حرف های سکوت(از نوشته های خودم)
حرف های سکوت
می خوام چند کلمه فکر کنم
و بعد فکرام رو نقاشی کنم
و دیگه هیچ حرفی نزنم.
و به همه نشون بدم
کلمه فقط به زبون آوردنی نیست!
مطلب فقط نوشتنی نیست.
* * * *
همه چی می شه جا به جا شه
به شرطی که بخوایم جا به جاش کنیم.
و شاید با جا به جا کردن اونها
هم خودمون به اصل موضوع پی ببریم
و هم مفهوم حرفامون رو بهتر نشون بدیم.
تا شاید بتونیم ذهن های زشت رو خط خطی کنیم
و افکار بد رو مچاله
و اونوقت همه رو تبدیل کنیم به یک مشت زباله!
و سکوت رو از اول بنویسیم
و رو تک تک کلمه هامون فکر کنیم.
* * * *
ولی بیائید این بار اگه فکرمون بد شد،بسوزونیمش.
و خاکستر تجربش رو همیشه نگه داریم
مچاله کردن،کاری رو از پیش نمی بره.
کاغذ مچاله با وسوسه اطو میشه
و از روز اول صاف تر و گرم تر!
عشق..؟!
کسی را دوستش دارید همه نوع حقی بر شما دارد.حتی حق اینکه شما را دوست نداشته باشد.
خوشحال می شم نظرتون رو راجع به این جمله ها بگید.
شکوفه
خاطره ی امروز
به هر حال روز خوبی بود...خدا بده بازم از این روزاااا!
شاد باشید همیشه...
شکوفه
لوح مریم
مریما،عیسی جان به لامکان عروج نمود وقفس وجود از طیر محمود خالی ماند و بلبل قدم به صحرای عدم رو نمود وعندلیب الهی از سدره ی رحمانی به خروش آمد.سرادق عزت بر درید وهمای رفعت از شاخسار بهجت برپرید.افلاک های بلند بر خاک تیره بنشست و نعره ها از دل پردرد برخاست.آب گوارا به خون تبدیل شد وصحن فردوس برین به خون آمیخته.بلی تیر قضای الهی را سینه ی منیر دوستان لایق و کمند بلای نا متناهی را گردن عاشقان شائق.هر کجا خدنگی است بر صدر احباب وارد آید و هر جا غمی است بر دل اصحاب نازل گردد.عاشقان را چشم تر باید ومعشوقان را ناز و کرشمه شاید.حبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیفزاید.اگر شربت وصال طلبی تن به زوال در ده واگر خمر جمال طلبی در وادی حرمان پا نه.مریما حزن را به سرور بچش و غم را از جام فرح درکش.اگر خواهی قدم در کوی طلب گذری صابر باش و رخ را مخراش وآب از دیده مپاش و از بی صبران مباش.پیراهن تسلیم پوش واز باده رضا بنوش و عالمی را به درهمی بفروش.دل به قضا دربند و به حکم قدر پیوند.چشم عبرت برگشا و از غیر دوست درپوش که عنقریب در محضر قدس حلقه زنیم وبه حضرت انس روآریم و به دوست ملحق شویم .ناگفتنی بگوئیم ،نادیدنی ببینیم ونا شنیدنی بشنویم وبه آهنگ نور هیکل روح را به رقص آوریم و در حریم جان بزم خوشی بیارائیم واز ساقی جلال ساغر جمال برگیریم وبه یاد رخ ذوالجلال خمر بی مثال در نوشیم.چشم را از آب پاک کن ودل را از حزن بروب وقلب را از غم فارغ نما و به آهنگ ملیح بر خوان:
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
...
حرفهايی هست برای نگفتن
و ارزش عميق هرکسی
به حرفهايی است که برای نگفتن دارد!!
(دکتر شريعتی)
مقاله ای با عنوان احیای ایران
سرزمینی دانش خیز،گوهر ریز،با خورشیدی نور افشان و ماهی تابان...کشوری مهر پرور ...
سرزمینی که زمانی فخر کشور های عالم بود و جهانیان بر تمدن و عظمتش معترف بودند.
و کم کم تبدیل به جائی شد که دیگردر آن خبری از تمدن نبود و روز به روز از عظمتش کاسته می شد.بزرگان این کشور آواره این دیار وآن دیار گشتند و عاقبت هیچ چیز از گذشته درآن نماند به جز اسم زیبایش ایران.
بله،سرزمینی که اکنون در آن ساکنیم و جزو کشور های جهان سوم شده است...و آنقدر بی ارزش گشته که دیگر حتی ایرانیان هم قبولش ندارند.
غربیان این مشکل را از زمان ظهور اسلام می دانند و مسلمانان از هجوم فرهنگ غرب یا به اصطلاح خودشان "تجدد" گله می کنند!
اکثر ایرانیان،اعراب را مقصر می دانند و از اسلام زده شده اند وبا روی آوردن به اندیشه های گذشته چون تفکرات کورش و دیانت زرتشت در صدد اند تا خود را از این بی فرهنگی خلاص کنند و خود را قشری ممتاز سازند.
اما براستی چرا دیواری با عظمت که بنیانی نیرومند داشت، به مرور زمان به این روز افتاد؟
در حقیقت مشکل اصلی چیست؟دیانت اسلام و یا تهاجم غرب؟
مسلما هیچ دینی ،هدف اش از بین بردن تمدن نیست.همه ی پیامبران آمده اند تا مردم را از جهل و گمراهی برهانند و به طور حتم اندیشه های الهی آنان، از نظریه های قشر انسانی غرب مهمتر، بلکه کارآمد تر بوده و خواهد بود.
حضرت عبدالبها نیز در رساله ی مدنیه به دیانت اسلام با دیدی مصلح می نگرند و آنرا عامل ترقی غربیان نیز می دانند.
به هر حال موضوع اصلی بر آن است که جهان از فساد مملو کشته،فقر و مشکلات اقتصادی عالمگیر شده و ایرانیان اصالت و تمدن سابق را از یاد برده و همان فرد ایرانی که در قرون گذشته مظهر استعداد و تحول بود ،حال به موجودی بی اراده و تقلیدگر مبدل شده و نه تنها دیگر از خلاقیت وی خبری نیست؛ بلکه تمام ذهنش معطوف به پیروی کورکورانه از فرهنگی بی فرهنگ است!ایران اکنون تبدیل به دیواری فروریخته شده است...
آیا چاره ای وجود دارد که ما را یاری کند که این دیوار را از نو بنا نمائیم؟
همه ی افرادی که از وضع کنونی گله دارند چشم براه یک ظهورند،یک تحولی که به وقوع بپیوندد و آنان را از این بی هویتی در آورد.البته عده ای نیز هستند که با قرار گرفتن در سیر نزولی غرب،خود را به مادیات وابسته نموده و از خاک پست تر جلوه می نمایند.
همانطور که می دانیم تعالیم بهایی چاره ی درد نوع بشر است،مظهر ظهور فضل الهی از ایران آمده و با تعالیمی گهر بار و روحبخش ،این سرزمین مقدس را که صلابت خود را از دست داده داده بود جانی تازه بخشیده است.معهد اعلی نیز کنون با هدایات خود، خط مشی پیروان حضرت حق را می نمایاند و همواره آنان را به آگاه سازی جهانیان و به خصوص ایرانیان ساکن این مهد تمدن فرا می خواند.همانطور که در پیام 26 دسامبر 1995 خطاب به مشاورین قاره ای فرموده اند:"هزاران هزار تن از احباء باید مساعدت شوند تا با استمرار در تبلیغ امرالله ...به بیان شور و نشاط ایمانی خود بپردازند".
و ما،به عنوان نوید دهندگان این ظهور طهور،بر خود می دانیم تا تعالیم مبارکه را بر همه ی افراد بشناسانیم و مانند باد بر تمام مردم مرور نمائیم و و "دعوت مردمان از هرنوع و استعداد به خوان نعمای الهی رب الجنود"را آغاز نمائیم و بکوشیم تا همواره به سمت تعالی پیش رویم و سایرین را نیز از این منجلاب نجات دهیم.بیائید دست به دعا برداریم و از حق بخواهیم تا ما را یاری کند و مطمئن بر یاری حق باشیم و بدانیم:ایران مرکز انوار گردد،این خاک تابناک شود و این کشور منور گردد و این بی نام و نشان،شهیر آفاق شود و این محروم،محرم آرزو و آمال و این بی بهره و نصیب،فیض موفور یابد و امتیاز جوید و سر افراز گردد.
*)منابع:
رساله ی مدنیه
پیام 26 نوامبر 2003


