بهار بهار بهار
ترقه ترقه ترقه
به به!خوشحالم که به وبلاگم اومدی تا پست جدیدم رو ببینی. تو این پست می خوام ازاتفاقای خوبه این ماه مثل چهارشنبه سوری و تموم شدن امتحانا(که اصولا یکی از بهترین اتفاقای در طول تاریخ محسوب می شه،مخصوصا اگه مث من امتحانای وحشتناک رو خوب بدی!)و شام و ناهار خوردن تو ایام "ها" و شروع شدن ماه صیام که من امسال واقعا قبل از افطار تا حد مرگ پیش می رفتم!(آخه یکی نیست بگه میمیری یه ذره زود از خواب بیدار شی ، بشینی درست و حسابی سحری تو بخوری؟!)و خلاصه آخرین خبری که تا الان شنیدم دعوت شدن به یه عروسیه توپ تو طهران واستون بگم.
اول اینکه امتحانام رو خیلی توپ پاس کردم(البته به تصحیح اساتید اصلا اطمینانی نیست !مثلا فکر می کنی 20 می شی، بعد که نتیجه می آد می بینی 2 گرفتی تازه با کلی منت و نوشتن جمله ی"با ارفاق"!!!!!!!!!!!!
بعدش اینکه همین که امتحانام تموم شد نشستم اتاقم رو سرویس کردم و کلّی تغیر دکوراسیون دادم (اصولا آدم تنوع صلبیم و از شکل کسل کننده و تکراری اتاقام خوشم نمی آد (به قول خواهرم : هر دفعه یه آشغالی درست می کنی می زنی دیوار اتاقت!)خلاصه سه شنبه هم که چهارشنبه سوری بود و مث 2 سال گذشته رفتیم کارگاه یکی از آشنا ها و از 8 تا 12 قرش دادیم!(همون نینای کردنه خودمون).و من بازم قلدر بازی در آوردم و از رو آتیشی که دو برابر خودم بود پریدم و به جای اینکه به قول حضرت زردتشت:ایرانی پاک نژاد باید بره با پریدن رو آتیش بدی ها رو بریزه تو آتیش و خوبی بگیره، هرچی کرک و پشم رو پیشونیم بود کز خورد و تو آتیش ریخت!!!(البته حالا حالا ها مو رو پیشونیم هست که بخواد بریزه یا کز بخوره! و اونشب ما خسته و کوفته انقد که قرش داده بودیم، برگشتیم با کلی بوی دوووووووود.خوبیش این بود که از این ترقه خطرناک مترناکا کسی اونجا نمی آره(چهارشنبه سوری های ما کاملا خانوادگیه و مث عروسی می مونه با این تفاوت که توش عروس دومادی وجود نداره که مردم به خاطرش معذّب بشن! به هر حال بدون تلفات این شب رو سپری کردیم و جای همه دوستان خالی بود.
فردا هم قراره برم اتاق پسر عموی محترم رو دکور بدم (خیلی دوس داشتم یه داداش همسن های همین شکیب<سوم راهنمایی) داشتم و کلی با هم اکتیو بازی در می آوردیم
به هر حال امیدوارم که سال خوبی رو در پیش داشته باشید همگی و این یه ماه هم خوش گذشته باشه.
راستی 4 شنبه سوری شما چه جوری بود؟
زندگی(از دیدگاه مثبت من)
زندگی نبرد عظیمی است برای شناخت خود
اگر این نبرد پذیرفته شود برای نخستین بار می توانی خود را انسان بنامی
ار نه،همچنان در سطح مادون انسان روزگار خواهی گذراند.
زندگی را تائید می کنم
از زندگی لذت می برم
و از شما می خواهم
از ته دل و با اشتیاق سرشار
و پر شور زندگی را دوست بدارید
تنها به یک شرط:
که هوشیاری،مراقبت و شاهد بودن را از یاد مبری.
"اوشو"
عشق خطای فاحش انتخاب یه آدم معمولی از بقیه ی آدمای معمولی هست یا نه؟
چند هفته پیش در وبلاگ یکی از دوستانم در قسمت نظرات پستی با عنوان" عشق"، این جمله رو نوشتم :عشق از نظر من انتخاب کردن یک آدم معمولی از بقیه ی آدمای معمولیه!دیروز دوستم باهام تماس گرفت و گفت در جوابم متنی را نوشته و اصرار کرد که اگه آب هم دستته بزار زمین برو متنو بخون!
خلاصه منم در ابتدا در وادی حیرت ماندم که این متن چه سری است و چه حکایتی!
خلاصه رفتم و متن رو خوندم...از حرفم انتقاد کرده بود...جبهه گیری شدیدی هم کرده بود که این حرف رو رد کنه و خوب ...دلایلی هم واسه حرفاش داشت...
و من با خوندن دلایلش فهمیدم که خیلی سطحی و یه طرفه به موضوع نگاه کرده.
"اين جمله ای كه نوشته بودی فقط جملۀ بزرگی است كه جز يك ادعای خالی هيچ چيز ديگری نيست."(این کپی شده ی جمله ی دوستمه)
از نظر من این جمله جنبه های مختلفی رو نشون می ده که ما نباید فقط جنبه های ظاهریش رو در نظر بگیریم! فکر کنم این جمله از اون جمله هاست که به در گفته می شه نا دیوار بشنوه و اگه به اینجور حرفها واقع بینانه نگاه نکنی به خودت می گیری ! در صورتی که این حرف واسه در نیست!واسه دیواره!
از نظر من این جمله یه پیغامی رو در خودش داره که به کسایی که مورد عشق واقع شدن(یا بهتره بگم اونائیکه معشوق یه عده عاشقن!) بفهمونه اگه یکی عاشقته و ازت تعریف می کنه ،بزرگی از تو نیست! از چشم و فکر طرف مقابلته!
یادمه سال سوم بودم (همون هیگ اسکول خودمون!!!)معلم بینشمون می گفت وقتی کسی رو دوس دارید هی ازش تعریف نکنین!مغرور میشه!
و من و چند تا از همکلاسی های بی تجربه ی بنده اون موقع با حرفش مخالف بودیم! البته بگم من اگه کسی رو هم دوس داشته باشم انقد بروز نمی دم که از سرم بپره! و همیشه می گم: من که تا حالا با پسر جماعت دوست نشدم لااقل حالا بخوام دوست شم یه دونه درست حسابیشو پیدا می کنم!
به هر حال من که دوست پسر نداشتم ولی چند تا ازبچه ها که تو این خط ها بودن می گفتن طرف خیلی با جنبست! از نظر اونا عشقشون هیچ وقت مغرور نمی شه! تازه با اون تعریفا عشقش بیشتر هم میشه! (جه می دونم والا! لابد اینطوری بوده!) خلاصه همیشه تو کف مدل جیب شلوار و بو گند جورابو و کله ی کچل دوس پسراشون بودن!
ولی یه سال از دوستی اینا با هم نمی گذشت که بهم می زدن! و علت اصلی بیشترش هم این بود که پسره فکر می کرد دیگه خیلی آدم حسابیه و می رفت دنبال یه دختری که لیاقتش رو داره!
و اونوقت دوستای من می موندن و چی؟ افت تحصیلی! اعصاب خورد! وهمشون تریپ افسرده و کیز خورده(یعنی در اثر آتش عشق کز خورده بودن!) تازه بدتر از همه!...اعتماد پدر مادرشونم از خودشون سلب کرده بودن!فقط کافی بود 30 ثانیه دیر برسن خونه! باباهه با یه کمربند و مامانه با یه چادر سر کوچه کشیک می دادن! (وقتی من این چیزا رو می دیدم و میشنیدم کلی حال می کردم واسه اعتمادی که مامانم بهم داره!خدایی ببین چه جوری رفتار کردم که هنوز که هنوزه مامانم از چشاش به من مطمئن تره!)
و اونوقت همون دخترا که مث من با حرفای خانوم معلممون مخالف بودیم تازه می فهمیدن خانوم چی گفته!(تازه می فهمیدن طرف خیلی دشتکی
حالا یه جنبه ی دیگه ی این جمله رو بررسی می کنم! به نظر من ما وقتی عاشق کسی میشم یا به قول همسن و سالام می خوایم با کسی باشیم، نباید چشمامون رو رو خیلی چیزا نبندیم!به قول معروف کور نشیم! و اشتباهی که خیلی ها کردن رو مرتکب بشیم! عشق هیچ وقت دلیل کاملی نیست! حالا شاید بگید دلیل خلقت" حب" بوده و بس.در جواب حرفتون می خوام بگم عشق الهی رو با عشق های انسانی قاطی نکنین! اگه اینطوری مسائل رو بخوایم قاطی پاطی کنیم به این نتیجه می رسیم که چون باید با همه مهربان باشیم مث خدامون،پس هر کسی رو تو خیابون دیدیم دوس داشته باشیم و به قول بابای یکی از بچه ها وقتی ماشین واستون بوق زد یا کسی تو خیابون بهتون شماره داد با مهربانی پذیرا باشیم! یادمون باشه وقتی یکی رو انتخاب کردیم یا تصمیم داریم انتخاب کنیم، واقعیت ها رو از همون اول در نظر بگیریم و وقتی کسایی(مث پدر مادرا که از نظر من همیشه صلاح بچه هاشون رو می خوان و من در بست مخلصشونم هستم!) از روی دلسوزی ما رو آگاه کردن؛ با گوش شنوا و دیده ی واقع بینانه نگاه کنیم و قبل از انتخاب، اون آدم رو به دید انسان معمولی ببینیم!(یه چیزی تو مایه های تحری حقیقت خودمون).
پس عاقلانه انتخاب کن و عاشقانه دوست بدار!
امسال من!امسال تو!
و مائیم و برخوردی که با این روزا داریم...و من می خوام یه چیزی رو اعتراف کنم و اونم اینه که من امسال خیلی سال خوبی داشتم.همیشه که نباید چیزی رو بخوایم!...به نظرم میشه با همون چیزایی که داریم خوش باشیم و واسه داشتنشون خدا رو شکر کنیم...توی این یه سال من کلی کار انجام دادم و یکی از موفقیت آمیز ترین سالای زندگیم بود...هم تو اسکیت کلی پیشرفت کردم...کلاس مربیگری رفتم،(و با مدرکم کلی مایه تیله جمع کردم!!!)به اردوی تیم ملی دعوت شدم... به طور تخصصی وارد رشته ی نمایشی شدم ،کلاس داوری رفتم و کلی کلاسای ارتقاء سطح شرکت کردم و از همه مهمتر دوستای بسیار بسیار خوبی هم پیدا کردم.(و بهم ثابت شد که تو جامعه ی بیرون هم بچه های خوبی <چه دختر چه پسر> هستن که باهام هم عقیدن و شاید بگم از خودمون هم باحال مثبت ترن!) تو درسام هم خیلی رفتم جلو...قبول شدن تو رشته ای که به قول همه واسه همین رشته زائیده شدم!(به قول چندتا<خدایی نه یه نفر..شاید بگم 10 نفر تا حالا بهم اینو گفتن>از آشناهامون: همچین به قیافت می خوره بری جلو و از حق تو دادگاه دفاع کنی!> البته فکر کنم به خاطر آشنایی قبلی و دفاعات شخصیه ای که قبلا خبرش بهشون رسیده بود اینو می گفتن!<راستی واسه معرفی شخصیتم:آدمی که خیلی خیلی دیر عصبانی می شم ولی وقتی اعصابم خیلی خورد بشه همچین غیرتم به جوش میآد که هیچکس نمی تونه جلوم رو بگیره! ضرب و شتم رو هم به بقیه ی عکس العمل ها ترجیح می دم!<مخصوصا در زمینه ی دفاع از خودم در برابر پسر ها!>)
البته روزای سختیم داشتم...روزایی که واسه کنکور درس میخوندم...البته نه سختی سنگینی درسا...مشکل من این بود که واقعا سردر گم بودم...اصلا نمی دونستم قبول می شم یا نه...فکر اینکه قبول نشم و بگم پشت کنکوریم دیونم می کرد!هر جا هم که می رفتم همه میگفتند مگه میشه کسی که دختر چنین پدر مادریه قبول نشه! بدبختی یکی دوتا نبود که! خداییش خودم هم فکر نمی کردم قبول شم..البته ضد حالی که به خاطر قبول نشدن تو رشته روانشناسی بهم خورد هم جای خود داره ....حیف که نمی دونستم وضعیت بچه های بهایی واسه کنکور سال دیگه چی می شه و الا حتما می موندم واسه سال بعد...یادش به خیر شبی که همه تو پارک شرقی بودیم و من در حال اسکیت بازی کردن، شنیدم که دانشگاه خودمون امسالم پذیرش می کنه...و یاده فردای همون شب، شبی که ایقان<یکی از بچه هایی که همسن من بود و جامعه شناسی قبول شد> ساعت 11 بهم زنگ زد و بهم گفت مسئول علمی ما رو دعوت کرده خونشون...اونشب من کلی گریه کردم!<از دو جهت!: یکی واسه قبول شدنم (که این اشک شوق نامیده می شه!)و اونیکی هم واسه قبول شدنم! واسه اینکه اصلا من از رشته ی حقوق خوشم نمی یومد و به عشق مامانم این رشته رو انتخاب کرده بودم!
ولی به هر حال در کل از امسالم واقعا راضی بودم...از اینکه خیلی ها رو شناختم و به تجربه هام اضافه شد...و فهمیدم می شه با سکوت خیلی چیزا رو داد زد!
واسم دعا کنین که بازم سالهای پر باری مث امسال داشته باشم...راستی امساله شما چطور بود؟
امتحان زیبای من
من امروز امتحان زبان زیبایی رو دادم!در محیطی رویایی با صدای دریل و تق و توق لوله کشی ساختمون!
و گرسنگی مفرط ! و وقت امتحان که ۴ ساعت بود!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا به خیر کنه..دیگه ورقه ی ما هستش و کرم جف ویلیام (استادمون)
تا امتحانای بعدی ...
شکوفه ی غمگین!


