تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

و چه تخفیفی خورده است، قیمت هر انسان!

 

به برادر کوچکم  شکیب

به دوست عزیزی که مدتهاست بلاتکلیف است و امیدوارم هرچه زودتر از این حالت در بیاید!

به راحله ی عزیزم که بعد از سالها بازهم همدیگر را پیدا کردیم

به ایراندخت عزیز تر از جانم که باعث شد من راحله را پیدا کنم!

 

با دکمه های تلفن همراهم بازی می کردم

داشت می رفت به اتاق

برگشت نگاهم کرد

روی مبل نشسته بودم

پاها یم را هم انداخته بودم روی میز

خندید و گفت :

اس ام اس بازی می کنی؟

گفتم: اینقدر گران شده، مگر می شود اس ام اس بازی کرد!؟

 

به فکر رفتم

کاش آدم ها هم گران می شدند

که لا اقل بخاطر قیمت شان  هم که شده

نشود بازیشان داد!

 

ولی...

آدم های پولدار که باکشان نیست!

هست؟!

فقیر بمانیم

یا پولدار شریف بشویم؟

 

زی ی ی ی نگ: گزینه ی۲  !

 

 

* تازگی ها وقتی حوصله ام سر می رود به جای اینکه اس ام اس جدید بدهم، اس ام اس قبلی هایم را بازخوانی می کنم! تقریبا همه ی اس ام هایم را مو به مو حفظ شدم!

 

* وای ی ی ی ! دو روزی می شود که بمب انرژی شدم! از یک طرف المیاد ایرانیان و شرکت دوستانم در آن و شنیدن خبر های موفقیت آمیزشان، از طرف دیگر هم که  از روزی که راحله برمایه، دوست دبستانیم من را در این دهکده ی جهانی پیدا کرده! وقتی اسمش را در نظرات خواندم اشک های شوق بود که سرازیر می شد! نمام سعی ام را می کنم که حالا که پیدایش کردم، قرار ملاقاتی بگذارم تا روی ماهش را ببینم! خدایا دنیا کوچکتر از آن چیزی است که فکر می کردم! راحله از اینجا رسما اعلام می کنم واقعا دلم برایت تنگ شده! نمی دانم چقدر عوض شده ای ولی من که هنوز همان شکوفه ی بازیگوشی هستم که بودم!

 

* سرماه وقتی حقوقت را می گیری چه لذتی دارد؟تجربه اش را داشتی؟ به هر حال  از همان لذت ها من هم حس می کنم! مخصوصا این یک هفته! فکر کنم می توانم با حقوقم یک یخچال ساید بای ساید امرسان زیبا و جادار و مطمئن بگیرم!!!

 

 

* کلاس هایم خیلی زیاد شده. خیلی از دوستانم دور شده ام. دیگر به آن صورت کسی را نمی بینم. 75 درصد زندگی من در تابستان فقط با اسکیت می گذرد! خدا به داد امتحانات پایانترم برسد! متاسفانه نمی تواند مثل کبری، یک" تصمیم کبری " بگیرم! اینقدر به خودم قول دادم و عملی نکرده ام دیگر از خودم هم خجالت می کشم چه برسد به .... !

 

* توی این گرما نمی دانم این سرماخوردگی از کجا در آمده! دل و دماغم همه متحول شده است! صدایم هم از آنچه قبلتر بود دورگه تر شده! چشمانم هم که به زور باز می شود! خدا به دادم برسد برای رسیدن به کارهای روزانه مخصوصا در این یک ماه!

 

* در پی انجام یک تحقیق میدانی برای روانشناسی جنایی هستم. موضوع ، مطالعه بر روی ازدواج در سنین پائین و میزان طلاق در این قشر است. امیدوارم بتوانم به اطلاعات مفید دسترسی داشته باشم. اگر مطلبی یا منبعی می شناسی ممنون می شوم در قسمت نظرات عنوان کنی. هدفم از انجام این تحقیق این است که ثابت کنم:  لزومی ندارد وقتی که دختر می رسد به بیست، به حالش گریست!

 

* بالاخره گواهینامه را گرفتم! خوشحال شدم! خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم قبولی اش مزه داشت! دارم آهنگ بنویس از سر خط را گوش می دهم. اوه! یاد دوران دبیرستانم افتادم! آن موقع که این آهنگ تازه آمده بود... چه روزهایی بود ها ! 

 

 

* بعد از برادر کوچکم شکیب، دو عضو جدید به خان های  خاندان اضافه شده: سورنا و مانی. خدا این دوتا " کوچک خان " را برای خاندان نگهدارد!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:56 بعد از ظهر | Sun 3 Aug 2008