هوای گرفته
این وبلاگ را باز می کنم (روی کلمه ی توسی کلیک کن!)
به موسیقی متنش گوش می دم.
تو هم گوش بده.
می خواهم نوشته هایم را بفهمی.
دهانم قفل می شود.
چشمانم را می بندم
و فکر می کنم.
موسیقی بدون کلامی که آدم در مقابلش کم می آورد...
به یاد نداشته هایم می افتم
از صندلی بلند می شود
به آئینه ی اتاقم خیره می شوم
اخم می کنم
شیشه ی صورتی ادکلنم *را بر می دارم
چشمانم را می بندم
پیس...
نفس عمیقی می کشم
بوی گرمش را دوست دارم.
یاد داشته هایم می افتم...
موسیقی دوباره تکرار می شود.
دلم تنگ می شود.
چشمانم را باز می کنم
اخم هایم را نیز
یاد این شعر می افتم:
با هوشیاری غصه ی هرچیز خوری
چون مست شدی
هرچه بادا باد...
تصمیم می گیرم مانتویم را بپوشم
و به بهانه ی بانک رفتن
هوایی هم به سرم بخورد
شاید از این احساس در بیایم
پنجره ی وبلاگ را می بندم
آهنگ نیمه کاره قطع می شود
روسری مشکی ام که با دایره های سبز براق رنگ گرفته
می پوشم.
آخرین نگاهم را به آئینه می کنم
روسری ام را جلو می کشم
لبخند تصنعی می زنم
از ته دلم نبود.
دلم بیش از اینها گرفته است
از لبخند تصنعی بدم می آید
ترجیح می دهم غمگین بمانم تا به زور لبخند بزنم
از گول زدن خودم متنفرم
یادم می افتد که سپهر* هنوز وصل نشده
بانک رفتن فایده ای ندارد!
حتی سپهر هم می خواهد من را کلافه کند!
دلیلی برای بیرون رفتن در این هوای پر گرد و غبار نمی بینم*
مانتویم را در می آورم
دلم برای موسیقی آرامی که گوش می دادم تنگ می شود
وبلاگ را دوباره باز می کنم
چشمانم را می بندم
موسیقی اش بد حالم را گرفته...
یاد نداشته هایی می افتم که همیشه آرزوی داشتنشان را
داشته ام و دارم و خواهم داشت...
و دا
* و یاد داشته هایی که نداشته هایم را جبران می کند
اوه...
دلم سخت، خیلی خیلی، وحشتناک تنگ شده
دلخور می شوم
از خودم...
چرا که هیچوقت نمی خواهم بپذیرم که
جنبه ی شنیدن موسیقی ی غمگین را ندارم.
.
.
.
.
.
.
..
.
Chi Chi*
*عابر بانکم، سپهر کارت
* این روزها اینجا آلودگی بیداد می کند
هراس
هرگز از مرگ نهراسیدم اگرچه دستانش از ابتذال شکننده
تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که
مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد.
"شاملو"
چقدر سخته چقدر دیره کجایی!؟ حقیقت داره تو دوری ولی خوب! خیالم با تو درگیره، کجایی؟!
این روزها چقدر درگیری داشتم! در حالیکه فکر می کردم قراره که برنامه هام خالی بشه و بفهمم دارم چی کار می کنم. درست اولین روزی که تصمیم گرفتم که با جدیت کتابا رو بخونم، خاله ام زنگ زد و گفت که خاله بزرگم (حدود 65 سالشونه) تو حموم افتاده و کتفش در رفته! و الان بیمارستان و من باید برم پیشش. از خدا خواسته کتاب روانشناسیمو بستم و با فراموش کردن قول هایی که به خودم داده بودم روانه ی بیمارستان شدم. به هر حال شرایطی بود که نمی شد "نه" به خاله ام بگم و درس رو ترجیح بدم. خلاصه رفتم پیش خاله ام و بقیه رفتن دنبال کارای بیمه و اینا.
خاله ام هر از گاهی چشماشو وا می کرد و واسه من از افتادنش تعریف می کرد. یکم هم از همسایشون گفت که می خواسته خاله ام رو برسونه بیمارستان ولی خاله ام نذاشته! گفتم خوب بابا آدما واسه همین دنیا اومدن که به همسایه و اطرافیانشون کمک کنن دیگه این تعارف کردن نمی خواست! خوب می گفتی به جای معطل شدن اون می رسوندت! گفت نه بابا اونم که بیکاره. پول بنزین ماشینشو نداره. گفتم پس از کجا می آرن می خورن؟! گفت زنش منشی دکتره. خودشم بیکار. زنش قند داره! واسه همینم نمی تونه ام بچه دار بشه. گفتم دیگه تو این شرایط مالی بچه واسه چشه؟! گفت: مگه خانواده ی شوهرش دست وردارن!؟ همش بهش تیکه می ندازن و می گن اجاقش کوره!
یه لحظه خیلی عصبانی شدم. خواستم بگم پسرشون بیکاره، طلبکارم هستن؟ گفتم مگه آدم واسه حرف مردم زندگی می کنه؟ بگن که بگن! اصلا اجاقش کور باشه! از این بهتره که بچه بیاره و نتونه درست حسابی بزرگش کنه! مگه بچه دار شدن یه کلمه حرفه؟ عروسک که نیست بگیری بغلت و باهاش بازی کنی. فردا روز اون بچه کلی نیاز های مختلف داره که تو این دوره و زمون تا پول نباشه نمی شه اونا رفع کرد. تو کوچه که نمی خواد تربیت بشه. بچه باید غذای خوب داشته باشه. مهد کودک بره. مدرسه بره. اگه نتونه نیازاشو برآورده کنن فردا صد تا مشکل واسش پیش میاد! حس حقارت، از یه طرف، کمبود امکاناتی که تو این راه به خاطر نداشتن پول واسش پیدا می شه هم از یه طرف. آره درسته خیلی ها تونستن تو این شرایط و با این وجود خودشون رو به بالاترین جاها برسونن ولی کم هم نیستن کسایی که با تربیت غلط و ناتوانی در وفق خودشون با شرایط سخت، قشر بزهکار جامعه رو تشکیل دادن!
واقعا کفرم در اومده بود! آخه این چه فرهنگ غلطیه ما داریم؟ چقدر بدم می آد. بعضی وقتا بعضی از بچه های خانواده هایی رو که می بینم که با وجود اهمیت دادنای زیاد و وجود همه امکانات، وقتی بزرگ شدن، تنها عامل دردسر خانواده شدن! یه مثالی هست که می گه بچه وقتی بچه اس، گند می زنه به فرش، وقتی بزرگ می شه گند می زنه به زندگی! اصلا بچه چیه دیگه!... ولی همیشه آخرش به این نتیجه می رسم که اینا همش ماله اینه که بعضی ها نمی دونن چه جوری بچشونو تربیت کنن! یا اینقدر آزادش می زارن که بقال سر کوچه و بچه های همسایه تربیتش می کنن! یا اینکه اینقدر محدودش می کنن و مامانیش می کنن که بچه بی عرضه بار می آد و حتی نمی تونه در مورد رنگ لباسش ام تصمیم بگیره! خدایی من تصمیم گرفتم که در آینده تا یاد نگرفتم چجوری باید بچه رو تربیت کرد ازین اقدامات خداپسندانه و فامیل پسندانه انجام ندم. هرچی می خوان بگن، بگن! اصلا گیریم اجاق یکی هم کور باشه! باید محکومش کرد؟ مگه دست خودش بوده که اینطوری شده!؟
اصلا بعضی وقتا یه زندگی آرمانی رو که تو آرزومه تصور می کنم! می دونم..هرکسی خوشبختی رو تو یه چیزی می بینه. یکی خوشبختی رو تو این بینه که صبح که پا می شه به فکر ناهار ظهر باشه که چی بپزه و سفره رو چه جوری بندازه وو منتظر آقاشون باشه که از سر کار بیاد و غذاشو بده و بعد یکم استراحت دوباره به فکر این باشه که آقاشون شام چی دوس داره که بپزه و خلاصه اینجوری روز بشه شب و دوباره فرداش همین قضیه!
ولی من زندگی آرمانیم یه چیزه دیگه است. دوست ندارم که بذارم کسی این استراتژیمو عوض کنه. یعنی بعضی وقتا می گم اگه من به این زندگیم برسم احساس می کنم خوشبخت ترین آدم رو زمینم.
اول از همه دوست دارم که در کنار درسم، که می خوام تا دکتراش برم جلو، خودم کار کنمو پول در بیارم و تلاشمو کنم که از نظر مادی تامین بشم. بعد یه ماشین خوب واسه تو جاده بگیرم و پولامو بدم کلی وسایل واسه بچه های دهاتای دور افتاده دفتر نقاشی و کتاب و اینجور چیزا و اگه دوستای دیگه ام پایه بودن از اونا هم کمک بگیرم و بتونم واسه بچه هایی که نیاز دارن، وقتم رو بذارم... و مهمترین چیزی که اینجا واسم مطرحه اینه که همسرم هم بتونه با این علایق من کنار بیاد یا بهتره بگم اونم اینجور هدفایی داشته باشه که بتونم با خیال راحت این کارا رو انجام بدیم و من به آرزوم برسم. بعدشم وقتی فهمیدم که بچه تربیت کردن یعنی چی، دو سه سالی از خدا مرخصی بگیرم! و از اون به بعدش سه تایی بریم جاهای دور افتاده!!!
اگه بچه ام مثل خودم اجتماعی باشه که سه سوته با بچه های اونجا دوست می شه! و با مامان باباشم همکاری می کنه! ولی اگه مثل خودم نباشه چی؟... مطمئنا چون در قبال اون مسئولیت بیشتری دارم باید سعی کنم به بچه ی خودم بیشتر بها بدم! از آدمایی که به خاطر رسیدگی به دیگران، از خونواده ی خودشون غافل می شن متنفرم! واسه همینم می خوام تو انتخاب ام دقت کنم که مجبور نشم به خاطر خانواده ام از آرمان هام دست بکشم.
وای... حتی الان با فکر و خیال اینجور کمپ هایی ذوق می کنم. یعنی اگه فرض بگیرم که استاد دانشگاه بشم، وقت اینجور کمپ هایی رو دارم؟... اراده کنم می شه! با برنامه ریزی...من هنوز 20 سالمه! خداااااااااااااااااااااااا! یعنی می شه یه روز به اینهمه آرزو برسم!؟
پ.ن : از امروز تصمیم گرفتم که درسام رو بخونم واسه امتحان! دیگه این امتحانا شوخی سرشون نمی شه! با یاری خدا و تک زنگای بنده های مخلص و درس خونش شب بیداری هام رسما از امشب شروع می شه! این پی نوشت رو نوشتم که از اینجا قول بدم به خودم! همیشه دربست تا ته اش پای قول هایی که به خودم می دم می مونم.
پ.ن : چقدر سخته یه وبلاگ پر بیننده ای که داری و با عشقت داری روز به روز بهترش می کنی رو فیلتر کنن و خیلی از دوستات رو از دست بدی... تا امروز بدنم داغ بود نمی فهمیدم. ولی وقتی کامنت هام رو می بینم می فهمم که ... دنیای بدی شده... من حتی نمی دونم چرا فیلتر شدم! کاش لا اقل این یکی رو می دونستم!
پ.ن: دیروز برای باره 4 ام درخواست سپهر کارت دادم! نمی دونم چرا همش خود به خود کارتای من قاطی می کنن! تا الان حدود 12 تومن به خاطر تعویض کارت از حسابم کسر شده!
پ.ن: جدیدا یه جمله تو آف لاین هام بود که به من کلی انرژی داد: همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند. اما تو به پرواز فکر کن نه به آنها !.... تا آخرش پای این جمله می مونم به هرکس هم بتونم یادش می دم!


