تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

پاینده ایران! زنده باد ایراندخت >D:<

 

به دوستی که سلامش درود

خدانگهدارش بدرود

 و ورد زبانش:

"پاینده ایران" است

 

 

 

(بعد از کلاس، کنار میز مدیریت باشگاه، من، مریم 7 ساله)

 

"چق چرق"

اوه! نشکست که؟

برش داشتم. اینطرف و آنطرفش را نگاهی انداختم

 

یاد شیراز افتادم...

آنموقع که این جاسوئیچی سنگی  مرد هخامنشی را از تخت جمشید گرفته بودم

هر وقت می بینمش یاد شکوه و عظمت ایران باستان می افتم

یاد هونر* های ایرانی....

 

**** 

 

از دستم قاپید

خندیدم و گفتم " آروم گلم "

 

 

چشمهای هیجان زده اش برق می زد

شیطنت از چشمهایش می بارید

مثل همیشه!

 

نگاهی به جاسوئیچی انداخت

بعدش نگاهی به من!

 

_ ماله تو ئه؟

 

(لبخندی زدم

بعدش هم یک نگاه عمیق و شیطنت بار

به چشمهای عمیق و شیطنت بار او انداختم

 سرم را به نشانه ی تائید پائین آوردم) :

_اوم اوم!

 

****

 

کمی این طرف و آنطرف جاسوئیچی  را دید زد

سرش را بالا گرفت ، نگاهم کرد... گفت:

_ تو خریدیش؟

_آوهوم

باز هم نگاهی به مرد هخامنشی انداخت و ادامه داد:

_ باربی شو نداشت؟

 

 

  • هونر: همان جمله ی معروف "هونر نزد ایرانیان است و بس"... تازگی ها فهمیدم که ای "هنر" نیست که نزد ایرانیان است و بس. این "هونر" هست به معنای مردان نیک. گفتم اشاره ای کرده باشم که شمای عزیز هم تازگی ها با این قضیه پی ببری.

 

  • این پست را به دوست عزیز ایراندوست ام تقدیم نکردم که بخواند وتاسف بخورد. تقدیمی بود برای اینکه بداند چه وظیفه ی خطیری است... البته نه فقط او! همه ی ما.

 

  • پائیز دارد کم کم خودش را نشان می دهد. دیروز در باران از باشگاه تا خانه پیاده آمدم. تنها در زیر باران راه رفتن را دوست دارم. مخصوصا اینکه MP3 player ات را هم روشن کنی. با آهنگش زمزمه کنی، از تنهایی و خلوتت استفاده کنی، تا جای که می خواهی از ته دلت بخوانی و با آهنگ داد بزنی، بعد هم یک بنده خدایی از یکی از کوچه های مسیر بیاید بیرون و تو ندانی که در آن موقعیت باید صدایت را قطع کنی و خجالت بکشی یا  به آهنگت ادامه دهی چون  به این اصل معتقدی که " آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب" .

 

* معرفی آهنگ: مهدی مقدم: بی تو ،    چاووشی: تئاتر زندگی. تو ناز می کنی  .

دم دی جی جان گرم باد! اگر این دی جی جان من نبود من با آهنگ های تکراری باید سر می کردم. جا دارد اینجا رسما از این عزیز تشکر کنم که با این آهنگ ها دل و جگر و قلوه ی من را به وجد می آورد 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 9:29 قبل از ظهر | Wed 10 Sep 2008

برای گفتن مشغله های این چند روزه من، شعر هم به گل مانده!

 

non

توی این دوره و زمون

نداشتن فقط "نون"

می تونه تمام فکرت رو بهم بریزه

واقعیتی یه! قبول کن!

نداشتن نون

باعث می شه که تو از زمین و زمون

از "زنده" بودن

"زده" بشی

آره درست می بینی...

فقط یه نون!

زنده منهای نون ....

 

 

  • زنده – نون : زده

 

  • بالاخره همه چیر تمام شد! خیلی از مشغله ها.  البته هنوز انتخاب واحد مانده. امروز صبح بعد از امتحان همه چیز... پیاده رو ها، خیابان، روشن تر شده بود! حتی مردم هم به نظر خوشحال تر می آمدند!  شاید به خاطر اینکه من هم کمی  آرامتر راه می رفتم که می توانستم بهتر آنها را ببینم! شاید هم نه! یک رابطه کشف کردم! وقتی به دنیا خوشحال نگاه کنی همه چیز می شود بازتاب دنیای درونی تو!

 

  • حدود یک ماهی می شود که در مشغله هایم غوطه ور شده بودم. گهگاهی هم فشار بعضی آدمها مثل همین شیرین جون! (یکی از کسانی که عصر روزهای فرد روی نرو من بند بازی می کند!) مثل قاشقی می ماند که شکوفه ی غوطه ور را به پائین هل می داد! احساس خفگی می کردم! در یک لیوان شربت آبلیمو! زندگی هم مثل این شربت آبلیمو معلوم نیست که بالاخره ترش است یا شیرین!

 

  • یک هفته ای می شد که به همه توضیح می دادم که منتظرم امتحاناتم تمام شود.... می خواهم روز امتحان تا فردا صبحش بخوابم! با این حساب من الان باید در بغل بالشم باشم! اینجا چه کار می کنم؟! عصری هم که باید بروم پیش شیرین جون! بعد از امتحان هم که بانک بودم! با خودم فکر می کنم... من که می دانستم نمی توانم این کار را بکنم چرا بیخود خودم را دلخوش کرده بودم؟! 15 روز است که اتاق من شب به چشمش ندیده!

 

  • این روزها خیلی از اطرافیانم از برنامه هایم اطلاع داشتند! خوب است توهم (هر دوستی که نوشته هایم را می خوانی)بدانی که وقتی می گویم مشغله داشته ام من را درک کنی و بفهمی مشغله یعنی چه! 19 تا 31 مرداد، 8 صبح تا 1.5 ظهر  یک زمین چند منظوره را نصف کرده بودیم! این طرف زمین  یک کلاس مربیگری  اسکیت پایه را اداره می کردم و آن طرف هم کلاس مربیگری تخصصی اسکیت سرعت را می گذراندم!

از ساعت 2 تا 7 هم می رفتم آن سر شهر برای کلاس های تئوری مربیگری! به زبانی دیگر: 19 تا 31 مرداد 8 صبح تا 8 شب کلاس! از آن به بعدش هم که امتحاناتم شروع شد! 1 و 3 و 13 و 14 شهریور امتحانات دانشگاه و 2 و 4 و 6 و 9 و 11 شهریور آنهم  در هر روز 2 تا امتحان همان کلاس های تئوری....

(روی هم رفته  می شود 12 واحد دانشگاهی رشته ی تربیت بدنی!!! ) به زبانی دیگر : 1 و 2 و 3 و4 و 6 و9 و 11 و 13 و 14 شهریور امتحان! یعنی بهتر است بگویم 14 تا امتحان در 14 روز! معنی مشغله را دانستی؟ ببین چه بود که "شکوفه انرژی"  در مقابلشان کم آورده بود! فکر کن در کنار این همه مشغله، یک لولوی وحشتناک به اسم ۳۰ صفحه الزامی تحقیق میدانی روانشناسی جنایی )آخرین مهلت ۱۴ شهریور!) هم شب و روز با یک گرز تهدیدم می کرد! اینقدر جو نوشتن دو روز آخر من را گرفت که تحقیقم حدود ۶۰ صفحه شد

 

  • این کلاس ها چند تا مزیت داشت. اول اینکه یکی از خانمهای آنجا که مربی اسکیت پایه شان بودم  رسما پسرش را برای غلامی معرفی کرد! تازه کاش در حد خواستگاری می ماند! به همه ی بچه های کلاس هم اعلام می کرد که بنده عروسشان هستم. شماره و آدرس منزل را هم داد که با خانواده برویم ارومیه برای خواستگاری! دانشجوی مهندسی برق! قد ۱۸۵ ! برای ادامه ی تحصیل هم می خواست برود آلمان! طفلی مادر شوهرم هم چقدر هوایم را داشت ها! کلی پسته و بادام به خانم معلمش (که همان عرووسش بود) داد که بریزد در این شکم با صاحاب! کاش می دانست دختر مردم قصد ادامه ی تحصیل دارد ، آنهم در کانادا نه آلمان!!!!!

 

مزیت دوم کلاس هم این بود که  آنقدر درگیر بودم که نفهمیدم اصلا چطور این دوره مربیگری تخصصی سرعت را گذراندم! ولی از همه مهمتر این بود که top grade  کلاس شدم!  از بین ۳۴ نفر معلم ورزشی که از کل ایران آمده بودند! با شوق دستیابی به این مرحله این 15 روز را زنده بودم!

 

  • در آخر هم می خواهم از همه ی کسانی که در این مدت من را با این اعصاب زیبا و اخلاق زیباتر تحمل کردند تشکر کنم! مخصوصا از برادر عزیز، ملقب به "اسمش رو نبر" که با تشویق هایش مرا در این مدت پر مشغله به ادامه ی زندگی امیدوار کرد!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 4:30 بعد از ظهر | Thu 4 Sep 2008

نوشته های پاسی از شب گذشته

 

 

آهنگ این وبلاگ را گوش کن

بعد بخوان! شاید اینطور بیشتر بفهمی چه می گویم :  اینجا را کلیک کن

کاش بدانی عجب حالی دارم

این روزها دیگر می فهمم درد عمیق یعنی چه...

 ****

وقتی که احساس کنی تمام مشغله های زندگیت یکجا روی سرت خراب شده اند

وقتی احساس می کنی کم آوردن یعنی چه

وقتی حتی وقتی به فکرشان هم می افتی

وقتی حتی از آنها می نویسی

چشمانت پر از اشک شود

و سنگینی  مشغله هایت مثل پتگ

مثل تبر

مثل تیشه

به سراغت بیایند و تو درد را از عمق وجودت احساس کنی

و هوس کنی

یک خواب ابدی را!

به خوابی بروی که دیگر توانایی هایت

باعث نشوند که مسئولیت ات سنگین شود!!!

 

از آدم مرده که انتظاری ندارند! دارند؟

کاش مردن به همین راحتی ها بود!

کاش دلتنگی ایی وجود نداشت

هرچه می کشیم از این آخری است!

ام! دلتنگی!

وقتی می مانی بین انتخاب هدف ات و وابستگی هایت

بین ماندن و رفتن

بین سخت و سخت تر

درد دارد! خیلی! اینقدر که بی اراده اشک هایم سرازیر می شود!

اینقدر که مغزم سوت می کشد!

اینقدر که نشسته بغض می کنم

اینکه نشسته اشک می ریزم

****

وقتی حس کنی به خاطر چیزهایی ماندی

که بی خبر می روند

وقتی حس کنی برای اولین بار در زندگی ات

از خودت شرمنده شدی

از هیچی به این اندازه بدم نمی آید

که حس کنی

آنچیزی نیستی که معیارهایت در آنها هستند

از اینکه حس کنی نمی توانی آنطوری درسهایت را بخوانی که توانایی اش را داری

آنجایی درسهایت را بخوانی که دلت می خواهد...

آنطوری کار کنی که عشقش را داری

آنطوری بنویسی که دلت می خواهد

آنطوری بگویی که دوست داری

آنطوری زندگی کنی که استحقاقش را داری

 

 

 

چه لذتی دارد

اینکه بتوانی همه ی تماس هایت را ریجکت کنی!

فقط با خودت باشی

اینکه به همه ی آدم هایت گربه صفت اطرافت بگویی :

گمشدن با عزت بهتر از بودن با ذلت است!

کاش می گذاشتند آدم خودش باشد!

بهتر است بگویم

کاش من جربزه اش را داشتم

کاش می توانستم در برخورد با بعضی ها خود خودم باشم

بدون اینکه از دلخور شدن آنها بهراسم!!!!

 

 

لذت مستقل بودن همه ی دردها را از بین می برد

وقتی آنقدر با خودت کنار بیایی که بودن و نبودن گربه ها

فرقی به حالت نداشته باشد

اینکه بتوانی در مقابل رفتارش بخندی

بگویی : "هر طور که دوست داری"

 

اینکه اینقدر با خودت

با خدایت باشی

که احتیاجی به بودن یا نبودن سایرین نباشد

 

 

 ** لطفا فکر اشتباه نکنید . من با اخلاقم نه تا به حال شکست عشقی خورده ام نه از این به بعد خواهم خورد! گربه صفت های اطراف من همه همجنس خودم هستند! تا وقتی لازمت دارند و تا وقتی برایشان غذا داشته باشی اطرافت هستند.... با فکرش هم حالت تهوع می گیرم!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:46 قبل از ظهر | Sat 30 Aug 2008