تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

به او ...

 

 

" هیچگاه از خاطر نمی برم

او را که از او

هیچ بخاطر نمی آورم... "

 

تقدیم به پدرم که نوزده سال پیش رفت جایی که سی و هفت سال قبلش از آنجا آمده بود...

سالروز درگذشت او ... 26 مهر ماه 69

 

دختر بیست ساله ات

شکوفه

 

*بیوگرافی پدرم

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:36 قبل از ظهر | Sat 18 Oct 2008

فکر : باز، محدود، بسته، متروک!

 

 

* به همه ی کسانی که قربانی فکر های محدود هستند!

 

 

وقتي مي خواستم مهد کودک بروم

مادرم مي دانست  که هرجا  دلش مي خواهد مي تواند ثبت نامم کند

 و همین کار را کرد

 

وقتي مي خواستم دبستان ثبت نام کنم

به مادرم گفتند

باهوش است، بهتر است در مدارس خوب ثبت نام شود

 و همین کار را کرد

 

پنجم دبستان که شدم

وقتي مي خواستم در آزمون تيزهوشان ثبت نام کنم

گفتند همه جا مي تواني

ولي مدرسه ي تيزهوشان نه!

و همین کار را کردم

 

 

سوم راهنمايي که شدم

وقتي خواستم در آزمون نمونه دولتي شرکت کنم

گفتند همه جا مي تواني

ولي نمونه و تيزهوشان نه !

و همین کار را کردم

 

 

پيش دانشگاهي که شدم

خواستم براي کنکور ثبت نام کنم

گفتند: همه ي آزمون ها را مي تواني

ولي آزمون دانشگاه آزاد نه!

 و همین کار را کردم

 

نتيجه ي دانشگاه ملي که آمد

گفتند همه جا مي تواني تحصيل کني

ولي دانشگاه هاي رسمي کشور نه!

 و همین کار را کردم

 

دانشجو شدم

دانشگاهم  را بستند

گفتند تحصیل ممنوع

گفتند همه جا درش باز است

ولي دانشگاه هاي غير رسمي کشور نه!

 

 

 من همه کارهایی را که خواستند کردم

ولی این یک کار را نه!

 

****

 

از آن به بعد

کودک درونم متحير مانده و مدام از من مي پرسد:

 

چرا بعضي ازاين آدم بزرگ ها

هرچقدر زمان مي گذرد

فکرشان کوچک تر مي شود!؟

 

****

 

 

بدجور هم پاپي شده که جواب سوالش را بگيرد

کلافه شدم!

يکي جواب اين بچه را بدهد!

 

 

 

 

  • سايت دانشگاهي که در آن تحصيل مي کنم  BIHE

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:57 قبل از ظهر | Mon 6 Oct 2008

زندگی، بال و پری دارد با وسعت ٍ ....

 

 

 به *....

 

دو سه روز پيش بود که خبر ناراحت کننده اي را شنيدم. بعد از خواندن پيغام دقيقا نمي دانستم قضيه از چه قرار است. فقط مي دانستم که بايد دعا کنم. براي دوستي که نمي شناختمش اما اسمش در پيغام بود: فرزام..

 

کنجکاو بودم. اما دلم نمي آمد پيگير شوم که چه مشکلي برايش پيش آمده. در دلم دعايي کردم و سعي کردم قضيه را فراموش کنم. وقتاهايي که فکرم مشغول مي شود، روال زندگي ام از حرکت مي ايستد!

 

طاقت نياوردم. از يکي ديگر از دوستانم که همشهری اش بود مشکل را جويا شدم... فرزام عزيز جواني 24  ساله بود که به خاطر بيماري اش در بيمارستان بستري شده بود... احساس بدي داشتم. بغض گلويم را فشار مي داد. بي اختيار قطره هاي اشک از گونه هايم سرازير مي شدند. دست خودم نبود. هميشه از اين اسم مي ترسيدم : سرطان..

 

ناخودآگاه به ياد اطرافيانش افتادم

به ياد مادرش

به ياد پدرش

به ياد اعضاي خانواده اش...

دوستانش

آنها چه مي کنند؟

مني که نمي شناختمش از شنيدن اين خبر بي تاب شده بودم، چه برسد به آنهايي که با او و در کنار او زندگي مي کردند و آناني که  او عضوي از لحظه هايشان بود...

 

 ديگر برايم فرقي نمي کرد که دوستم است يا نه، برايم فرقي نمي کرد که مي شناسمش يا نه، ديگر فرقي نمي کرد که دختر است يا پسر...  مهم اين بود که به کمک احتياج داشت و تنها کاري که از من بر مي آمد، تنها يک چيز بود آنهم: دعا....

 

پيغام بعدي صبح جمعه به دستم رسيد. بازهم از ريمو بود و بازهم تقاضاي دعا براي دوستش: فرزام

طاقت نياوردم. اين بار با او تماس گرفتم... احوال دوستش را جويا شدم. صدايش مي لرزيد. بغض عجيبي در گلويش بود. به راحتي مي شد فهميد که در دلش چه مي گذرد... مي گفت که تنها منتظر معجزه اند...

 

ظهر همان روز جلسه ي دعايي براي سلامتي اش برگزار کرديم... دعا کرديم براي پيش آمدن آنچه صلاح اش است...

خيلي وقت است که برايم ثابت شده نبايد به زور چيزي را از خدا خواست...

براي همين فقط به مصلحت الهي فکر مي کرديم... جمعه شب به نيت آنچه صلاحش است دعاي زنجيره اي خوانديم... موقغ شنيدن و دست و پنجه نرم کردن با اين پيشامد ها تنها دعاست که آدم را آرام مي کند.

بهترين و زيباترين آرامش را داري وقتي همه چيز را بسپري دست آني که آن بالا بالا ها نشسته و هميشه هوايت را دارد، آن وقت همه چيز را مي سپري دست او و ديگر فکر نمي کني که آخرش چه مي شود، چون مي داني مدّبر تر از اين حرفاست ...

 

"با هوشياري غصه ي هرچيز خوري

چون مست شدي، هرچه بادا، باد...."

 

****

خورشيد داشت غروب مي کرد. از پنجره ي تاکسي به خورشيد نگاه مي کردم.

يک پيغام برايم رسيد... پيغامي از ريمو بود که  با اين جمله شروع شده بود:

فرزام عزيز امروز صبح صعود کرد...

 کاش اين هم مثل خيلي از پيغام هاي  ديگر، به دستم نمي رسيد.

اولين چيزي که به ذهنم آمد خانواده اش بود... و دعا براي آنچه که خدا به آنها بدهد:

 

صبر

صبر

و صبر....

 

تک تک جملات لوح مريم در ذهنم مرور شد:

 

 

 

هو

 

مريما،عيسي جان به لامکان عروج نمود

 وقفس وجود از طير محمود خالي ماند

 و بلبل قدم به صحراي عدم رو نمود

 وعندليب الهي بر سدره ي رحماني به خروش آمد.

سرادق عزت بر دريد

وهماي رفعت از شاخسار بهجت برپريد.

افلاک هاي بلند بر خاک تيره بنشست

و نعره ها از دل پردرد برخاست.

آب گوارا به خون تبديل شد

وصحن فردوس برين به خون آميخته...

 

بلي، تير قضاي الهي را سينه ي منير دوستان لايق

 و کمند بلاي نا متناهي را گردن عاشقان شائق.

 هر کجا خدنگي است بر صدر احباب وارد آيد

 و هر جا غمي است بر دل اصحاب نازل گردد.

عاشقان را چشم تر بايد

 ومعشوقان را ناز و کرشمه شايد.

حبيب اگر صد ناله سرايد محبوب بر جفا بيفزايد.

 

اگر شربت وصال طلبي

تن به زوال در ده

 واگر خمر جمال طلبي

در وادي حرمان پا نه.

 

مريما !  حزن را به سرور بچش

 و غم را از جام فرح درکش.

اگر خواهي قدم در کوي طلب گذاري صابر باش

 و رخ را مخراش وآب از ديده مپاش و از بي صبران مباش.

پيراهن تسليم پوش

 واز باده رضا بنوش

 و عالمي را به درهمي بفروش.

دل به قضا دربند و به حکم قدر پيوند.

چشم عبرت برگشا

 و از غير دوست درپوش

 که عنقريب در محضر قدس حلقه زنيم

 وبه حضرت انس روآريم

 و به دوست ملحق شويم.

.ناگفتني بگوئيم، ناديدني ببينيم ونا شنيدني بشنويم

وبه آهنگ نور هيکل روح را به رقص آوريم

و در حريم جان بزم خوشي بيارائيم

 واز ساقي جلال ساغر جمال برگيريم

 وبه ياد رخ ذوالجلال خمر بي مثال در نوشيم.

 

چشم را از آب پاک کن

 ودل را از حزن بروب

 وقلب را از غم فارغ نما

 و به آهنگ مليح بر خوان:

 

گر تيغ بارد در کوي آن ماه                                                گردن نهاديم الحکم لله

 

 

 

 

 

 

 فرزام عزیز، روحت شاد...

 

* به ریمو ی عزیز و به تمام آناني که او عضوي از لحظه هايشان بود...

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 9:26 قبل از ظهر | Sun 5 Oct 2008

تبعیض ممنوع!

 

به اساتید عزیزم که به من اندیشیدن آموختند:

الهام عزیز

جناب اعظمی

 

به دوستان عزیزم در BIHE

و به ورودی های امسال BIHE

 

 

 

یک دفتر و یک بسته آبرنگ

که توی یکی از کمد های  مهد "شیما"

برای همیشه جا ماند

چون خیلی اتفاقی مهد کودکم را عوض کردم

چون حس می کردم به همه ی بچه ها رسیدگی نمی کنند!

فقط به بعضی ها!

 

و رفتم مهد "سروناز"

و از آنجا هم خیلی زود در رفتم!

چون خیلی به بچه ها رسیدگی می کردند!

مثلا  مربی ها  خوراکی های بچه های را می خوردند

چقدر هم ما نمی فهمیدیم!

 

البته دلیل دیگری هم داشت!

همه ی بچه ها هم با هم برابر بودند آنجا

ولی بعضی ها بیشتر

مثلا خیلی پولدار ها

مثل همان مریم میرزایی با آن کلاه کج سبز کاموایی اش

که مغرورانه وارد کلاس می شد

تبعیض ! اصلا حس خوبی نیست!

 

مدرسه رفتیم

دبستان

هانا ! روژین!

خانم زنگنه!

طبقه اول

من

طبقه ی آخر

رابطه ی آن سه  نفر با هم

تبعیض!

حالت تهوع!

 

 

راهنمایی که بودیم

من

المپیاد عربی

نفر اول مدرسه

مرحله ی بعد؟

نام ؟ نام خانوادگی؟ عقیده؟

.....

نه! تو نمی توانی

تا وقتی نفر دوم و سوم هست، نفر اول کجا برود؟!

بوی تبعیض

حالم بهم می خورد!

 

 

دبیرستان

مسابقه ی  نقاشی

صلح ، وحدت، کره ی زمین، نژادهای مختلف

مداد رنگی

" عالم انسانی محتاج به روحانیات است"

 

ناظم _ این نمی شه

_ چرا؟

ناظم _ دیگه!! واژه های این جمله شبیه آنچیزی است که بها.یی ها می گویند!

صلح، روحانیات، عالم انسان!

 

نگاهی به کفش هایم

بغض می کنم

قطره ی اشکی که روی زمین می افتد...

بوی تبعیض می آید!

 

 

 

پیش دانشگاهی

محجبه ترین دختر کلاس!

با ایمان ترین و مخلص ترین بنده !

دستم را برای احترام دراز می کنم

دستش را زیر چادرش قایم می کند

جواب سلام ام را نمی دهد

مبادا دهانش نجس شود

مبادا تنش نجس شود

 

آزرده می شوم

نمی دانم بوی چه می آید!

 

ولی

آخر سال فهمیدم که سر قرار هایش

صیغه می خوانند و ... !

آها ! بوی تعفن می آید!

لبخند می زنم

بهتر شد که نه دستم را گرفت

و نه جوابم را داد!

 

کنکور می شود

یکی غیرمجاز می شود

یکی پرونده اش نقص دارد

یکی کارنامه اش گم شده!

یکی هم مثل من مردود می شود!

موقع نوشتن اش هم حالم بهم می خورد!

دیگر خودت فهمیدی که بوی چه می آید!

 

ت مثل تعصب

ب مثل بازی با احساساتت

ع مثل عقده ی ضعف

ی مثل یاد درد ها

ض مثل ضربه های محکم

 

م مثل من

م مثل ما

ن مثل نوع بشر

و مثل وحدت

ع مثل عقیده

 

تبعیض ممنوع!

 

 

  • در همین ابتدای پینوشت ها تشکر می کنم از : وحید عزیز که پیشنهاد داد این متن را به ورودی های امسال تقدیم کنم.
  • امروز هم حقوق گرفتم هم نتیجه ی ترم 4 دانشگاه. خوشحالم واقعا واقعا واقعا....

       و خیلی خوشحالترم که توانستم مادرم را هم خوشحال کنم!  نتیجه ی شب بیداری هایم را         گرفتم.    تشکر می کنم از یکی از بهترین الگوهای تحصیلی ام بابت   تمام تشویق هایش این مدت پر مشغله : مهرداد عزیز

 

  • هفته ی پیش طهران بودم ... دو روز به اندازه ی 2 سال خوش گذشت...  من بودم و پروانه خانم و استادم و برادر بزرگشان که از آمریکا آمده بودند... از اینجا تشکر می کنم بابت تمام زحماتی که به ایشان دادم.... چون می دانم پروانه خانم وبلاگم را می خوانند :*

 

  • برای 6 ماه آینده هم برنامه ریزی های زیادی دارم. به گمانم اراده ی انجامشان را دارم... البته همه چیز اصولا فقط اولش خوب پیش می رود! مثل دفتر برنامه ریزی قلمچی که اول هر ترم فقط دو صفحه اش پر می شود!

 

  • امروز یک دفتر کلاسوری نو و یک روانویس هم گرفتم.. می خواستم بوی دفتر و کاغذ های نو را استشمام کنم...احساس قشنگی دارم....

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:8 بعد از ظهر | Wed 24 Sep 2008