تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

...

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید.

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی باز می گردد؟

اگر زمانه بدین گونه

                               _ پیشرفت این است

 

              * * * *

 

مرا به رجعت تا غار

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

 

 

              * * * *

 

همیشه دلهره با من،همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و افتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است

چقدر مردن،

در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است

                                      _خوب است

 

 

 

                                       حمید مصدق
!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:53 بعد از ظهر | Fri 19 Jan 2007

شاداب و زنده ایم به یاد جمال دوست...

  آقای محبت الله شادابی در سال 1331 در خانواده ای بهایی در قریهء حسین آباد از توابع  همدان چشم به جهان گشود و تا کلاس ششم ابتدایی در آنجا زندگی کرد و سپس برای ادامهء تحصیل به همدان رفت . ایشان در طی گذراندن تحصیلات دوره ی متوسطه به همراه چند تن از دوستانش، مهاجر یکی از توابع همدان به نام حصارشدند .وی در در رشته ی ریاضی با اخذ رتبهء اول موفق به دریافت دیپلم گردید؛سپس با همان رتبه،در رشتهء فیزیک دانشگاه رازی کرمانشاه به  ادامهء تحصیلات عالیه پرداخت و در طول تحصیلات دانشگاهی ، به همراه چند نفر دیگر از دانشجویان برای مهاجرت به شهرستان ماهیدشت رفت.

  وی یک سال را به خاطر تضییقاتی که از طرف دانشجویان تبلیغات اسلامی صورت گرفته بود ، مرخصی گرفت و سرانجام بعد از 5 سال  در خرداد ماه سال 1357 فارغ التحصیل شد . به دستور دولت فارغ التحصیلان آن سال از خدمت نظام وظیفه معاف شدند که ایشان نیز مشمول این قانون گردید.

  پس از آن به استخدام آموزش و پرورش درآمد و سه روز در شهرستان صحنه به تدریس مشغول شد که در روز سوم به علت آنکه در ستون مذهب فرم استخدام ، واژه ی بهایی را نوشته بود، از کار اخراج شد. ایشان جزء اولین افرادی بودند که از کار اخراج شدند .در همین اثناء، آقای شادابی به صلاحدید محفل روحانی کرمانشاه، نامه ای نیز به آقای رجایی وزیر آموزش و پرورش وقت نوشت و در آن تقاضای رفع مشکل را نمود. در جواب این نامه، رجایی با خط خود این جواب را نوشته بود که ما شما بهاییان را برای سبزی فروشی هم قبول نداریم تا چه رسد به اینکه تربیت نوباوگان این مملکت را به شما بسپاریم !

 ایشان بعد از اخراج از آموزش و پرورش به شغل شوفاژ کاری ، مشغول گردیدند . پس از اینکه طرح تربیت معلم را در جامعه به همراه پانزده نفراز منتخبین درسطح ایران با موفقیت به اتمام رساندند به مدت 3 سال به استخدام محفل ملی ایران جهت تشکیل کلاس های امری در سطح دو استان سنندج و کرمانشاه درآمدند . ایشان در سال 1359 به عضویت محفل روحانی کرمانشاه و و در سال 61و 62 به عضویت محفل روحانی سنندج انتخاب شدند . از دیگر خدمات ایشان، سالها همکاری نزدیک با لجنهء معارف عالی امر بود.

  وی در سال 1359 در سن 27 سالگی در کرمانشاه با خانم فائضه مهرجو ازدواج نموده و از ایشان سه فرزند– دو دختر و یک پسر _ شدند و در سال 1369 به علت بیماری سرطان، به ملکوت ابهی صعود نمودند .

  خط زیبا و صوت دلنواز ایشان همیشه مورد تمجید سایرین بود  و از نظر صداقت ، ایمان و معلومات امری شهرهء خاص و عام و مورد اعتماد همگان بودند .

 

                                        روحش شاد و یادش گرامی باد

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:35 قبل از ظهر | Fri 19 Jan 2007

تقدیم به پدرم...

زیر خاکستر

 

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

 

          * * * *

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز؟

 

         * * * *

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

 

         * * * *

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم،هستم

پیش جشمان تو شرمنده هنوز!

 

       * * * *

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت،بعد تو لیک،پس از آنهمه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

 

        * * * *

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

        * * * *

 

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست.

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

 

      * * * *

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

  

      * * * *

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

 

                                             حمید مصدق

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:17 قبل از ظهر | Fri 19 Jan 2007

معجزه ی ایمان

در جستجوی انصاف

تا پشت کوه قاف سفر کردم

معدوم بود

آنچه گمان می کردم مکتوم مانده باشد

اما مروت،این گوهر نایاب یا لامحاله کمیاب

در هر کتاب

گرچه کتابی نیست

و کاخ عدل

از جور بانیان ستم کوخ گشته بود

    

         * * * *

ایمان مگر به معجزه می ماند

ورنه به روی هیچ

جز هیچ

هیچ بنایی را

بنیان نمی توان کرد

این معجزست،معجزه ی ایمان

که ایمان را با صد هزار ترفند

ویران نمی توان کرد.

 

 

 

                                   حمید مصدق

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:49 بعد از ظهر | Thu 18 Jan 2007

ذره

ذره ی خاکم در کوی توام،جای خویش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

 

یک روز ستونی از ذرات غبار را دیدم که بی هیچ خودنمایی در کمال سکوت ،در مقابل شعاع آفتاب،به رقص و پایکوبی مشغولند و تا اوج آسمان می دوند.

پرسیدم شما که فاقد ارزشید...نه عقلی،نه درایتی،نه قدرتی نه منزلتی،نه مال و مکنتی،چگونه می توانید اوج گیرید؟اما من که اشرف مخلوقاتم و خود را صاحب عقل می دانم و خیال می کنم به مزایای انسانیت آراسته ام، بدون وسیله ای حتی یک متر هم نمی توانم به هوا بلند شوم!

گفتند:ذره ای مثل ما شو.

با خود گفتم اینها ذره ی غبارند و چنین درخشانند!خوب است من ذره ی الماس شوم،تا درخشش بیشتری داشته باشم.

زحمت ها کشیدم،سختی ها دیدم،زد و بند ها کردم.تاریکی معدن زغال را تحمل کردم، تا به ذره ای الماس تبدیل شدم.اما چه سود!

گفتم چرا مرا با خود به فضای نا متناهی نمی برید؟

باز کفتند:ذره ای مثل ما شو!

برگشتم و با خود گفتم:این ذرات،ذرات طلا و همرنگ خورشیدند.لذا تا اعماق زمین برفتم.چه ها کشیدم،چه ها دیدم تا ذره ای از طلا شدم.اما افسوس که باز سنگین تر شدم و نتوانستم پرواز کنم.

با خشم و تعرض گفتم:چرا راه صحیح را نشانم نمی دهید؟کدامتان ارزش مرا دارید؟

گفتند:ای اسیر دنیا!ای بنده ی الماس و طلا! ذره ای مثل ما شو!ما ذره ی خاکیم،غبار راهیم!تا بتوانی با ما پرواز کنی،باید مثل ما شوی!ما هم آسان به این مقام نرسیده ایم،زحمتها کشیده ایم.سختی ها دیده ایم. از هست و نیست...از بود و نبود...از شان و مقام و از تفاخر چشم پوشیدیم تا افتخار غبار بودن را بدست آوردیم.

برگشتم...ذره ای ازخاک شدم.نسیم عنایتش وزید و مرا در فضای قدس جانانش پرواز داد...همه ی جهان را زیر پا دیدم...چه چشم اندازی...!

چنان به خود بالیدم که جاده ی کهکشان را به لحظه ای پیمودم و همه ی خطر ها را فراموش کردم.

یکباره به خود آمدم!دیدم دو غول عظیم،دو غول بی رحم،سخت تعقیبم می کنند!غرور و امتحان.

چنان ترسیدم که پا بر سر غرور گذاشتم و فرود آمدم.

به دنبال پناهگاهی می گشتم.

چه جایی بهتر از زیر قدم احبایش.اما وقتی خواستم پناه گیرم،جایی برایم نبود زیرا عبد البها با بیان «واجعلنی غبارا فی ممرلاحباء» آن مکان را به تملک خویش در آورده بود. دیگر چه حقی؟چه جایی؟

پریشان و مضطرب...لذا گفتم چه کنم؟

صدای خنده ی ملیحش را شنیدم که فرمود؟غرور را مغلوب کردی...با امتحان حق چه می کنی؟

سرم را بالا گرفتم و نگاهم در نگاهش پیوست.دامنش را نشان داد.یعنی پناه گیر!

به دامنش آویختم و پناه گاه خود را یافتم.حالا طعم محویت و فنا را چشیدم.

ذره ی خاکم،غبار راهم.چه در اوج آسمان،چه در زیرکهکشان،چه خاک راه عزیزانش،هردو در اوج است،بلندی است،سرافرازی است.دعا کنید عبدالبهاء ردای خود را نزداید و دامان خویش را نتکاند و مرا از این موهبت محروم نکند و از خود نراند.

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:9 بعد از ظهر | Tue 9 Jan 2007

شود آیا ...؟

شود آیا که دگر؟ رود با رود بپیوندد و با هم بروند

و دگر در صحرا، هیچ رودی نشود سر گردان؟

د دگر هیچ کجا،رود سرگردان را نخورد دیو کویر؟

شود آیا که دگر چشم نیاز،نشود خیره به درگاه کسی؟

و دگر دست تمنای کسی،نشود باز مگر رو به خدا؟

شود آیا که دگر دست انسان ها آلوده نگردد به تفنگ؟

و دگر هیچ کجا، نبود سایه ی جنگ؟

و دگر در همه جا،عطرخوشبوی گل صلح پراکنده شود؟

شود آیا که دگر،برف پاکی و صداقت بنشیند همه جا

و دگر روی جهان را نکند آلوده،

لکه ی دشمنی و جنگ و ستیز؟

شود آیا که دگر،هیچ کسی نشود با کس دیگر دشمن؟

و دگر هیچ نگاهی نبود سرد و خموش؟

شود آیا که گل عشق بروید همه جا

و دگر هیچ دلی را نخراشد خاری

و دگر تنهایی،نکند هیچ کسی را محبوس

و دگر هیچ کسی،نکشد بار غمی را بر دوش...

شود آیا که بیاید خورشید و بروبد شب را

از سر آدمیان

تا دگر دیو و دد و روبه و گرگ

وشب تیرگی و بی خبری بگریزند زنور

شود آری امّا:

اگر انسان انسان بشود!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:42 بعد از ظهر | Mon 8 Jan 2007

تولد من

امروز روز تولد امه.۱۸ رو فوت کردم!رفتم تو ۱۹!

جا داره اینجا از همه ی عزیزانی که باهام تماس گرفتن/اس ام اس دادن/پی ام گذاشتن و خونمون تشریف آوردن تشکر کنم.

دوستتون دارم و براتون آرزوی موفقیت میکنم.

شکوفه

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:32 بعد از ظهر | Sun 7 Jan 2007

شعری از جناب هوشنگ محمودی

روزها فکر من این است و همه شب سخنم،

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم!

من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

بعد از آن باز نفهمیدم من که چسان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند! بهره از عمر برد،کامرانی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست...!

یک نفر بانگ بر آورد که او

 از هم اکنون باید فکر آینده کند!

دیگری آوا داد:

چون که فردا بشود،فکر فردا بکند

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ

که چسان دی بگذشت...

آنقدر قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی.

من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد.

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات...

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند

عمرشان طی میگشت بی خود و بیهوده

و مرا میگفتند که چو آنها باشم.

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم.

حال من می فهمم هدف از زیستن این است عزیز

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوی برگسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ،فارغ از شهوت و آز

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم وحق جویم و حق گویم

 آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ،معنی اش می فهمم !

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بیهوده و بی جوش و خروش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ،معنی اش می فهمم ...

حال من می فهمم،کاین سه روز از عمرم که به ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:کودکی در غفلت،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت

آه...آه...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:10 بعد از ظهر | Sun 7 Jan 2007

نعمتهای الهی

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

 و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

 من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسائلی را گذاشت تا آنها را حل کنم.

 من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

 و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.

 من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگی ام پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

 من از خدا خواستم به من عشق دهد

 و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

 من از خدا خواستم به من برکت دهد

 و خدا به من فرصت هایی را داد تا از آنها بهره گیرم.

 من هیچ کدام از چیزهایی که از خدا خواستم دریافت نکردم

ولی ...به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم.

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:26 قبل از ظهر | Sat 6 Jan 2007

دوستی پسر ها و دختر ها

 نگارش:ستوده

منبع:www.javanim.org

   اگر چه شديدأ با عشق و عاشقي و دوستي و مهر و محبت موافقم و اون رو هديه اي خدايي مي دونم، ولي هنوز معني دوست دختر و دوست پسر رو نفهميدم! با خودم مي گم خوب از اونايي كه دوست دختر يا دوست پسر دارن بپرس! ولي بلافاصله ميگم چقدر ساده اي، اونا كه نميان در دلشون رو پيش تو باز كنن و به تو توضيح بدن چه جوريه! تازه به تعداد نوجوونا و جوونا انواع مختلف دوستي داريم؛ به فرض كه چند نفر رو هم پيدا كردي برات بگن؛ ولي باز اصل و كل ماجرا رو نمي فهمي! بگذريم! سؤال من در مورد معني دوست دختر و دوست پسر، مربوط به لفظ دختر و پسري است كه به كلمه« دوست» اضافه شده. آيا نمي شد مثل موارد ديگة دوستي، در اين مورد هم لفظ دوست، بدون اضافة دختر و پسر، به كار برده مي شد؟! اساسأ چه فكر و فرهنگ يا چه نيتي پشت اين دو كلمه مركب نهفتس؟! افزودن دو كلمه پسر و دختر به دوست، چه حساسيت هايي رو در خود پسرا و دخترايِ نوجوون و جوون ايجاد و بيدار مي كنه؟!

مي دونيم شخصيت هر آدمي به طور كلي دو جنبه داره: يكي جنبه جسماني و ماديشه كه تا حد زيادي با حيوونا مشتركه، يكي هم جنبه انساني و اخلاقي و فرهنگي و معنويشه كه مربوط به روح انسانه كه ما فوق حيووناس. تمام آدما از نظر جنبه دومي مشتركن؛ روح انساني و اخلاق و عقل و علم و فرهنگ، دختر و پسري و جنسيت نداره! چون روح آدم جسماني و مادي نيست كه جنسيت داشته باشه!! اما اون چيزي كه باعث تفاوت آدما مي شه، جنبه جسمانيه كه اونا رو به دو دسته مونث و مذكر تقسيم كرده. در اين صورت بايد نتيجه گرفت كه تفكري كه اصرار بر افزودن دو لفظ دختر و پسر به كلمه دوست داره و اون رو زير ذره بين بزرگ مي كنه، بيشتر مايل به مادي و جسماني و جنسي كردن اونه تا انساني كردن اون!! به عبارتي ديگه اين برداشت، خواسته يا ناخواسته، باعث توجه نوجوونا و جوونا به جنبه جسماني و جنسي دوستي ميشه تا به جنبه انساني و اخلاقي و فرهنگي و فكري و معنوي اون!

چنين بينشي، در جوامع مختلف شرق و غرب، يا باعث گسترش آزادي هاي غير منطقي و غير مسئولانه و مضّر و نيز زياد شدن روابط نامناسب و بعضأ نامشروع و از بين رفتن ارزش هاي انساني و اخلاقي در بين نوجوونا و جوونا ميشه؛ و يا برعكس، باعث جلوگيري متعصبانه از حتي روابط صحيح و انساني اونا ميشه كه خودِ اين هم بعضأ باعث روابط دزدكي و پنهاني و خطرات جدي اون ميشه. در چنين وضعي، دستة اول مدعي     مي شن كه ما روابط دخترا و پسرا رو حل كرديم و اونايي كه طور ديگه اي فكر مي كنن اُمل و عقب افتادن، و دسته دوم هم به بهانه اينكه دختر و پسر مثل آتيش و پنبه هستن و نبايد با هم باشن، با فاسد خوندن دسته اول و حمله به اونا، مانع هر گونه ارتباط صحيح بين اونامي شن. بنابراين در اين وسط، اين نوجوونا و جوونا هستن كه قرباني اصلي اين چنين بينشي هستن.

اين بينش با توجه و تمركز بر جنبه مادي و جسماني و جنسي شخصيت آدم، و متروك گذاشتن جنبه انساني و معنوي و اخلاقي اون، در واقع به نوجوونا و جوونا اين رو تلقين  مي كنه كه اونا نمي تونن جلوي تمايلات مادي و جنسي، از خودشون مقاومت نشون بدن و بايد يا برده و تسليم اون بشن و اون رو آزاد بذارن و يا اينكه از هر گونه رابطه اي با جنس مقابل ممنوع باشن. حال آنكه هر دو روش مزبور غلطه و حقيقت اينه كه اساساً رشد همه جانبه و سالم شخصيت نوجوونا و جوونا، دقيقأ بستگي به تمرين و تجربه چنين مقاومتي داره، و اين تجربه وقتي به دست مياد كه اونا با هم باشن و به هم احترام بذارن و با تمركز بر جنبه هاي فرهنگي و علمي و كاري و فني و هنري و انساني و اخلاقي و معنوي و روحاني در روابط و تعامل هاي اجتماعي و فاميلي و خانوادگيشون، تمايلات طبيعي و انكار ناپذير جنسي روكه خودش موهبتي خدائيه و برابقاء نسل آدما ضروريه، كنترل و هدايت كنن و ياد بگيرن كه تنها راه صحيح و مشروع پاسخ به اون هم، ازدواج رسمي و آگاهانست و بس.

با چنين بينشي، اصطلاح دوست دختر و دوست پسرهم به اصطلاح فراگير و مقدس« دوست» تبديل مي شه و نوجوونا و جوونا از زير بار معني منفي و ظاهري اون خلاص   مي شن و تحت راهنمايي صحيح و محبت آميز پدر و مادرا و معلما و ساير مسئولين تعليم و تربيت، و البته صد البته، با سعي و كوشش و صبر و بردباري و مقاومت و دانش و بينش خودشون كه جاذب كمك هاي خدا نيز مي شه، مي تونن ارتباط صحيح با هم رو تجربه كنن و در مسير ترقي همه جانبة مادي و انساني و معنوي خود قرار بگيرن و از آزمايش هاي زندگيِ مخصوصِ روزايِ جووني، سالم بيرون بيان و از همه مهم تر در اين مسير دشوار و گاه پر پيچ و خم، معني عشق پاك رو با تمام وجود و در بستري سالم، درك و حس كنن و به موقع خودش اونو نثار عزيزي كنن كه با هاش پيمان وفا و محبت ابدي وهميشگي مي بندن.

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:19 بعد از ظهر | Wed 3 Jan 2007

اولین سروده ام را تقدیم میکنم به دوست شاعرم نورا

همیشه می سپردم این همه غمها ،

به دنیایی که در آن بود ماتم ها.

اگر در خشم می رفتم

فرومی بستم این خشم و خشونت را

و فکر مهربانی یا نگفتن مطلبی را می نشاندم جای آن

تا نیازارم دلی را تا که گیرد غصه، ماتم ها...

 

همیشه شاد بودم فارغ از دنیا

اگر سختی در این دنیا به رویم چشم وا می کرد

به لالایی صبر و استقامت خواب می کردم بلایا را

 

دلم می خواست تا بخشم تمام هست و بودم را

به پای خدمت بر این همه انسان بی فردا

دلم میخواست تا هرگونه آوردند یادم

به یاد دوستان آرم

دهم جان تا که آموزم تمام آنچه در ذهن و توان دارم

 

کنون از آنچه بودم راضی هستم من

چرا؟چون زندگی کردم مطابق با تمام آنچه می دیدم در آن معیار هایم را

و می خواهم که باشم چون گذشته

و می کوشم که باشم بهتر از دیروز

 و فردا ها از امروز...

 

و می خوانم کنون در زیر لب، با خدایم :

خداوندا مرا تسلیم آن کن تا که باشم لایق ایام تو

واندر این احوال باشم شامل الطاف تو

 

 شکوفه

 



!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:27 قبل از ظهر | Wed 3 Jan 2007

نماد های خشونت در رسانه ها و جامعه ی امروز ایران

 در جهان امروز، حضور رسانه ها در تمامی امور فردی و اجتماعی شهروندان، بسیار ملموس است. همجنین رسانه ها، در زندگی خصوصی نقشی بسیار چشمگیر دارند . لذا افراد بیشترین اوقات خود را در همراهی و استفاده از برنامه های آنها سپری می نمایند.

   از جمله رسانه های پرنفوذی که مردم و شهروندان را تحت پوشش و تسلط خود دارد ، تلویزیون می باشد . این جعبه جادویی،از مدتها قبل، دامنه نفوذ خود را در تمامی اقشار گسترش داده و اکنون تنها رسانه ی بانفوذ جهان محسوب می شود. این جعبه سحر انگیز به علت ارزان بودن در هر خانه ای وجود دارد و اعضای خانواده را بصورتی ساحرانه تحت تاثیر خود قرار می دهد.

   یکی از وظایف اصلی رسانه های جمعی ،به خصوص تلویزیون ارائه آموزشهای لازم به شهروندان و پر کردن اوقات فراغت ایشان با برنامه های مثبت می باشد. بطوری که با استفاده از برنامه های آن، نشاط و شادابی در شهروندان تقویت گردد. به بیانی دیگر یک برنامه فراگیر در رسانه ملی، باید به تقویت بنیان های خانواده، عزت و احترام والدین و تربیت بینندگان بپردازد و از و از هر گونه الگو پردازی غلط و غیر  اخلاقی بطور جد بپرهیزد.

     متاسفانه در انتخاب و پخش فیلمها و سریالهای مختلف در شبکه های رسانه ملی، بسیاری از نکات تربیتی رعایت نمی شود و در نتیجه بد آموزیهای فراوانی بر جای می گذارد و حتی خسارات جانی ببار می آورد بطوری که کودکان و نوجوانان با تقلید از برنامه های تلویزیونی دست به کارهایی می زنند که برای جامعه نا پسند و زیانبار است . مثلا در سریال نود روزه نرگس، بد آموزیهای فراوانی وجود داشت که تاثیرات خود را در جوانان و بینندگان برنامه، باقی گذاشته است. این فیلم ها اگر چه اوقات فراغت مردم و خانواده ها را پر می کنند اما مشکلات و تنشهای گوناگونی برا ی آنها ایجاد می نمایند. در همین سریال استرس های شدیدی وجود داشت؛ که به خانواده ها منتقل شده و آرامش را از ایشان سلب می کرد .

    اما در میان افرادی که بیشترین تاثیر را از این رسانه جادویی می پذیرند؛ باید به ترتیب به کودکان ، نوجوانان و جوانان اشاره شود.این سه گروه بیشترین اوقات فراغت خود را از طریق تماشای برنامه های تلویزیونی می گذرانند . باید پرسید در قبال این همه مدت زمانی، که صرف تماشای فیلم ها و سریالها می شود چه چیزی را بدست می آورند.

   هويت متناقضي كه در رسانه ها به یک جوان ايراني تزريق مي شود ، خود داستاني شنيدني است . او  به عنوان يك جوان نمي داند كه اصولأ خشونت امري مطلوب هست يا نيست .  در ايران ،یک جوان نمي داند كه بايد مشكلات خود را با « مشت محكمي بر دهان ديگري » حل كند يا براي رسيدن به راه حلي مسالمت آميز، با طرف مقابل به گفتگو بنشيند . تقديس خشونت در ايران و تجلي آن در ادبيات سياسي و آموزشي در کتب و رسانه ها ، همراه با ترويج فرهنگ لوطي ها و جاهل ها، حلال مشكلات جوانان ایرانی است .* 

  گرچه بسیاری از آموزشهای مورد نیاز گروههای سنی، از طریق برنامه های این رسانه امکان پذیر می باشد، اما متاسفانه، فقط برخی از برنامه ها در عمل جنبه آموزشی دارند و بسیار ی از برنامه ها به پر کردن اوقات فراغت می پردازند و در اصل وقت و عمر گرانبهای مخاطبان خود را تلف می نمایند اوقاتی که اگر برنامه ریزی درستی انجام شود ، می تواند به  بهترین دوره های آموزش مهارتهای زندگی واجتماعی و ترقی و تعالی تبدیل شود. اما باید گفت نه تنها در بسیاری موارد این رسانه سحر آمیز باعث رشد نمی شود؛ بلکه موجبات ایجاد  بد آموزی های مخرب نیز می شود بصوری که به جرات می توان گفت این یکی از علت های افت تحصیلی و خشونت های موجود بین والدین و فرزندان است.

  شایسته است دست اندر کاران رسانه ملی ضمن همراهی با خانواده ها و نهاد های آموزشی بلاخص آموزش و پرورش در تدوین برنامه های مورد نیاز بدون افراط و تفریط اقدام نمایند و با در نظر گرفتن تمامی جوانب نسبت به رعایت مسائل اخلاقی وتربیتی در فیلمها و سریالها سعی بیشتری نموده و از ارائه الگو های ضعیف و یا بد به جامعه جلو گیری نمایند .

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:15 بعد از ظهر | Tue 2 Jan 2007