگرد خوبی برای مادرم باشم

 

بهر حال هر طوری که هست همیشه آمدن، یک رفتنی هم دارد. اشتباه است اگر بگوئیم کاش "آمدن" نبود که "رفتن" هم نباشد. در آمدن که اختیاری نیست، همه خوب می آیند. مهم خوب رفتن است که هرکسی آدم "خوب رفتن" نیست.

 

خانم حرزاده ی عزیز

از همین جا می گویم که همیشه یادت در ذهن ما هست،

همیشه لبخند هایت

حالت چشمهایت

اشک هایت

حرفهایت

زحماتت

در ذهن همه ی ما هست. روحت شاد...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:51 بعد از ظهر | Sat 29 Nov 2008