تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

نگاه به ساعتی که این پائین نشان می دهد می کنم... ناگهان به خودم می آیم. و می بینیم خیلی از این زمان گذشته. از لحظه ای که مبهوت شدم در لحظه ای که خون از دماغش آمد، از لحظه ای که افتاد، از لحظه ای که پدرش نفهمید چه شده، از لحظه ای که پدرش فهمید چه شده.... از لحظه ای که صدای داد می شنیدم. از لحظه ای که هق هق گریه ام بلند شد، از لحظه ای که پدرش داد می زد. از لحظه ای که پدرش باورش نمی شد...

وقتی به خودم می آیم می بینم دقیقه های زیادی گذشته که من ماتم برده به پنجره ای که آفتابش چشم آدم را می زند. دقیقه هایی که من با مشت گره کرده ی زیر چانه ام، انگشتهای مشت شده ام را با دندانهایم می گیرم... دقیقه هایی که دهانم باز می ماند و فکر می کنم به اینکه چه دارد می آید سر ما.

از صبح دقیقه های زیادی گذشته که من آن شکوفه ی سابق نبودم. نمی دانم با گذراندن این لحظه ها می توانم باز به همانی که بودم برگردم یا نه.

دقیقه هایی که جلوی چشمم کتک خودن پسری را می دیدم که همسن و سال خودم بود و مانند برادرم. و من جیغ می کشیدم و گریه می کردم از اینکه ۱۰ نفر افتاده اند جان کسی که اگر دستش را هم بگیری یک نفری، می توانی مهارش کنی. دیگر اینهمه باتوم کوبیدن ها برای چه؟!

دقیقه هایی که شادی قبل و غم بعدش را توی یک تصویر جا می دادم و مبهوت می ماندم از حاصل یک اشتباه کوچک که اینگونه مرم را به جان هم انداخت! لحظه هایی که مردم و پلیس دست می زدند و لحظه هایی که مردم از پلیس مشت می خوردند.

دقیقه هایی که فکر می کردم به کوبیده شدن باتوم ها به سینه ی پسر خاله ی همسایه ی بالایی. لحظه هایی که خودم ندیدم اما تعریف کبودی های سینه اش را که می کنند، شدت ضربات را خودم حس می کنم. دقیقه هایی که خیره می ماندم به عکسش روی اعلامیه ی ترحیم و بدون اینکه او را از نزدیک بشناسم دلم برایش می سوخت که اینطور به دست هر کسی افتاد، بدون اینکه بنویسند "شهید" و برای اینکه نتوانند بگویند چرا؟ و فقط بگویند: سکته کرده!

دقیقه هایی که از بالا پشت بام به کتک خودن و شیشه شکستن ها خیره می شدم. اینروزها چقدر مبهوت ماندم!

مبهوت از دیدن مغز متلاشی شده و سینه ی چاک خورده و جنین سوراخ شده که حتی توی شکم مادرش هم آسایش نداشته، از دیدن درهای شکسته خوابگاه ها، از زانو ها و کتف های زخمی و سوخته ی کسانی که همسن خودم بودند اما نخبه های کشور که این یکی را من نبودم.

خیره شدن به نقطه ای که تصور کنم هفته ی قبل همین موقع ها خیلی ها مثل خودم اینقدر متعجب بود که نمی دانست چه می گذرد دور و برش و از اینکه کمی قبل تر از یک هفته ی قبل همین موقع، مادربزرگم با چه شوری توی  ۷۵ سالگی می خواست برای اولین باز به شناسنامه اش مهر بزند و تصور خودم به اینکه از صبح هوش و حواس نداشتم و مدام می گفتم: کی می خواهیم برویم برای رای؟

اینقدر مبهوت شده ام که هیچ چیزی نمی توانم بگویم! از دیروز تا حالا حتی برای حرف زدن هم نیرو ندارم. برایم مهم نیست کی انتخاب شده و کی نشده، فقط مبهوت چهره هایی هستم که این روزها دیدم، چهره های قرمز، رنگ قرمز، رنگ سبز، چشمهای دود گرفته ای که می سوزد، یاد پیس کردن اسپری فلفل روی صورت معلمم به جرم خرید کردن توی خیابان!

هنوز هم مبهوتم و محتاجم به یک لیوان آب یخ که بریزند روی سرم و بگویند بیدار شو صبح شده!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 4:26 بعد از ظهر | Sun 21 Jun 2009

....

 

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد


از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد:


خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها


روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب


من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد


وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان


من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود


تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

 

 

روزهای سختی را داریم پشت سر می گذاریم... به امید روزی که صداقت و برابری انسانها را باهم دوست و رفیق کند!

روح همه ی کسانی که برای این امید جان داده اند شاد...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:30 بعد از ظهر | Mon 15 Jun 2009

مجهول

ازین روزها حرفهای بسیاری دارم. هر روز می گویم بنویسم اما نمی شود

شاید فردا بنویسم... شابد هم هیچوقت.

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:16 قبل از ظهر | Fri 12 Jun 2009

جگر کاملیا

 

دانه های گوش ماهی مانند ماکرونی را کاملا یادم هست. قل می خوردند توی آب و من کیف می کردم و منتظر بودم که ده دقیقه بگذرد و من با اشتیاق با سس مایونز و نخود فرنگی های سبز کوچولو قاطی اش کنم و از دستپختم لذت ببرم! حس خوبی بود. صبح ها همیشه کارم همین بود. مخصوصا وقتی دسته بعداز ظهری بودم. از ساعت 10 شروع می کردم به درست کردن این طور چیزها و تا 12.5 می خوردمش بعدش هم که ناهار می خوردم تنهایی و می رفتم مدرسه. مثل همیشه با تاخیر!

روزهای خوبی بود! هر روز یک چیز! پختن تخم مرغ در ده مدل! با قارچ گوجه پنیر پیتزا... گاهی می چسبید ته قابلمه گاهی می سوخت! گاهی جزقاله می شد! فقط خدا می داند چند دفعه کتری را سوزاندم! آخر یکی نبود بگوید بچه مگه چای می خورد دختر؟!

****

هیچوقت نخواستم یاد بگیرم چی را چطور می پزند. غذاهای خودم را دوست داشتم چون سس مایونز داشت . چون می دانستم و می دانی که توی زهرمار هم مایونز بریزی مزه ی خوبی و بهتر است بگویم خیلی خیلی خوبی می گیرد حتی توی آبگوشت! همین کافی بود برای اینکه برای دستپختم صفا کنم و هیچوقت نگذارم به شکمم بد بگذرد.

 

****

آنروز ولی باید شروع می شد! آنروز که همه مسافرت بودند ولی توی راه داشتند بر می گشتند و من دست تنها باید برای دو تا خانواده (خودمان و دایی) غذا می پختم!

همه چیز هم همیشه توی زندگی ام از اعتماد به نفس شروع می شود! این هم دقیقا از لحظه ای شروع شد که با اعتماد به نفس گفتم: آره!

به آخرش هم فکر نکردم که این کارم یک ریسک است آنهم توی خانه ی مردم! باز خانه ی خودت باشی فوقش برنج شفته می خوری! کاش دوربین فیلمبرداری دم دستم بود که نشان می دادم چه گندی دارم بالا می آورم! فقط توکل کردم! آن از آن قابلمه ی خورشت بود که ته گرفت و با رب رنگ آب خورشتش را از قهوه ای کردم قرمز. آن هم از برنجی که زیر ته دیکش روغن نریختم! بعدا یادم افتاد. از آن لحظه که کیسه ی برنج آویزان شد تلپی توی قابلمه ی پر از آب و من نمی دانستم دانه های برنج آن تو را چطور خشک کنم! چه لحظات پر استرسی بود. آن لحظه حالم به هم می خورد از هرچه خانه داری! از هرچه برنج! از هرچه لحظه هایی که به خاطر آشپزخانه از عمر آدم هدر می رود! حالم داشت از هرچی خانه داری بهم می خورد وقتی کیسه ی برنج آویزان شد توی ظرف پر از آب جلوی دستم! اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم! با آن برنج خیس! دست تنها برای شش نفر برای اولین بار از اینها بپزی خیلی کفری می کند آدم را!

با یک نه گفتن همه چیز حل می شد ولی غرورم نگذاشت بگویم نه! آنهم به دایی جان! گفت بلدی برنج درست کنی؟ گفتم آره! و همه چیز از آن لحظه شروع شد! یک کلیتی را می دانستم ولی جزئیات را اصلا! اولین بار بود... اگرچه خیلی راحت بود. اولین برنجم هم خیلی خوشمزه شده بود. فرقی با برنجهایی که تا آن زمان خورده بودم نداشت! نتیجه اش خوب شد ولی سر رفتن حوصله ام بد جوری اعصابم را به هم می ریخت! همه اش به این فکر می کردم که توی آن دقابقی که صرف برنج درست شدن می شود چه کارهای مفیدتر دیگری می توانم انجام بدهم! حتی خواندن دو جمله توی کتاب را هم ترجیح می دادم!

نمی دانم تو که داری این را می خوانی چقدر وقت صرف این کارها می کنی. چطور صبح ات را به ظهر می رسانی . چقدر کار مفید می کنی در طول روز! فقط می خواهم بگویم زندگی با ارزش تر از اینهاست که همه اش توی آشپزخانه بگذرد! فکر می کنم واژه ی ضعیفه از طرف مرد های شکم پرست گفته شده!

البته طفلک دایی اگر می دانست من اینکاره نیستم عمرا می گذاشت دست ببرم به قابلمه! فکر کنم دلشوره ی او از من بیشتر بود!

این را اضافه کنید در کنار جمله ی : کار امروز را به فردا نینداز:

 

کاری که با ۵ دقیقه می شود انجام داد. نگذار یک روز صبح با نشاط را از زندگی ات بگیرد!

 

آن لحظه اینقدر زور بهم داشت که به انجام همه کاری تن می دادم به جز برنج پختن!

دیگر وقتی ندارم برای تلف کردن! نمی دانم این یعنی خوب یا یعنی بد!

 

 *

پ.ن :

جیگر کاملیا اسم جگر فروشی سر کوچه ی دائی ام است! وقتی این متن را می نوشتم همه اش تابلوی جگر کاملیا به یادم می افتاد! عنوان کاملا بی ربط است!:))

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:54 بعد از ظهر | Wed 6 May 2009

از یاد رفته... بر باد رفته...

 

 

از صبح تا حالا صدای آهنگ خواندنش دارد توی گوشم و مغزم می پیچد. تک تک انگشتهایش را روی پیانو حس می کردم. تمام احساسش را می گذاشت روی فشارهایی که به آن دکمه های سیاه و سفید بود گاهی چشمهایش را می بست. گاهی باز می کرد و با نگاهی به من لبخند می زد. اصلا توی حال خودم نبودم. به زور بغضم را نگهداشته بودم. گاه گاهی چشمهانم می شد پر از اشک ولی به زور قورتش می دادم که نفهمد دلم برایش می سوزد. باورم نمی شد که یک روزی ببینم سحر اینطور پیانو می زند. اما مدام یک چیزی روی اعصابم می رفت. یک چیزی توی گوشم وز وز می کرد. مغزم را به کار گرفته بود که از خودم بپرسم چرا؟

و بعد هم پشت سرش این جواب بیاید توی ذهنم که خودش! تقصیر خودش بوده!

دستهای سحر  ۳۷ ساله با ناخن هایی که رنگ لاکش پریده بود. با چشمهایش که هر از گاهی یا از تعجب یا از حسرت یا از خوشحالی گرد می شد. لباسهای نخی و نسبتا نازکش که چند تا چندتا روی هم پوشیده بود با یک شلوار گل گلی کمرنگ گشاد که بالایش کش داشت. دستهایی که خدا داده برای اینکه بتواند تمام احساسش را با حرکات انگشتانش منتقل کند تبدیل شده بود که دستهایی که خیلی وقت است به خاک و گرد و دوده می خورد برای اینکه خرج تریاک و ولگردی های شوهرش را در بیاورد.

نمی دانم... الان که فکر می کنم شاید به ذهنم آمد که اینهم یک نوع عشق ورزیدن است. نمی دانم...

تمام حرکات انگشتانش را روی دکمه های پیانو یادم هست. وقتی که با دست راستش روی کلید ها فشار می داد و دست جپ اش را آماده باش نگهداشته بود آن بالا که هر وقت لازم شد روی دکمه ها فرود بیاورد.

فکر اینکه یک روزی سحر کی بوده و الان کی شده خیلی ناراحت کننده است. قبلا گفته بود که در یک خانواده ی طهرانی به دنیا آمده...توی محله ی ونک زندگی کرده و یکهو توی 16 سالگی یک کسی آمده و تمام هست و نیستش را به باد داده. تعریف می کند از عشقش. از معلم های موسیقی اش... آقا سیاوش و آقا فکی... شاید یک روی فکر می کرده به اینکه یک روزی خوابهای طلایی اش به تحقق بپیوندند و شهزاده ی رویاهایش توی شانزده سالگی بیاید و ببردش توی یک قصر رویایی. با اینکه اصلا اینطور نشده... شاهزاده اش که آمده در حال تاخت و تاز از کمرش گرفته و به جای اینکه بر روی اسب بنشاندش از آن بالا تالاپی کوبیدش زمین و بعد که پیاده شده، سحر دیده که اسبی نیست و بعد هم ثابت شده که اسب عاریه بوده و مرد هیچ نداشته!

داستان عشق بعضی آدمها را که می شنوم گاهی از هرچه عشق و ازدواج می شود حالم بهم می خورد. از اینکه این تصمیم مهم چی هست که بعدش تمام زندگی آدمها را تحت شعاع قرار می دهد.

اینکه عاشق مردی بشوی که به خاطرش تو را از خانواده طرد کنند. وقتی از اصلت حدا شدی جلوی چشمت همانی که عاشقش بودی و عاشقت بوده زن بیاورد خانه و تو و پسرت منتظر رخصت آقا باشید که اجازه ی آب خوردن بدهد! به آدم خیلی زور دارد! اینکه زنی کار کند و بعد بیاید بریزد توی گلوی کسی که پول خیانت به او را دارد جمع می کند... خیلی زور دارد! خیلی! به عمق قضیه که فکر کنی آنقدر دردناک می شود که اصلا نمی توانی تصورش را بکنی!

داشت پله ها را تمیز می کرد. خیلی وقت بود که می شناختمش ولی همکلام نشده بودیم. فکر می کردم همصحبتی باهاش همه اش شوخی و خنده است. از دیگران شنیده بودم که باید به حرفهای بچگانه اش بخندم. ولی اینبار با خودم گفتم دوست دارم یکمی هم که شده جدی باشم. دوست داشتم از زندگی اش بدانم. از اینکه یک زن بد سرپرست چه مشکلاتی دارد.. خیلی سوال های دیگر توی ذهنم بود. دوست داشتم ببینم چطور ارگ می زند. چطور می رقصد چطور حرف می زند.

حس خبرنگاری ام گل کرده بود. mp3 ام را روشن کردم و موضوع ضبط کردن صدایش را واضح گفتم. فکر می کردم امتناع کند ولی اینطور نبود. یکطوری خودش را جمع و جور کرد که انگار همین الان قرار است اینها برود توی رادبو.

فکر می کردم آدم ساده است. همه دلشان می سوزد که سحر یک تخته اش کم است...! اما یک چیزهایی را که شنیده ام فهمیدم که از خیلی از باهوش ها هم زیرک تر است! زمانی که تعریف کرده بود از خانه ای که برای کار رفته بود و پسر آن خانه بی شرمانه می خواسته از سادگی اش سوء استفاده کند اما او با تمام نیرویش از خودش دفاع کرده و نگذاشته ... تازه این یک موردش بود که گفته. شاید بقیه ی چیزها را برای خودش بی آبرویی بداند. پرسیدم از مشکلاتی که با آنها مواجه شده. نمی دانم خودش را می زد به آن راه یا واقعا نمی فهمید چه می گویم. حس می کردم دارد مرا می پیچاند. می گفت سخت ترین کار برایش پیش آن دکتری بوده که توی سرما برایش مبل می شسته...

از زندگی اش که می گفت پر بود از رنج ها و بدبختی ها. با خودم می گفتم اگر به جای طرد شدن چاره ی دیگری برایش می اندیشیدند چقدر خوب می شد. چی می شد که سحر هم مثل خیلی های دیگر که هوششان کم است بروند مدارس آنطوری و لا اقل سادگی برایش دردسر نشود.

دعوتش کردم توی خانه. با دیدن پیانو ذوق زده شده بود. بدون اجازه و خیلی با شتاب رفت به سمتش. پرسید " با چی روشن می شه". اینطرف و آنطرفش را نگاه کرد و بعد شروع کرد به زدن... خوابهای طلایی... اوه چقدر یا این آهنگ دلم گرفت... دوست داشتم بدانم این آهنگ ها را به یاد چه کسی می خواند. سلطان قلبش چه کسی است... می گفت آقا سیاوش و آقا فکی... به یاد آنها می یوفتد وقتی این آهنگ را می زند. توی رابطه ی همسر داری اش فقط ترحم وجود داشت. دلش برای شوهرش می سوخت که قدرش را نمی داند. دلش برای پسر هجده ساله اش می سوخت که سی دی می شکند و در و دیوار خانه را داغان می کند. دلش برای آنها می سوخت که نفهم هستند و قدر زحمتهایش را نمی دانند. دلش می سوخت برای شوهرش که بیکار است. برایش که به قول خودش دیوانه است!

برایم کمی هم رقصید. همانطور که می گفت،مثل گوگوش می رقصید. از آقا سعید می گفتُ فامیل همسایه شان که توی یک مجلس تولد همسایه شان از سحر دعوت کرده که بخواند و سعید هم آهنگ بزند. از اینکه گاهی هم با اداهای گوگوش می رقصیده و مهمانها را خوشحال می کرده. چقدر از شاد کردن دیگران لذت می برده. یک طوری از آقا سعید حرف می شد انگار که من سالهاست او را می شناسم. خیلی ساده حرف می زد. کارهایش را با تمام جزئیات می گفت. خیلی بی غل و غش بود.خیلی! زیرو رویش یکی بود. هرچه توی دلش داشت می ریخت بیرون. زیاد حرف زد. می توان بگویم خیلی از حرفهایش را فقط تائید می کردم. بد جوری می رفتم توی حرفهایش. توی زندگی اش. اینقدر که بعضی از حرفهایش را نمی رسیدم گوش بدهم. از زندگی ایده ال پرسیدمش ازش. زیاد مفهوم ایده آل را نمی داست. سوال را برایش ساده کردم. و در نهایت از جوابهایش فهمیدم که تنها چیزی که از زندگی می خواهد این بود که خانواده و اعضایش با هم همکاری داشته باشند. از اینکه شوهرش بی خیال است رنج می کشید. آرزویش را بهم گفت . در مورد اینکه برود یک روی توی آمریکا و معروف بشود و بزند و برقصد. پرسیدم اگر بخواهی از اول زندگی ات را شروع کنی دوست داری چی بشوی.

از سوالم ایراد می گرفت. اصلا در تصورش نبود که یک روزی دوباره متولد بشود و ادامه بدهد. می گفت همینی هست که هست. دیگر باید بسازی. حتی می گفت مطمئن باش که نمی توانی فکر کنی که دوباره برگردی جای قبلت.

چندتا از آهنگهای گوگوش را برایم خواند. حال و هوایم حسابی عوض شده بود. هنوز هم توی همان حال و هوا هستم.

کاش می شد یک چیزهایی دوباره تکرار بشود...

 

*سحر نظافتچی پله های آپارتمان

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:36 قبل از ظهر | Mon 13 Apr 2009

خواب اغفال!

 

بعد از سحری معمولا یک ساعتی می خوابم...

امروز هم یک جایی بودم که یکهو یک خانومی آمد... کمی هم تپل بود. آمد جلو گوشه ی آستینم را گرفت . گیر داد  که بیا یک کار کوچکی باهات دارم. باهم رفتیم تا کمی جلوتر...  سر پله ها ایستادیم... هی مقدمه چینی کرد. بد جوری خوره داشت می خوردم می خواستم ببینم چه می خواهد بگوید. هی اصرار کرد... هندوانه می داد زیر بغلم. هی می گفت که تو مختاری هرچه می خواهی انتخاب کنی. من هم هی به خودم می پیچیدم و هی در دلم می گفتم جان ب ِ ک َ ن خوب!!! بگو...

بازهم هی قربان صدقه ام می رفت و می گفت تصمیم مهمی است که البته تاکید داشت روی اینکه من مختارم که جوابم را چه بدهم. کلافه ام کرده بود. هی لبخند می زدم می گفتم چشم! ولی باز ادامه می داد به تعارف های حال به هم زنش!

دقیقا مثل بکدفعه ی دیگر حالم سر اینطور چیزی بد شد! همان دفعه ای که یکی از خانم های آَشنا مان مثل همین خانم بدجور چسبیده بود و بعد از کلی قسم و قرآن به جان خودش و مادرم و مادرش و بعد از کلی "خواهش می کنم" گفتن های من به حرف آمد و اشاره داد که بلیط استخر مجانی می خواهد!

این خانم اینطور که اصرار می کرد و حق اختیار و انتخاب برایم گذاشته بود توی یک نایلون دسته دار و داده بود دستم، به نظر می آمد تنها موردی که می خواهد مطرح کند خواستگاری است. البته آمادگی مطر شدن موضوعات تهوع آور دیگری هم مثل بلیط مجانی داشتم!

در حین تحمل کردن لحظات جان فرسای اصرار های آن خانم بودم یک هو دیدم صدای یکی می آید که هی می گوید شکوفه... شکوفه!

بعد هم که سرم را برگرداندم طرفش گفت: دیگر کی می خواهی بیای؟ خورشید درآمده!

ها ! مادرم بود دیگر! آمده بود بیدارم کند برای سحری. گفتم می آیم می آِیم!

سریع چشمانم را بستم هنوز آن خانومه آنجا داشت اصرار می کرد. توی دلم گفتم الحمد لله تا بروم صبحانه بخورم یکم هم این مغز داغ کرده ی من آرام می گیرد!

با عجله زدم روی شانه اش و گفتم خانم! گوش نمی داد! فقط حرف می زد! با صدای بلند گفتم : خانم!!!حرفش را قطع کرد... یک لحظه سکوت شد. آرم گفتم می روم تا ده دقیقه دیگر، بمانید ها!  بر می گردم. خیلی دلم می خواست بدانم برای چه اصرار می کند!

با عجله یک ضرب مثل فنر از رختخوابم پریدم بیرون ... هنوز توی خواب و بیداری بودم. اصلا نفهمیدم چه خوردم! هنوز خواب بودم! به حرفهای آن خانوم فکر می کردم! یعنی چه می خواست بگوید؟

با خوشحالی برگشتم! توی ۵ دقیقه سحری را خوردم. مشتاق شنیدن حرفهای آن خانم بودم! پریدم توی رختخواب، پتو را هم کشیدم روی سرم و چشمانم را بستم. گفتم جانم، می فرمودید!  هرچه می کردم خانم را نمی دیدم! دنبال آن خانوم می گشتم. کاش لا اقل اسمش را پرسیده بودم!

خانوم! خانوم! ای بابا! ده دقیقه ای معطل شدم! چشمانم را بسته بودم، اگرچه توی خواب چشم می چرخاندم! ولی نبود! نمی آمد! کلافه شده بودم! اُه!  اینقدر تعارف کرد که وقت گذشت آخرش هم نفهمیدم چه می خواست بگوید! حوصله ام سر رفت! نمی آمد!

با اخم پتو را از روی سرم کشیدم کنار، نگاهی به تلفن همراهم کردم. دیر شده بود! باید کلی کار انجام می دادم. شانه هایم را دادم بالا و بلند شدم نشستم روی رختخوابم!  به کمد روبه روی ام خیره شدم و  گفتم! اصلا به درک! من که نه بلیط مجانی دارم نه قصد ازدواج!

 نتیجه ی اخلاقی:

توی بعضی کارها فس فس کردن همه چیز را خراب می کند!مردم که روی طاقچه ننشسته اند منتظر اراده ی آدمهای دیگر!!

پ.ن:

امشب زود می خوابم که اگر آمد وقت برای تعارف کردنش زیاد باشد، کاش بیاید ببینم حرف حسابش چیست!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:26 بعد از ظهر | Sun 15 Mar 2009

به مادرم

 

تا جائیکه به یاد دارم

For as long as I can remember

همیشه در کنارم بودی

You were always by my side

تا حمایتم کنی

To give me support

اعتماد به نفسم بدهی

To give me confidence

و یاورم باشی

To give me help

تا جایی که به یاد دارم

For as long as I can remember

تو همانی هستی که تحسینش می کردم.

You were the person, I look up to

آن که قوی

So strong

با احساس و زیبا بود.

So sensitive

تا جایی که به یاد دارم

For as long as I remember

هنوز هم

And still today

 تو همانی

You are every thing

 که یک مادر باید باشد.

A mother should be

تا جائیکه به یاد دارم تو به ما آرامش بخشیدی

For as long as I remember

آرامش سرشار از لبخند

You always provided stability

سرشار از اشک

Full of laughter

سرشار از عشق

Full of tears

به هرجا برسم

Full of love

مدیون تو هستم

What eve I become

از تو تا ابد ممنونم

It because of you And I thank you

که چنین مادری برایم بودی

Forever for our relationship

 

****

 

زندگی ات سر مشقی است

You have set an example throughout your life

برای آنچه یک مادر و یک زن باید بداند

Of what a mother and woman should be like

به تو افتخار می کنم

I am so proud of you

و تا ابد دوستت دارم

And I love you forever

 

 

سوزان پولیس شوتز

 

 پ.ن:

با تبریک ۸ مارس به تمام زنانی که زن بودن خود را باور دارند  و آنانی که معتقدند  "زن بودن" خودش  قدرت و توانایی است نه  "مثل مرد بودن" ! 

پ.ن:

این نوشته ها مال چند سال پیش است. یک کتاب گرفته بودم برای مادر. بعد از چند روز هم تاخیر نوشتمش! مناسبتش برای ۳ روز پیش بود. روز جهانی ز.ن با تاخیر مبارک!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:49 بعد از ظهر | Tue 10 Mar 2009

هر چیزی در جای خودش!

 

کاش درس باشد ولی امتحان نباشد

کاش امتحان باشد تصحیح نباشد

کاش تصحیح باشد ولی کار استاد نباشد

کاش کار استاد باشد ولی دست استاد یار نباشد

کاش دست استادیار باشد ولی استادیارش ...  نباشد

استادیارش هم ... بود، بود! ولی نمره ای در کار نیاشد

کاش نمره باشد ولی کارنامه نباشد

کاش کارنامه باشد ولی...

 اصلا همه ی اینها باشد

ولی کسی که قبلا برایش نمره ملاک نبوده هم

سر حرفش باشد!

 

 

پ.ن:

کارنامه ام را گرفتم. نه توضیح خاصی دارم که بدهم نه اعصاب کافی!

پ.ن:

طهران بودم. سفر خوبی بود. چیزهای نو یاد گرفتم. خودم را بیشتر شناختم. سفر خوبی بود از همه نظر

پ.ن:

ماه صیام هم که شروع شده. با خوردن میوه و غذا و اینطور چیزها برای افطار، عجیب یاد فقرا می افتم!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:56 قبل از ظهر | Wed 4 Mar 2009

داستان کاج و سازمان ملل !

 

 

کاج همسایه گفت با تندی 
 
مردم آزار از تو بیزارم 
 
دور شو دست از سرم بردار 
 
من کجا طاقت تو را دارم 
 
بینوا را سپس تکانی داد 
 
یار بی رحم و بی محبت او 
 
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد 
 
برزمین نقش بست قامت او 
 
مرکز ارتباط دید آنروز 
 
انتقال پیام ممکن نیست 
 
گشت عازم گروه پی جویی 
 
تا ببیند که عیب کار از چیست 
 
سیمبانان پس از مرمت سیم 
 
راه تکرار بر خطر بستند 
 
یعنی آن کاج سنگدل را نیز 
 
با تبر تکه تکه بشکستند

 

 

پ.ن: آخرین باری که این شعر را خواندم در دبستان بود. آنروز دوباره خواندمش. فقط خدا می داند چه ذوقی کردم! مفاهیم عرفانی عمیقی دارد! مرکز پیام را دوست دارم چون حواسش به سیم های قطع شده هست! همچنین به سیم های قطع کننده.

 

پ.ن: دوست دارم یک ایمیل بدم به نویسنده ی این وبلاگ و التماس کنم که برای یکبار هم شده جای کامت اش را باز کند! می خواهم نظر بدم! می خواهم بگویم نوشته هایش را خی لی دوست دارم! اعصابم به هم می ریزد وقتی می بینم نوشته " از لطف شما ممنونُ درج نظر اختصاصی است" ! خدا خیرت دهاد که اعصاب برای ما نمی گذاری!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 8:57 قبل از ظهر | Sat 21 Feb 2009

عشق و عادت

 

فقط یکی مانده به آخر! یکی مانده به آخر را داده ام البته! اولین آخر مال آخر ترم هست. آخر دوم مال امتحان آخر!

***

یک روزی بود که همه می پرسیدند ترم چندی؟

وقتی جواب می دادم

می گفتند: خووووب! تازه اولشی

ولی الان می پرسند

جواب می دهم ولی می گویند:

خوووووب! دیگه آخرشی!

 

***

 

امروز آخرش را هم دیدم. آزمون ارشد بود. آخر اینکه دوره ی اول دانشگاهت را به پایان برسانی. اینکه کلی باید باز زحمت بکشی برای اینکه دیگر توی این دوره و زمانه لیسانس را باید گذاشت لب کوزه و آبش را خورد.البته توی لیوان! (قابل توجه پسر ها که با تنگ و بطری آب را سر می کشند!) امروز روز جالبی بود برای من. دقیقا حس می کردم روزی است که خودم کنکور دادم. همه جا شلوغ بود! حس و حال عجیبی بود. امروز خودم را در آن جو خاص می دیدم. اگرچه من جزو آن آدمهای واجد آزمون نبودم ولی داشتم کسانی را که داشتند تند تند آن چهار ساعت که با لحظه شماری های من مثل 4 سال گذشت می گدراندند. باران و برف هم با شدت می بارید. امروز را دوست داشتم تنها باشم. به آینده ام فکر کنم. به روزی که خودم هم شور و هیجان و آن بلاتکلیفی ها به سراغم بیایند. فکرکردن به اینکه آخرش چی می شود!

تنهایی امروزم را دوست داشتم. وقتی زیر برف یک سربالایی را بالا می رفتم. تنهایی امروزم را دوست داشتم، وقتی تنهایی دعا می خواندم. توی دامنه ی کوه. جایی که حس می کردم ابر ها دارند می یوفند روی کله ی آدم!  دقیقا احساس می کردم خدا هم آمده پائین و با من قدم می زند.بیشتر از هر روز دیگری کنار خودم احساسش می کردم! نمی دانستم قطره های روی گونه ام آب است یا اشک! حس می کردم خدا این یک روز شده مال مال خودم! نفس های عمیق می کشیدم. بعد از "خیلی وقت" دیروز نماز خواندم! کارم گیر بود! باید می خواندم! خجالت می کشیدم! اما خدا را می شناختم! با مرام ترین کسی است که می شناسم!

اصلا بعضی وقتها می زند به کله ام با خودم می گویم اصلا به کسی چه! بخوانم یا نخوانم! اصلا چرا باید نماز آنقدر برایم عادی بشود که صرف خواندن  نخواندن معذب بشوم؟ دوست دارم وقتی بخوانمش که بغض کنم با هر جمله اش. که وقت قنوت قدرت را در دستهایم احساس کنم! که وقت سجده احساس کنم خاک آستانش هم نیستم! دوست دارم از روی عشق بخوانم نه از روی عادت!

ولی باز هم معرفت خدا! امروز هم حسابی عظمتش را به من گوشزد کرد... تا ته اش به حرفهایم گوش می کرد! فقط صدای خودم بود و باران! و هی با خودم زمزمه می کردم:

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

ای کریم... این عبد را به خود وا مگذار... تویی قادر و توانا

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:8 قبل از ظهر | Thu 12 Feb 2009

گاهی وقت ها ...

 

گاهی وقت ها در زندگی هر وبلاگ نویسی

می شود یک آرزو را دید:

 اینکه برای نوشتن یک مطلب خاص

آنهم توی تنهاترین جایی که حس می کند مالٍ مالٍ خودش است

آرزو می کند که کاش

هیچکس نویسنده ی وبلاگ را نمی شناخت!

.

.

.

.

.

.

کات!

 

 

* اگر برایت پیش نیامده یک روزی پیش می آید! وایسا حالا!

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:2 قبل از ظهر | Wed 4 Feb 2009

پرواز بیاموز

12 ژانویه تولد ایراندخت 9 بود...

یک روزی این دختر

برای خودش خانمی بود

اما حیف که ف.یل.ترینگ کاری به این چیزها ندارد

چشمهایش را می بندد و عشقی خیلی لینک ها را نیز !

 

طهران بودم نتوانستم تبریک بگم سر موقع اش

پس از همین جا می گویم

"تولدت مبارک مخلوق من"

ایراندخت 9 من هنوز زنده است اما با اسمی دیگر

نمی دانم این یکی کی متولد شده

ایراندخت 19

ولی می دانم روز بروز دارد بهتر و بهتر می شود

و به خوبی هم می دانم که

یک روزی دلم برای این روز ها تنگ می شود!

این روز هایی که شوهر نکردی بچه هم نداری

اما یک مخلوق ات هست که هر سال برایش تولد می گیری

این مخلوق نه درد زایمان برایش کشیدی

نه گیر کردی در تربیت اش تا حال ا

نه مثل مخلوق های دیگر "چرا" "چرا" می کند....

نه گستاخی می کند

نه جواب آدم را می دهد

نه نا شکری می کند

 

 

ولی هرچه که درونش دارد یازتاب آن چیزی است که تو به آن دادی

این جایش را می توان گقت : حالا شد مثل بچه ی آدم!

 

* در بن بست زندگی راه آسمان باز است. پرواز بیاموز...

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:3 بعد از ظهر | Sun 18 Jan 2009

یکسال بعد...

 

ساعت ها و دقیقه ها از هم سبقت می گیرند و لحظه به لحظه این عقربه ی بلند ساعت تیک تاک تیک تاک برای خودش مثل اسب می تازد و یکهو تو به خودت می آیی می بینی این اسب آنقدر دور شده که دورترین نقطه همان جایی است که از آنجا راه افتاده بود. بعد بازهم دور قمری زدن را شروع می کند. می رود می رود می رود. آنقدر می رود که برسد سر جای اولش وبعد بازهم برنامه همانی است که قبلا بود.

 

این عقربه بلند قامت هم اینقدر دویده و دویده و دویده حالا نمی دانم چند دور زده ولی هرچه که هست می دانم از آخرین استراحتش 365 روز گذشته. حالا هم خسته و کوفته دارد لحظات را به آرامی طی می کند. موبایلش را هم گرفته در دست راستش، انگشتانش را هم آماده کرده که جواب پیامکهای تبریک تولدش را زود بدهد!  امروز را آرام آرام می رود که کادوهایش را جمع کند، بگذارد روی کولش و روز از نو و روزی از نو را شروع کند. این عقربه ثانیه ها با احتساب امشب، 20 سال است که کارش همین است. امشب بیستمین سالش هم تمام شد. حالا از فردا دور زدن هایش شروع می شود.الان هم دارد دور می زند ها! ولی خوب من می گذارم به حساب شیطنت های زنگ تفریحش. یکم هم کیک می گذارم توی بشقاب می دهم دستش یک چنگال هم فرو می کنم توی کیک یک چایی کمرنگ هم می ریزم که طپش قلب نگیرد.یک بادکنک هم می دهم آن یکی دستش این یک شب را مشغول باشد که متوجه گذر زمان نباشد. چند تا کادو هم می گذارم به حساب زحمت هایی که کشیده ، از آخرین باری که استراحت کرد - همان 365 روز پیش - تا الان.

این کادو هایی که آدم هر سال می گیرد هم فرق می کند ها! هرسال که بزرگ می شوی کادو هایت پیشرفته تر می شوند. دقیقا اینکه هر سال احساس می کنی داری می شوی یک آدم حسابی. یک وقتی بود که جامدادی کادو می گرفتی که صد رنگ خودکار و مداد تویش جا می شد ولی الان یک مداد  داری و یک خودکار آبی که آنهم یک روز آن نیست یک روز این! و وقت اضافه ای هم برای خاله بازی و این حرفها نداری که برایت وسایل پلاستیکی آشپزی بیاورند... دیگر باید بایستی کنار مادرت تا یاد بگیری چطور برنج دم می کنند و چطور خورشت می پزند! و به جای جامدادی پر از مداد های رنگارنگ، یک کیف دانشجویی بزرگ داری که روی شانه ات می اندازی و می روی کلاس از همانجا هم با عجله بر می گردی خانه و می نشینی پای کتاب و رایانه ات. دیگر آنقدر بزرگ شده ای که به جای کتاب هانسل و گرتل برایت یک بسته از مجموعه ی آثار جلال آل احمد را می آورند  و تو ذوق می کنی که اولین هدیه ی تولد 21 سالگی ات نوشته های محبوبترین داستان نویست است...

 

و سرگرم می شوی با این چیزهایی که مال آدم بزرگ هاست. هیچ سرگرمی دیگری هم جز این نداری. البته وقتی هم نداری که با غیر اینها صرف کنی.  با هیچکس دیگری هم حرف نمی زنی یا بهتر است بگویم خیلی به ندرت! انگار نه انگار که از صبح خانه نبودی و حالا باید بنشینی کنار خانواده ات کمی گپ بزنی.. همین کارها را می کنم که بعد از شش ماه تازه می فهمم فلانی بچه اش دنیا آمده و الان هم شش ماهه شده ودیگری 10 ماه پیش رفته و خدا رحمتش کرده دیگر! در جریان نیستم... اصلا در جریان این چیزها نیستم! ولی اینطور هم خوب نیست. آدم هی گاف می دهد! مثلا احوال کسی را می پرسد که یکسال پیش فوت کرده!

 

اوه این اسب ثانیه هی دارد خودش را آماده می کند که از فردا باز راه بیفتد. من هم فعلا مشغولش کرده ام که بهانه ی رفتن به سرش نزند. لا اقل این یک روز!

 

الان داشتم فکر می کردم چه توی این 365 روزی که گذشت چه کارهایی کردم... می خواهم بنویسم که بعد چند سال بخوانمشان و یادم بیفتد که یک موقعی که جوان بودم چه کارهایی می کردم! یک سری تغییرات را خودم حس کردم و می کنم. یک سری را هم دیگران بیشتر متوجه می شوند و می گویند. بعضی هایش خوب بعضی هایش بد. درسهایم را که چه بخواهم یا نخواهم پیش می رود. ولی از به خاطر آوردن درسهایی که قبلا خوانده ام و الان یادم مانده خیلی خوشحالم. چون اینطوری آدم حس می کند که چیزهای جدید یاد گرفته و مهم تر از همه اینکه یادش مانده!

 لذتی که از یاد گرفتن یک نکته ی جدید در درسهایم می برم با هیچ لذتی برابری نمی کند. توی این ورزش هم که بعضی اوقات رقابت و رقابت بازی و حرص زدن این و آن کلافه ات می کند، گرفتن مدرک های مختلف آتش همه ی حرص های زدن های دیگران را خاموش می کند. آنوقت –وقتی علم یک کاری را داشته باشی و مدرکش را هم- دیگر لازم نیست بروی جلو. دیگر می آیند دنبال آدم! دیگر لازم نیست که با آدم هایی که تلاش می کنند تورا زمین بزنند مبارزه کنی. آنوقت کسی که به تو مدرک را داده می رود جلو و حمایتت می کند. توهم وای می ایس تی کنار و برای خودت لبخند می زنی و سرت توی کار خودت است! وارد رقابت های کثیف این دوره زمانه هم نمی شوی! خودت هستی و آنچه در بر داری و آنچه باید به بقیه یاد بدهی از آنچه که داری.

 

توی این 365 روز، دو ترم درسی جلوتر رفتم. توی این 365 روز یک مدرک مربیگری اسکیت تخصصی سرعت و یک مدرک داوری تخصصی سرعت گرفتم... توی این 365 با کلی آدم های جدید سر و کار داشتم. با خیلی ها دوست شدم و بیشتر می بینمشان، با خیلی ها هم دیگر آنچنان دوست نیستم و کمتر می بینمشان. با بعضی های دیگر هم همچنان دوست هستم ولی فرصتی نیست برای بیشتر دیدنشان!  این 365 روز توی چشم ترین خاطرات زندگی ام را با ایراندخت در میان گذاشته ام که بماند برای همیشه که هر وقت ایراندخت را باز کردم بخوانمشان و یاد پیشامد های زندگی ام را بکنم. خیلی ها را هم وقت نکرده ام بگذارم ولی نیت اش را کرده بودم. النیتٌ یک دوم العمل!

 

این دوره ی زیگزاگ هم که جدید آمده توی کارهای روزانه ام. امیدوارم اردیبهشت مدرکش را بگیرم توی دست راستم! فصل جدیدی هست توی زندگی ام که می گذارمش به حساب کارهایی که در 21 سالگی به اتمام رساندم.

 

 

صدای دسته می آید. آخر امروز مصادف شده با عاشورا تاسوعا. دیروز یک جایی یک سخن از امام حسین نوشته بود که " دیگران مرگ را پایان زندگی می دانند و من آنرا آغاز زندگی " ...

 امام حسین را دوست دارم. برایم یک اسوه ی مظلومیت است  که تمام وجودش را گذاشته در راه استقامت برای آنچه که رسالتش را داشته ...  خوشحالم که تولدم مصادف شده با روزی که امام حسین زندگی جاوانه اش را آغاز کرده... دوست ندارم این روزها آدمها بزنند توی سر خودشان و ضجه ی از بین رفتن مرد بزرگی را بزنند که عمری مردانه و آزاد زندگی کرد و با عزت زندگی دیگرش را آغاز کرد. دوست دارم آدم ها از این اتفاق سرمشق بگیرند. سرمشق استقامت. مردانگی. سرمشق انسان بودن.سرمشق ایستادگی آنهم در جایی که همه به مبازره با آدم قدم پیش می گذارند اما هدف آنقدر خیره کننده است که چیزهای دیگر ارزش نگاه کردن ندارند. این روزها آدم باید دعا بخواند برای روح بزرگ امام حسین و با سرمشق گرفتن از آنچه که او بوده روح بزرگش را شاد کند.

 

تولد جسمانی من و تولد روحانی امام حسین مبارک!

 

 

 

 پ.ن:

* زیارتنامه ی حضرت امام حسین که از قلم پیامبر دیانت به.ایی نازل شده است


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:49 قبل از ظهر | Tue 6 Jan 2009

مسیری دیگر

 

الان که دارم اين متن را مي نويسم اشکهاي شوقم دارد مي چکد بر روي اين کيبورد

آهنگ نقطه سر خط هم گذاشتم...

امروز ایمیلی به دستم رسید که برای یک لحظه همه ی خاطرات خوب و سخت این یکسال را برایم تداعی کرد. برای همین تصمیم گرفتم بنویسم که در این لحظه ها  یاد چه چیزهایی افتادم...

ياد روزهايي افتادم که از دور به ساختمان دانشگاهم زل زده بودم و بغض گلويم را گرفته بود. در دلم اضطراب خاصی بود. ترس از دست دادن محيطي که بعد از سالها محروميت، دانشجويان بهايي مي توانستند در آن دور هم جمع بشوند و با هم در ارتباط باشند. ترس از دست دادن جايي  که اگرچه مثل دانشگاه هاي رسمي، بزرگ نبود اما صميميت و بزرگي قلب جواناني که براي ماندن در ايران حاضر شده بودند خيلي از محروميت ها را تحمل کنند کافي بود براي اينکه حس کنم آن ساختمان، يک جاي معمولي نيست.

حدود يکسال گذشته، ولي انگار همين ديروز بود که از پنجره ي طبقه ي سوم به برف هاي نشسته در حياط نگاه مي کردم. انگار همين ديروز بود که خانم کريمي استاد عربيمان با آن اندام ضعيف و دل مهربانش توي برف و باران ساعت 5 صبح از خانه اش در کرج مي آمد که بتواند سر موقع در کلاس حاضر باشد... و من از او درس وقتشناسي را ياد گرفتم، وقت شناسی حتی در سخت ترین شرایط.  اوه چقدر زود گذشت! روزهاي که استاد اعظمي با صداي گيرا و با هيبتش از حق و وظيفه سخن مي گفت و از طعم خوشايند استقامت در ايران... و من از او قدرت مقابله با مشکلات و محدوديت ها را آموختم. چقدر زود گذشت روزهايي که آقاي زيبايي با لبخند هاي گرمش و بدون هيچ اخمي، ما را به رعايت انظباط و حکمت دعوت مي کرد...

هر دوره اي که تمام مي شد روز آخري که با بچه ها خداحافظي مي کردم، از دور نگاهي هم به ساختمان سه طبقه موسسه مي انداختم و مي گفتم: خداحافظ ...شايد دوره ی بعد ديگر تو را نداشته باشيم...

 

محيط فراموش نشدني و خوبي بود. بله، همانطور که فکر می کردم هم شد. اگرچه  از وقتي کلاسهايمان درخانه ها تشکيل شود صميميت و لذت درسخواندن دوچندان شده، چون آدم همکاري را حس مي کند و با تمام وجود حس مي کند که اين همکاري چقدر زيباست، که کساني پيدا مي شوند که خانه هايشان را براي تشکيل ساعتها کلاس در اختيار دانشگاه قرار می دهند، هيچ، بين کلاس پذيرايي هم مي کنند!

 و لذت دارد از اينکه مي بيني اگر جايي در طهران براي ماندن نداري، مي تواني يک هفته در خانه ي کسي بماني که بدون هيچ چشمداشتي با تو طوري رفتار مي کند که فرقي بين خانه ي واقعي خودت و آنجا نمي بيني. وقتي که مي بيني درخانه ي کسي وارد شدي  که اگرچه نه تو او را می شناسی و نه او تورا، ولي هنوز گرد سفر از تنت بيرون نرفته، نگران ناهار فردا ظهر تو است که بين کلاسها چه مي خوري و اينکه برايت چه شامي درست کند که وقتي خسته از ترافيک طهران و کلاسها برگشتي، دوست داشته باشي بخوري! دقيقا مثل مادر خودت و دقيقا مثل دختر خودش!

 

اوهوم... آدم اين چيز ها را که مي بيند مي فهمد که نه خير، انسانيت هنوز نمرده. هنوز هم کساني هستند دوست داشتن، و بدون چشمداشت خدمت کردن را مي فهمند... هنوز کساني هستند که در پاسخ به محدوديت ها، محبت مي کنند. و بعضی چیزها را می بینی و می فهمی هنوز هستند کساني که براي مدرک درس نمي خوانند و اساتيدي که براي پول درس نمي دهند...

ديروز روز دانشجو بود. روز قشنگي بود براي من،

 مي ديدم... اتحاد را، يکدلي را، مي ديدم کساني را که هنوز شجاعت دارند که براي ابراز آنچه که نياز دارند دور هم جمع مي شوند. خوشحال مي شدم وقتي که اين يکدلي و همزباني را مي ديدم و لذت مي بردم از اينکه هنوز خيلي آدم ها تک روي نمي کنند، خيلي ها هستند که حزب باد نيستند، و خيلي ها هستند که قدرت همبستگي را به خوبي مي دانند. اگرچه اعتصاب را کار درستي نمي دانم  و خودم به شخصه راه هاي ديگري را براي فرياد زدن انتخاب مي کنم  ولي به هر حال شنيدن فرياد آزادي و برايري  درجوي که هر صداي مخالفي در آن خفه مي شود، خيلي لذت دارد! خيلي! تبريک مي گويم اين روز را به همه ي کساني که لذت خوش همبستگي را چشیده اند.

 

امروز ايميلي به دستم رسيد که با خواندن جمله ي اولش اشک در چشمانم حلقه زد. خيلي وقت بود که منتظر ديدن اين ايميل بودم. از همان لحظه که اين خبر به دستم رسيد حس مي کردم دارم پرواز مي کنم! باور نمي کردم! شنيدن خبر پذيرفته شدن در دوره هاي کاراموزي خبرنگاري زيگ زاگ برايم خبر ساده اي نبود!  اگرچه هنوز اول کار هستم، اما حس مي کنم يک تحول بزرگ در زندگي ام اتفاق افتاده! احساس مي کنم يک مسير به مسير هاي خوب زندگي ام اضافه شده! نمي دانم مي توانم مثل دوست عزیزم بهاره   در اين مراحل موفق باشم يا نه، نمي دانم مي توانم مثل او براي دوره ي کلاسهاي حضوري خارج از کشور انتخاب شوم يا نه! نمي دانم شايستگي اش را دارم که مرحله هاي سخت اش را پشت سر بگذارم يا نه! فقط اين را مي دانم که اگر بخواهم، مي توانم! می خواهم به جبران همه ی محدودیت های دیگر، تمام راه هایی که در آن محدود نیستم را بروم!

و هميشه دوست داشتم طوري زندگي کنم که به خيلي ها ثابت کنم هر دختري در ايران، با هر محدوديتي که نصيبش باشد، بازهم مي تواند پيشرفت کند! هميشه دوست دارم در آينده زني باشم که به همه ي زنان ثابت کنم زن بودن افتخار است. مي خواهم طوري باشم که به همه ثابت کنم، زن تا خودش را دست کم نگيرد، هيچکس او را دست کم نمي گيرد. می خواهم پس می توانم!

 

 

 پ.ن :

 متن ايميل ارسالي از آکادمي زيگ زاگ:

با سلام

بدينوسيله به اطلاع شما مي رسانيم که براي شرکت در دوره آموزش روزنامه نگاري از راه دور زيگ زاگ پذيرفته شده ايد. انتخاب از بين صدها متقاضي شايسته کار آساني نبود و همين امر موجب تاخير در تصميم گيري و نهايي کردن کارآموزان جديد اين دوره شد

.......

در طي روزهاي آينده اطلاعات بيشتري در مورد نحوه دسترسي به سايت آموزشي از راه دور زيگ زاگ  و ثبت نام در آن براي شما فرستاده خواهد شد  

بي صبرانه منتظر آغاز فصلي جديد در زيگ زاگ با شما هستيم. منتظر خبرهاي بيشتر از طرف ما باشيد

سپاس


تيم آموزش از راه دور زيگ زاگ

 

 پ.ن فوق العاده مهم!

دوره ی زیگ زاگ و گزارش هایی که انجام می شه اصلا جنبه ی سیاسی نداره و هر فردی به عنوان یک روزنامه نگار سالم نباید در مطالبش از جهت گیری های شخصی و سیاسی استفاده کنه! اصلا نوشتن گزارشی که توش سو گیری داشته باشه ارزش علمی نداره!

قضیه فقط یاد گرفتن اصول تخصصی روزنامه نگاری و خبرنگاری هست. همراه با ۷ تا کرس درسی و کاملا به صورت آنلاین. من تصمیم گرفتم برای پژوهش هام موضوعات (کودکان، جوانان و زنان ) رو انتخاب کنم.

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:19 بعد از ظهر | Tue 9 Dec 2008

هر آمدنی یک رفتنی هم دارد...

 

به پریسای عزیزم

همبازی دوران کودکی:

 

آخرين باري که ديدمش يادم نمي آيد.. ولي اين را کامل يادم هست که هر وقت مي ديدمش خندان بود. مادر پریسا را می گویم! هر وقت من را مي ديد از خاطرات کودکي ام تعريف مي کرد. آن موقع ها بيشتر مي ديدمش. اين آخر ها خيلي عوض شده بود. چهره اش کاملا تغيير کرده بود. بيماري اش داشت خودش را نشان مي داد. کاري نمي شد کرد! ولي يک چيزي برايم جالب بود و آن اين بود که با همه ي مشکلاتي که داشت هميشه يادش مي ماند که وقتي خانه ي ما مي آيند دسته گلي از باغچه شان بچيند. با اينکه خيلي چيزها را فراموش مي کرد ولي هميشه يادش بود که من در کودکي چه شعر هايي مي خواندم. با چه کساني همبازي بودم. حتي رنگ و طرح لباس هايي که مي پوشيدم هم گاهي برايم تداعي مي کرد. کوچک که بودم هميشه مي پرسيد اين همه که مي خوري چرا چاق نمي شوي! و من چند سالي مي شود که هر بار در آئينه نگاه به قد و قيافه ام مي کنم در دلم مي گويم به تلافي همه ي آن روزهايي که هرچه مي خوردم و چاق نمي شدم الان همه اش ذخيره شده و دارد شکوفا مي شود!

 

الان هرچقدر فکر مي کنم که بار آخر کجا ديدمش يادم نيست. هميشه از فرط خستگي روي صندلي نشسته خوابش مي برد. بچه که بودم با خودم مي گفتم مگر مي شود آدم اينقدر خوابش بيايد که همينطوري يکهويي خوابش ببرد؟! ولي اين تازگي ها صبح روزهاي امتحان که شبش بيدار مي ماندم و می فهمیدم خستگی یعنی چه، این هم مي فهميدم که نشسته خوابيدن يعني چه!

الان که اينها را مي نوسيم خيلي دلم برايش تنگ شده. يادم هست که هميشه مي گفت صدايم را برايش ضبط کنم. از دکلمه کردنم خوشش مي آمد. هر وقت که در جمع او بود، و من هم بودم، اصرار داشت که من يک شعر دکلمه کنم...  عاشق سرود خواندن بود... اصلا دوست داشت. خنديدن را. شاد بودن را، دعا خواندن را...

دلم برايش تنگ شده! يکي از مهمان نواز ترين آدمهايي بود من مي شناختمش... هميشه هر چه داشتند براي مهمان مي آورد... به ياد آن آلبالو خشکه هايي که فقط برای من مي آورد. به ياد شبهايي که برای جلسه آش مي پخت... به ياد همه ي روزهايي که مي ديدمش. شبهاي ضيافت  و شبهاي طرح روحي...

 

آها . الان يادم افتاد. آخرين باري که ديدمش قراري بود که باهم گذاشتيم. توي يک پارک. من بودم و خواهرم و آنها با خانواده ي پر مهرشان... چقدر اصرار کردند که برويم. اين آخر ها اصلا دلم نمي آمد ببينمش. خيلي ناتوان شده بود. از قبل بيشتر. اعصابم بهم مي ريخت وقتي مي ديدم او را که اينقدر يک روزي فعال بود و حالا چقدر عذاب مي کشد که نمي تواند آنطوري باشد که مي خواهد... ناراحت مي شدم وقتي مي ديدم که دخترش اينقدر سختي مي کشد. اينقدر زحمت مي کشد. اي آخر ها پريسا هم خيلي عوض شده بود... رنگش، چهره اش، روحيه اش! با اين حال خيلي صبور بود، خيلي! دختر خوبي بود براي مادرش و دختر خوبي بود براي خانواده اش! و مي دانم که ازين به بعد هم خواهد بود. امروز وقتي مي ديدمش حسابي دمق مي شدم... حتي يک لحظه هم نمي توانم خودم را به جايش تصور کنم! خيلي سخت تر از آني است که آدم تصورش را مي کند. خيلي لحظه ي بدي است وقتي که ببيني همه چيز تمام شد! اصلا کاش يا آدم ها نيايند يا وقتي مي آيند هميشه بمانند. فلسفه ي رفتن خيلي سخت است! مخصوصا براي آناني که مي مانند!

اينطور موقع ها هرچقدر هم از ايمان و اينطور چيزها بگويي باز هم نمي شود دوري بعضي چيزها را توجيه کرد. بعضي چيزها را نمي شود با قوی ترین استدلال ها هم توجيه کرد. دلتنگي را، عشق را، مهر مادرانه را، اصلا این عشق مادر به دختر یک چیز دیگری است! شاید عشق دختر به پدر هم یک چیزی در همین مایه ها باشد ولی من که تا آنجایی یادم می آید که هیچ چیز یادم نمی آید! فقط این را مطمئنم که اگر پدرم زنده بود، بهترین رفیقم می شد. دقیقا همین نقشی که مادرم در حال ایفای آن است... زحمات، حمایت ها، تشویق ها، همه و همه دوست داشتن، عشق ، فداکاری را به من می آموزد. امیدوارم که شاگرد خوبی برای مادرم باشم

 

بهر حال هر طوری که هست همیشه آمدن، یک رفتنی هم دارد. اشتباه است اگر بگوئیم کاش "آمدن" نبود که "رفتن" هم نباشد. در آمدن که اختیاری نیست، همه خوب می آیند. مهم خوب رفتن است که هرکسی آدم "خوب رفتن" نیست.

 

خانم حرزاده ی عزیز

از همین جا می گویم که همیشه یادت در ذهن ما هست،

همیشه لبخند هایت

حالت چشمهایت

اشک هایت

حرفهایت

زحماتت

در ذهن همه ی ما هست. روحت شاد...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:51 بعد از ظهر | Sat 29 Nov 2008